Darkness surrounds me quietly, مایکل یه خندهی شیطانی سر داد که مو به تنم سیخ کرد. «میا، دوست دارم...» No sound but the echo of my breathing. «تو ازم پنهونش کردی! چرا؟! اون کیه؟!» یوآن عقب رفت، ولی نگام نکرد. فقط گفت: «میخواستم وقتی آماده شدی بدونی.» «آماده؟!» تقریباً فریاد زدم. «از چی؟ از اینکه بفهمم تمام عمرم با دروغ زندگی کردم؟ از اینکه شاید اون خنجری که دنبالشیم، به منم ربط داره؟!» The moon hides behind heavy clouds, «میخوای بدونی؟ اون خنجر... با خون اون ساخته شده، میا. و اون کسی نیست جز—» And I’m left alone with unanswered questions. یوآن نامه رو به سمتمون گرفت. «این... این از طرف مایکله! همون پسره که تو آلن دیدیمش... اونم عضوی از گروه سایههاست! نامه نوشته که داره دوستان منو تو آلن میکشه و اون خنجر رو هم میخواد!» I walk through streets that forgot my name, «باشه یوآن.» گفتم. «ما میریم آلن. ولی... تو هم مراقب خودت باش.» Silence wraps my heart like chains. «نمیدونم... ولی یه چیزی بهم الهام شد.» تند تند براش تعریف کردم. «یه مرد بود... داشت یه زن رو میکشت... جلوی بچهش...» A dim light flickers deep inside my eyes, مرد... یه مرد توی تاریکی ایستاده بود و فقط چشمای قرمزش مثل زغال تو آتیش میدرخشید. I can’t tell if it’s fading or alive. یه مرد با چشمای قرمز مثل آتیش، جلوم ظاهر شد. «سلام دخترم!» با یه صدای کلفت و ترسناک گفت. A whisper from afar says, “keep going,” یه لحظه یخ زدم. این همون مرد بود! همون که تو خواب دیده بودم. ولی... «دخترم»؟ این دیگه یعنی چی؟ But my mind is filled with doubt and unknowing. هنوز صورتم درد میکرد. «اون منو دخترم صدا کرد. نایلا، فکر کنم یه ارتباطی باهام داره.» Overcoming darkness means embracing the pain, Understanding why the nights remain. When there’s no one left, you shape your soul, And suddenly, your world becomes whole. [Overcoming the Darkness]
«میا، دیگه کجای این خرابشده رو بگردیم؟ تمام دهکدههای اطراف رو گشتیم، انگار یُوان آب شده رفته تو زمین!» نفسم داشت بند میاومد. دلم شور میزد. «میترسم... میترسم کار مایکل باشه. اون مرد... اون رئیس سایهها... حس بدی دارم.» نایلا افسار اسب رو کشید و منم پشت سرش، با هم برگشتیم سمت دهکدهٔ آلن. هوا دوباره داشت تاریک میشد. «نمیدونم میا. دیگه نمیدونم باید چیکار کنیم.» صداش خسته بود. همینجوری که داشتیم میرفتیم، یه فکری به ذهنم رسید. «وایسا! یه نفر هست که شاید بتونه کمکمون کنه!» نایلا با کنجکاوی پرسید: «کی؟» «ادوارد! آره، ادوارد! شرق دهکدهٔ آلن یه کتابخونهٔ خیلی بزرگه. اونجا رو میشناسه. یُوان بزرگش کرده، مثل برادر کوچیکمه، خیلی باهوشه. مطمئنم اون یه سرنخی داره!» نایلا سری تکون داد. «باشه، بریم پیشش. شاید اون بتونه کمکمون کنه.» حدود نیم ساعت بعد، رسیدیم به اون کتابخونهٔ بزرگ. از دور معلوم بود. همین که نزدیک شدیم، دیدیم مردم دارن آروم کتاب میخونن. ما هم رفتیم داخل. یه پسر قد کوتاه با عینک اومد سمتمون. «سلام. چیزی شده میا؟» صداش آروم بود، ولی پر از هوش. بعد نگاهش افتاد به نایلا. «این دختره کیه؟» «سلام ادوارد.» سعی کردم لبخند بزنم. «این دوستم نایلاست. ما... ما گم شدیم. یعنی... یُوان گم شده. میترسیم بلایی سرش اومده باشه.» ادوارد یه لحظه ساکت شد، انگار داشت فکر میکرد. بعد گفت: «یُوان؟ گم شده؟ از کی؟» «از دیشب. وقتی اون اتفاق توی اون خونه افتاد.» همهٔ ماجرا رو براش تعریف کردم، از رئیس سایهها گرفته تا آتیشسوزی و ناپدید شدن یُوان. ادوارد با دقت گوش میداد، عینکشو رو بینیش جابهجا میکرد. وقتی حرفام تموم شد، گفت: «عجیبه. یُوان هیچوقت خودشو تو دردسر نمیندازه. حتماً یه اتفاقی افتاده. بذارید ببینم چی تو کتابها پیدا میکنم.»
