ناظر عزیز، لطفا بجای رد کردن ویرایش بده. پیشاپیش خیلی ممنون ناظر و خواننده هایی که برای پستم وقت گذاشتن هستم.
((تایم اسکیپ، یک هفته بعد)) (با مادر و پدرم به کوچه دیاگون میرویم تا وسایلم را بخریم. در راه دست بابای قدبلندم را میگیرم. پدرم میخندد و دستهایمان را تاب میدهد. در بقیه راه مادر و پدرم سربهسرم میگذارن، مثل همیشه. جلوی در یک مغازه میایستیم. والدینم میروند تا کتاب ها و وسایل لازم برای سال اولم را بگیرند و من وارد مغازهی چوبدستی فروشی میشوم تا چوب دستیم را بگیرم. یک چوبدستی بسیار انعطافپذیر با ۳۱ سانتی طول و مغز پر ققنوس و چوب راش. ازش خوشم میآید. بعدش با والدینم میرویم و ردای هاگوارتزم را میگیرم و بعدش برمیگردیم به خانه. با اینکه یک هفته تا رفتن به هاگوارتز مانده اما با کمک مادر و پدرم شروع به جمع کردن وسایلم میکنم. مادرم فرد منظمی است و همهچیز را دسته بندی میکند و به پدرم میدهد. بابایم که جادوگر عالیای است آنهارا کوچک میکند و من داخل چمدان میگذارم. در همین حین دو سگمان مارا نگاه میکنند و دم تکان میدهند.)
(به سمت پدرم برمیگردم.) ورونیکا: بابا، من که نمیتونم گربه یا جغد یا وزغ داشته باشم! توی تابستونا که خونه هستم با تافی و چلسی کنار نمیان! باید یک سگ دیگه باشه. بابا: با دامبلدور حرف زدم. نمیتونی سگ ببری. ولی اجازه میدن برای کارهات یکی از جغدای مدرسه رو قرض بگیری. مامان: این دامبلدور هم چه آدم خوبیه ها! بابا: روحش به سفیدیه ریششه! (و شروع میکند به خنده. البته که احترام زیادی برای دامبلدور قائل هست ولی نمیتواند جوک نگوید.)
((تایم اسکیپ، یک هفته بعد)) (با پدرم، مادرم، خالهام، ماریا، عمویم (در اصل شوهرخالهام هست)، گربهی ماریا و دوتا سگم کنار قطار در سکوی نه و سه چهارم میایستیم. همه عجیب نگاهمان میکنند. حتی بین جادوگرها هم عجیب هستیم. چهار ماگل، دو جادوگر و ۳ تا حیوان خانگی! یکی یکی همه را بقل میکنم و بعد به داخل قطار میدوم. در راه یک پسر عینکی و پسر موقرمز را داخل یک کابین میبینم. نفس عمیقی میکشم و در را چهارتاق باز میکنم و داد میزنم.) ورونیکا: تو هری پاتری؟! من ورونیکا هستم! ورونیکا اوبراین! شاید فامیلیم رو شنیده باشی، بابام توی وزارت سحر و جادو کار میکنه و رئیسکل بخش ساخت و ساز جادویی هست! میگن یکی از پردرآمدترین بخشای... (به حرف زدن ادامه میدهم و هری و رون همینطوری بهم زل میزنند. رون سرش را تکان میدهد.) رون: بابام با بابات همکاره. پس تو دختر اوبراینی... فکر نمیکردم انقدر پرحرف باشی. (صورتم سریع داغ میشود ولی توجهی نمیکنم.) ورونیکا: فکر کنم تو ویزلی هستی! بابام میگه بابات باحاله. پس تو هم باحالی! الان هم دوستمی! هم تو هم این پسره که جوابم رو نمیده ولی بنظرم هری پاتر! (هری هاج و واج نگاهم میکند و از رون میپرسد:) هری: چیزه... همه جادوگرا به اندازه این دختره پرحرفن؟ (رون چشمانش را میچرخاند.) رون: اصلا... (سریع به سمت من برمیگردد.) رون: البته که بد نیست ها! و ممنون... تو هم باحالی! (چشمانم روشنتر میشوند. دستم را تکان میدهم و بیرون میدوم.) ورونیکا: ممنون! میبینمتون! ویزلی و کسی که فکر میکنم هری پاتره!