وقتی داشتم کمکم امیدوار میشدم که ادوارد بتونه کمکمون کنه، یهو چشمم به یه کتاب افتاد رو یکی از قفسهها. روش نوشته بود: «چیزهای مخفی جادو». یه حس عجیبی بهم گفت باید اون کتابو بخونم. ادوارد هم انگار متوجه شد. سریع رفت سمتش و کتابو برداشت. «این کتاب خیلی خوب میتونه کمکتون کنه.» همین که اینو گفت، یه سایه رو دیوار افتاد. یه نفر داشت میاومد سمت ما. یه اخم غلیظ رو صورتم نشست. «مایکل؟» مایکل اومد تو، با همون خندهٔ شیطانی همیشگیش. «فکر کردید منو کشتید؟ چه سادهاید!» نایلا یه لحظه هم صبر نکرد. مثل یه ببر زخمی حمله کرد سمتش. ولی مایکل فقط دستشو تکون داد و نایلا مثل یه عروسک پرت شد اون ور کتابخونه و خورد به یه قفسهٔ دیگه. «نایلا!» داد زدم، ولی دیگه دیر شده بود. مایکل اومد نزدیک ادوارد، با تمسخر خندید. «فکر کردی فقط خودت زرنگی، هان؟» بعد یه نگاه به اطراف انداخت، انگار داشت دنبال یه چیزی میگشت. همینجوری که داشتیم با ترس نگاش میکردیم، یهو صدای وحشتناکی اومد! یه قفس، از بالا افتاد رو مایکل! «وای!» همه با هم داد زدیم. مایکل زیر قفس سنگین گیر افتاده بود. صداش دراومد، پر از خشم و ناباوری. «چی؟!» انگار هنوز شوکه بود که چطور این اتفاق افتاده. ولی از اونجایی که همیشه یه نقشهای تو سرش داشت، مطمئنم اینم یه جور تله بود. این مایکل... هیچوقت نمیشد راحت از شرش خلاص شد.
مایکل که زیر قفس سنگین گیر افتاده بود، با خشم غرید: «مگه من ببرم که این قفس رو انداختید سرم؟!» ادوارد که انگار تازه از شوک در اومده بود، عینکشو یه کم جابهجا کرد و گفت: «من این روش رو از کتاب "چیزهای مخفی جادو" یاد گرفتم. همیشه باید یه قفس اون بالا داشته باشیم، واسه مواقع اضطراری!» نایلا که تازه تونسته بود خودشو جمع کنه، با عجله اومد سمت مایکل. منم پشت سرش. «آقای یوآن کجاست؟» نایلا با صدایی که میلرزید پرسید. مایکل یه خندهٔ عصبی کرد. «کشتیمش!» «چی؟!» نایلا با وحشت داد زد. «کجاست؟» «نمیدونم!» مایکل با حرص گفت. «الان که دیگه گیر افتادم!» نایلا برگشت سمتم. «میا، یه کاری کن! یه ورد جادویی بخون تا قدرتشو از دست بده! باید بفهمیم یُوان کجاست!» منم که حسابی ترسیده بودم و دلم برای یُوان شور میزد، شروع کردم به خوندن وردی که ادوارد بهم یاد داده بود. کلمات رو تند تند میگفتم، حس میکردم یه انرژی عجیب داره تو کتابخونه پخش میشه. یهو مایکل روی زمین ولو شد، انگار تمام قدرتشو از دست داده بود. داد میزد: «بس کنید! ولم کنید!» وقتی دیدم انقدر ضعیف شده و داره ناله میکنه، یه لحظه وایسادم. نایلا با تعجب نگام کرد. «چرا وایسادی میا؟ زود باش تمومش کن!» ولی من نمیتونستم. با اینکه مایکل دشمنم بود و کارای بدی کرده بود، ولی وقتی انقدر ضعیف و زار شده بود... دلم براش سوخت. شاید یه جورایی حق داشت عصبانی باشه. شاید اونم یه دلیلی برای کاراش داشت. نمیدونم... فقط یه لحظه نتونستم ادامه بدم.
نایلا با عصبانیت یقهٔ من رو گرفت. «بخون میا! باید بفهمیم یُوان کجاست!» ادوارد که انگار حسابی نگران شده بود، گفت: «وایسید! امکان داره با این کار بمیره! نایلا، تو که آدمکش نیستی!» ولی نایلا انگار چیزی نمیشنید. «میا، بخون!» با اینکه ترسیده بودم، ولی نایلا رو هم درک میکردم. دلم برای یُوان آشوب بود. پس دوباره ورد رو خوندم، این بار با قدرت بیشتری. اونقدر خوندم که صدای مایکل توی همون زمزمهٔ ورد گم شد. دیگه فقط صدای من بود که توی کتابخونه میپیچید. یهو مایکل از هوش رفت. از دهنش خون اومد. روی زمین افتاده بود و نفس نمیکشید. دیگه هیچ صدایی ازش درنمیاومد. نایلا و ادوارد سریع رفتن سمتش. با هم قفسهٔ سنگین رو از روش برداشتن. مایکل بیجون افتاده بود اونجا. حالش خیلی بد بود. همین که داشتیم بهش نگاه میکردیم، یهو چشماش باز شد. ضعیف، ولی باز شد. با صدایی که به زور شنیده میشد، گفت: «یُوان... توی ساختمون پلیس شهر یونیون سیتی هست.» و درست همون موقع، دو تا موجود ترسناک، مثل سایه از تاریکی اومدن بیرون. اهریمن بودن! سریع مایکل رو برداشتن و ناپدید شدن. انگار اومده بودن که اونو ببرن. نایلا برگشت سمتم، چشماش برق میزد. «شهر یونیون سیتی؟ باید بریم اونجا!» همهٔ این اتفاقات پشت سر هم داشت میافتاد. یه طرف یُوان گم شده بود، یه طرف مایکل و اهریمنها پیداشون شده بود، یه طرف دیگه هم یه کتاب جادو داشت همه چیز رو بهم میریخت. حالا باید یه سفر طولانی رو به سمت شهر یونیون سیتی شروع میکردیم. نمیدونم اونجا منتظرمون چی بود، ولی میدونستم که باید برای هر چیزی آماده باشیم.