(همونطور که رون و هری هاج و واج و متعجب از رفتار عجیبم به من زل زدهاند به راهروی قطار میدوم و با خودم فکر میکنم: با اینکه استرس داشتم با اعتماد بنفس رفتار کردم، آفرین به خودم. الان دوتا دوست دارم! و به راه رفتن ادامه میدهم تا یک کوپهی خالی پیدا کنم.)
(در راه یک پسر موبلوند را میبینم، حتما یک مالفوی هست. پدرم دربارهاش بهم هشدار داده.) دراکو: مو و چشم قهوهای تیره... چه عادی! لابد دورگهای، هاه؟ (اخم میکنم.) ورونیکا: اره، دورگه هستم. اسمم ورونیکا اوبراینه. از خاندان اوبراین. فکر کنم قبلا... با مالفوی ها تبادلات زیادی داشتیم. (دراکو پوزخند میزند.) دراکو: انقدر واضحه که یک مالفوی اصیلم؟ صبر کن... اوبراین؟ همون اصیل های نسل در نسلی که آخرش با ماگلها قاتی شدن؟ یکی از ویزلی ها بدم میاد یکی از اوبراینها! دوتا خاندان اصیل اما اح.مق که به اصل و نسبشون خیانت کردن. (بهش اخم میکنم درحالی که چشم راستم از عصبانیت چندبار میپرد.) ورونیکا: ماگلها هم آدمن. و مامانم حتی اگه ماگل باشه صدبار از بقیه جادوگر ها باهوش تره! مخصوصا نژادپرست هایی مثل تو! (برمیگردم و تند تند و عصبانی به سمت یک کوپه خالی میروم، بهتره نزدیک مالفوی ها نشوم. همونطور که پدرم هشدار داده بود.)
(بالاخره یک کوپه خالی پیدا میکنم! میروم داخل و شروع به خواندن یک رمان جدید میکنم تا حرف آن مو بلوند را از سرم بیرون کنم.)
((تایم اسکیپ، چند ساعت بعد)) (قطار صدا میدهد و میایستد. خوشحالم که تمام راه تنها بودم. دلم نمیخواهد عصبانیتم از مالفوی را روی یک هممدرسهای بدبخت خالی کنم. سریع از قطار خارج میشوم. به دنبال یک آقای غولپیکر راه میافتیم و به جلوی هاگوارتز میرسیم، خانمی که خودش را پروفسور مکگونگال معرفی میکند قوانین را توضیح میدهد و مارا به یک سالن بزرگ میبرد. همهی دانشآموزان پشت چهار میز بزرگ نشستهاند و در انتهای سالن، اساتید هستند. دامبلدور سخنرانی میکند و بعد یک کلاه برایمان آواز میخواند.)
(یکی یکی بچههای تازهوارد گروهبندی میشوند. هافلپاف، ریونکلاو، گریفیندور، و اسلیترین. بعد از پسری به اسم نویل، نوبت من میشود. روی صندلی مینشینم و پروفسور مکگونگال کلاه را روی سرم قرار میدهد.) کلاه: خب، خب... کتاب زیاد میخونی و شخصیت منحصر بفردی داری. شاید ریونکلاو! ولی نه... داشتن این شخصیت برای یک بزدل نیست... گریفیندور! (گریفیندوری ها دست میزنند و من به سمت میزشان میدوم و مینشینم. پس از مراسم گروهبندی همه شروع به غذا خوردن میکنیم. من هم ظرفم را پر میکنم و تا جایی که جا دارم میخورم. بعد به دنبال ارشدم به سمت خوابگاه میروم و وارد میشوم. روی تختم میپرم و از خستگی درجا بیهوش میشوم.)
نظرات بازدیدکنندگان (0)