سوار اسب شدیم و با تمام سرعت به سمت یونیون سیتی تاختیم. قلبم تند میزد، هم از استرس پیدا کردن یُوان، هم از فکر مایکل و اون اهریمنها. حدود یک ساعت بعد، بالاخره رسیدیم. ساختمون پلیس شهر از دور پیدا بود. یه بنای بزرگ و سنگی، که انگار هیچوقت نمیشد پیداش کرد. نایلا دیگه طاقت نداشت. خواست که مستقیم بره تو. «وایسا!» جلوشو گرفتم. «اگه اون رئیس سایهها اینجا باشه چی؟ ممکنه تله باشه!» نایلا یه لحظه مکث کرد. «حق با توئه. چیکار کنیم پس؟» یه نقشه به ذهنم رسید. «من یه فکری کردم. من میرم داخل، یه جوری وانمود میکنم که انگار ساختمون آتیش گرفته. مردم فرار میکنن، بعد تو هم بیا تو. اینجوری اگه کسی اونجا باشه، یا گمراه میشه، یا خودشونو لو میدن.» نایلا با تردید گفت: «مطمئنی؟» «آره، بهترین کاریه که الان میتونیم بکنیم.» نفس عمیقی کشیدم و رفتم سمت در ورودی. همین که رسیدم، شروع کردم به داد و فریاد: «آتشسوزی! همه بیرون! ساختمون آتیش گرفته! سریع خالی کنید!» یه هرج و مرجی راه افتاد. مردم با ترس و وحشت از ساختمون بیرون میریختن. چند دقیقه بعد، وقتی مطمئن شدم که همه بیرونن و ساختمون تقریباً خالی شده، به نایلا اشاره کردم که بیاد تو. رفتیم داخل، با احتیاط قدم برمیداشتیم. همه جا ساکت بود. ولی یه حس بدی داشتم. انگار کسی اونجا بود، فقط قایم شده بود. باید یُوان رو پیدا میکردیم.
همینطور که توی راهروهای ساختمون پلیس قدم میزدیم و چشمچرخون دنبال یُوان میگشتیم، یهو صدای ضعیفی اومد. شبیه ناله بود. رفتیم سمت صدا. در یکی از اتاقها بود. با تردید در رو باز کردم. چشمم که به داخل افتاد، نفسم بند اومد. پدرخوندهم بود! همونجا افتاده بود، انگار که کلی درد میکشید. نایلا هم کنارم خشکش زده بود. «پدرخونده!» هر دو با هم صدا زدیم و دویدیم سمتش. به سختی بلندش کردیم. رنگش پریده بود و معلوم بود که حالش اصلاً خوب نیست. «ممنونم... دخترای عزیز...» با صدایی که انگار از ته چاه درمیاومد، گفت. داشتیم دنبال راهی میگشتیم که کمکش کنیم، که یهو گفت: «یه کلبه هست... یه کم دورتر از شهر یونیون سیتی. دهکده آلن... خیلی دوره. بهتره فعلاً بریم همون کلبه که نزدیکتره.» یه لحظه گیج شدم. یه نگاه به نایلا انداختم. معلوم بود که اونم مثل من داره فکر میکنه. اینجا دیگه امن نبود. اگه پدرخونده رو تونسته بودن گیر بندازن، شاید منم هم توی خطر بودم. «آره، فکر خوبیه،» به نایلا گفتم. «از اینجا که معلوم نیست چی به چیه. اون کلبه یه کم دورتره، ولی حداقل میتونیم یه کم استراحت کنیم و ببینیم بعدش چیکار کنیم. دهکدهٔ آلن خیلی دوره، ولی فعلاً همین کلبه نزدیکتر به نظر میاد.» نایلا سر تکون داد. «باشه. اول باید پدرخونده رو ببریم یه جای امن.» به پدرخونده کمک کردیم راه بره و به سمت بیرون حرکت کردیم. هر قدمی که برمیداشتیم، احساس میکردم که داریم از اون خطر بزرگتر دور میشیم، فقط امیدوار بودم که اون کلبه، پناهگاه امنی که دنبالش بودیم، باشه.
بلاخره رسیدیم به اون کلبهای که پدرخونده، یعنی همون یوآن، گفته بود. یه جای دنج و دورافتاده، همونطور که لازم داشتیم. خسته و کوفته بودیم، واسه همین همونجا ولو شدیم و قرار شد تا صبح استراحت کنیم. من و نایلا. یوآن هم که انگار از اول با ما بود. همونطور که گذشت و شب شد، ساعت حدود ۹ بود. هوا تاریک شده بود و بیرون فقط صدای جیرجیرکها میومد. من و یوآن مشغول کتاب خوندن بودیم. یه جورایی سعی میکردیم آرامش پیدا کنیم. ولی نایلا یه جوری شده بود. هی با تعجب به یوآن زل زده بود. انگار که داشت یه چیزی رو توش میدید. یهو دیدم نایلا یه خنجر از کجا درآورد و کشید سمت یوآن! منم ترسیدم. نفسم بند اومد. «وایسا ببینم!» نایلا با صدای بلند گفت. «تو یوآن نیستی!» منم شوکه شده بودم. «چی؟ از کجا میدونی؟» نایلا با همون خنجر توی دستش، گفت: «مردمکهاش... مردمکهاش قرمز بود.» یهو یوآن شروع کرد به خندیدن. اولش یه خندهٔ کوتاه بود، ولی بعد بلندتر شد. یه خندهٔ شیطانی و ترسناک که مو به تن آدم سیخ میکرد. بعد شروع کرد به دست زدن. همونطور که میخندید، چشمهاش واقعاً قرمز شدن! مثل دو تا آتیش تو تاریکی. «آفرین دختر! آفرین!» با همون صدای خندهدار گفت. «تشخیصت عالی بود. خودشه. من همون «رئیس سایهها» هستم که دنبالش بودین.» یهو تمام بدنم یخ زد. یعنی تمام این مدت، دشمن اصلیمون کنارمون نشسته بود و ما خبر نداشتیم؟ اونم کسی که فکر میکردیم کمکمونه؟ حالا دیگه وضعیت خیلی خطرناکتر شده بود. اون کلبهٔ امن، تبدیل شده بود به یه تله. باید یه کاری میکردم. سریع. قبل از اینکه دیر بشه.
چشمام گرد شد. «تو... تو همونی هستی که اون روز توی اون خونه دیدم؟ همونی که بهم گفت «دخترم»؟ ولی چرا اون روز بهم گفتی دخترم؟» رئیس سایهها با یه حرکت برقآسا، من و نایلا رو چسبوند به دیوار. انقدر محکم که نفسمون داشت بند میومد.خنجر نایلا افتاد زمین. «میخواستم اینو بهت نگم... ولی خب، دیگه همه چی رو شده.» رئیس سایهها با پوزخندی گفت. «تو... دختر منی، میا.» یهو دنیا رو سرم خراب شد. «چی؟» بعدش شروع کرد به تعریف کردن. «من با آدمای زیادی ازدواج کردم. بچه هم آوردم. مادرت... مادرت یه جنگجو بود. من عاشقش شدم. باهاش ازدواج کردم. بعد از یه مدت، بچه دار شدیم. اون بچه هم تو بودی.» اشک توی چشمام جمع شد. نمیتونستم باور کنم. «بعد از یک سال که تو تازه یک ساله شده بودی... من مادرت رو کشتم. جلوی چشمات. خونه رو هم آتیش زدم. همون موقع بود که یوآن اومد و تو رو نجات داد.» نفسم بند اومده بود. پس این همه سال... این همه درد... همهش تقصیر این مرد بود؟ «و حالا...» رئیس سایهها با خنده گفت. «یُوان رو هم تسخیر کردم. دیگه کسی جلودارم نیست.» وحشت تمام وجودم رو گرفته بود. نایلا کنارم نفسنفس میزد. حالا باید چیکار میکردیم؟ با پدرم... با رئیس سایهها... که مادرم رو کشته بود و من رو به این روز انداخته بود؟ باید یه راهی پیدا میکردم. یه راهی که از اینجا فرار کنم. یه راهی که انتقام مادرم رو بگیرم. «تو... تو دروغ میگی!» به زور تونستم حرف بزنم. «تو قاتل مادرمی! تو هیچی نیستی جز یه دروغگو!» رئیس سایهها فقط خندید. صدای خندههاش توی اون کلبهٔ تاریک میپیچید و وحشتناکتر میشد. «بذار ببینم چقدر میتونی مقاومت کنی، دخترم.»
نایلا رو چسبونده بود به دیوار، اونقدر محکم که نمیتونست حتی تکون بخوره. منم همینطور، ولی زورم کمتر بود، فقط تونستم سرم رو یه کم بچرخونم و با چشمای پر از نفرت نگاهش کنم. نفسم سنگین شده بود، گفتم: «منظورت از اینکه ببینی چقدر میتونم مقاومت کنم چیه؟ خودتو کی فکر کردی؟» اون فقط خندید… یه خندهی سرد، زهرآلود. بعد هم بدون هیچ اخطاری، یه مشت محکم کوبید توی صورتم. سرم خورد به دیوار پشتسرم، جرقهها جلوی چشمهام پرید. گفت: «بچههام زیادن... خیلی زیاد. همشون قدرت ذهنی دارن... اما هیچکدوم مثل تو نیستن، میا.» تا بیام جواب بدم، دوباره زد. یه بار. دو بار. سه بار... تا ششبار. هر ضربه سنگینتر از قبلی. داشتم حس میکردم خون مزه میده. نایلا جیغ زد «بسه دیگه!» ولی هیچ کاری ازش برنمیاومد، فقط با ترس و اشک نگاه میکرد. بعد دستشو بالا برد، ناخنهاش کشیده و سیاه شده بودن، مثل چنگال هیولا. یه لحظه بعد، سمت چپ صورتم سوخت ــ چنگ افتاد، پوست داغ شد و خون راه افتاد. «آخخخخ لعنت بهت!» جیغ زدم. خون مهرهگوشم رو رد کرد و چکید روی لبم. اون خندید، عمیق و بیرحم. «اوه، دخترم... دردت میاد؟» چشمهامو بستم، برای یه لحظه صداش رو فقط از دور شنیدم. نباید تسلیم میشدم، نباید نشون میدادم شکست خوردم. نفس کشیدن سخت شده بود ولی یه جایی ته وجودم حس کردم یه نیرویی داره قل میزنه. شاید از درد، شاید از خشم. «میخوای ببینی من واقعاً دخترتم؟» صدای خودم لرز داشت، ولی از لای خون و اشک بیرون اومد. اون خم شد جلوتر، لبخند روی لبش. «چی گفتی؟» اون لحظه تمرکزم رو گذاشتم روی ذهنش—همون چیزی که همیشه میگفت ندارم، همون قدرتی که شاید از خودش به ارث برده بودم. ناگهان یه موج داغ از درونم بیرون پرید. دیوار لرزید. نایلا از دیوار پرت شد پایین، نفسش برگشت، و رئیس سایهها یک قدم عقب رفت. خودمم باورم نمیشد. کف دستهام میسوخت، هوا دورم لرزید. اون فقط نگاهم کرد، اخماش رفت تو هم. من لبهامو پاک کردم و گفتم: «حالا وقت خودنمایی توئه، بابا...» اون خندهاش محو شد. برای اولین بار یه ترس واقعی توی چشماش دیدم.
اون فقط خندید، یه خندهی خفه که از ته گلوی تاریکش دراومد. بعد سرشو آورد نزدیک گوشم، نفسش سرد بود، انگار یخ داره رو پوست صورتم رژه میره. یه چیزی زمزمه کرد، آروم ولی پر از زهر. نمیدونم دقیقاً چی گفت، فقط حس کردم مو به تنم سیخ شد، یه جمله که ذهنمو لرزوند. بعد عقب رفت و گفت: «دوست داری کسایی که دوستشون داری رو ازت بگیرم؟» همون لحظه قلبم توی سینهم پیچید. یه موج وحشت اومد سراغم. با صدای لرزون گفتم: «نه... خواهش میکنم، نه! هر کاری خواستی با من بکن، فقط به نایلا کاری نداشته باش!» نایلا جیغ زد از اونطرف دیوار، هنوز بدنش گرفته بود، ولی صداش ترکید از شدت عصبانیت و ترس: «نه! به من کاری نداشته باش! به میا دست نزن!» رئیس سایهها غرید، ولی بعد دوباره خندید، اینبار با یه لحن عجیبتر، یه لحن سرد و حسابشده. «دوستای فداکار... چقدر بامزهاید.» اون لحظه دیگه خشمم از ترسم بزرگتر شد. دستم رو گذاشتم روی دیوار، سعی کردم از تمرکز ذهنیم استفاده کنم، همون قدرتی که تازه فهمیده بودم تو وجودمه. یه صدای دلپیچهدار تو سرم بود، اما من فقط فکر میکردم به یه چیز ــ دفاع از نایلا. انرژی از نوک انگشتهام بیرون زد، دیوار لرزید، هوا سیاهتر شد، مثل دود پیچید دورمون. رئیس سایهها عقب رفت، ولی نمیخندید دیگه... فقط با تعجب نگاهم میکرد. با لبای پر از خون زمزمه کردم: «تو نمیفهمی چی یعنی دوست داشتن، چون تو فقط سایهای... من اما هنوز آدمم.» یه لحظه سکوت افتاد. فقط صدای نفسهای سنگینمون بود. نایلا از دیوار جدا شده بود، افتاده بود زمین، ولی داشت به زور خودش رو بلند میکرد. رئیس سایهها قدمی زد جلو، ولی قبل از اینکه دستش به من برسه، از زیر زمین یه نور قرمز زد بالا. انگار چیزی داشت میجوشید، همون قدرت ذهنی، ولی اینبار از من بود، نه از اون. خون از صورتم میچکید، ولی لبخند زدم. «بازی تموم نشده، بابا...» اون با اخم نگاهم کرد، و من فقط حس کردم اینبار... نوبت منه که سایهها رو شکست بدم.
نور قرمز یه لحظه کل کلبه رو پر کرد، ولی با یه حرکت از دست اون، خاموش شد. مثل اینکه یه شعلهی کوچیک رو با فوت خاموش کنه. لبخند زد و گفت: «هنوز زورت به من نمیرسه، دخترم.» نفسم برید. خون از کنار لبم اومده بود پایین. جیغ زدم: «تو هیچوقت نمیفهمی معنی دوست داشتن چیه! چون تو فقط یه عقدهایِ لعنتی هستی!» یه لحظه اخماش رفت تو هم. صداش غلیظ شد: «تو هم مثل منی... تاریکی توی وجودت داری، مثل خودم!» قبل از اینکه حتی بفهمم چی گفت، یه闪هی سرد از خنجرش دیدم... بعد یه سوزش وحشتناک توی پهلوم. نفسم بند اومد. خنجر تا ته توی بدنم رفته بود. فریاد زدم، دستمو گذاشتم روی زخم، خون داغ از بین انگشتهام بیرون زد. با صدای ضعیف گفتم: «بـ… بابا... کمکم کن، توروخدا... بابا!» لبخند زد، ولی اون لبخند دیگه انسانی نبود. گفت: «بابای تو رو تسخیر کردم، کوچولو. باید میگفتم پدرخوندهت...» بعد چرخید سمت نایلا. اون هنوز شوکه بود، با دست لرزون دنبال چیزی میگشت. رئیس سایهها شروع کرد به رفتن سمتش، با اون خندهی لعنتی. من هیچ کاری نمیتونستم بکنم، جز اینکه فریاد بزنم: «پدر... خواهش میکنم، بیا! لطفاً!» یه لحظه ایستاد. بدنش لرزید. چشمهاش از قرمز برگشت به قهوهای. صدای خودش بود... صدای پدرخوندهم: «وای... من چیکار کردم؟!» نایلا نفسش رو حبس کرده بود. منم با درد زوزه کشیدم، ولی دستم رفته بود سمت خنجر. با آخرین رمق بیرونش کشیدم. خون فواره زد بیرون. اون افتاده بود جلوی من، گفت: «باید منو بکشی... اون هنوز توی بدنمه. زود باش، تمومش کن!» دستم میلرزید. اشکام با خون قاطی شده بود. گفتم: «نه... نمیتونم...» اون داد زد: «بکش! نذار دوباره کنترلمو بگیره!» با صدای خفهای گفتم: «ببخشید...» و خنجر رو توی شونهش زدم، نه خیلی عمیق. فقط اندازهای که بیهوش شه، نه بمیره. اون ناله کرد و از حال رفت. همون موقع زانوهام سست شد. حس کردم دنیا داره دور سرم میچرخه. رو زمین افتادم ولی هنوز چشمهام باز بودن. نایلا دوید سمتم، دستشو گذاشت رو زخمم. «میـا! وای، داره ازت خون میره، وایسا... وایسا... الان به هر دوتون کمک میکنم. فقط نخواب، میشنوی؟ نخواب!» صدام به زمزمه تبدیل شد: «فقط... نذار دوباره بیاد سراغش...» تصویرش داشت تار میشد، ولی صدای نایلا هنوز میاومد، محکم و لرزون: «قول میدم میا... نذارم سایهها برگردن...» یه اشک از گوشهی چشمم افتاد، آخرین چیزی که قبل از تاریکی یادم موند... بوی خون، صدای نایلا، و اون سکوت سنگینِ بعدِ طوفان.
هوشیاریم نصفهنیمه بود، انگار دارم از توی یه مه سنگین دنیا رو نگاه میکنم. صدای نایلا از یهجایی نزدیک میاومد، لرزون ولی پر از عجله: «میـا، فقط یه کم تحمل کن... داریم میرسیم به یونیون سیتی، قول میدم!» احساس کردم بدنم سنگین شده، هر نفس یه درد تازه بود از پهلوم. فقط تونستم زیر لب بگم: «نایلا... خونم...» اون دستمو گرفت، فشار داد: «آروم باش، زنده میمونی، باشه؟ فقط تا برسیم...» یه صدای دیگه از پشت سر اومد، ضعیف، خسته، ولی شناختهشده. پدرخوندهم... «تو مطمئنی به کسی که داره کالسکه رو میبره، میشه اعتماد کرد؟» نایلا فقط نگاهش کرد، یه لحظه سکوت کرد، بعد گفت: «آره... اون از خود ماست...» ولی نگاهاش یهجوری بود انگار خودش هم مطمئن نیست. بعد همهچی تو یه لحظه بهم ریخت. یه صدای تقتق شدید، بعد یه جیغ اسب، بعد حس سقوط — مثل اینکه زمین از زیر پام در رفت. کالسکه یههو پرت شد پایین، همهچی چرخید، هوا پر از گرد و خاک شد، صدای خرد شدن چوب، فریاد نایلا... بعد سیاهی. بدنم میکوبید به دیوارهی کالسکه، خون از زخمم دوباره جوشید بیرون، چشمهام داشت بسته میشد. فقط تونستم قبل از اینکه بیهوش شم، یه جملهی نصفه بگم: «یونیون... سیتی...» بعد همهچی محو شد. صدای نایلا، نفسهای پدرخونده، و حتی ضربان قلب خودم... رفتند توی سکوت. فقط تاریکی موند. و یه حس مبهم... که این سقوط، تازه شروعِ یه چیز بزرگتره. **پایان فصل اول.** ادامه دارد....
نظرات بازدیدکنندگان (0)