💌:سلام سلام! میشل صحبت میکنه!🤓✌🏻 خوش اومدین به پارت دوم چشم دوخته، ممنون میشم حمایت بکنید چون خیلی زحمت کشیدم و هزاران بار ویرایش خورده تا بهترین باشه. دیگه زیاد حرف نمیزنم بریم به بخش بعد😭💖
(کارآگاه پارک جیسوک) همیندیروز پیش بود که کتاب را از آنِ خود کردهام… خندهام میگیرد — نه شیرین همچون سیب، و نه تلخ همچون زهر. یا واقعاً کتاب بر من چشم دوخته است؟ گویی چشمانی که در طرح جلد هستند، هر حرکت مرا زیر نظر دارند. حتی فکر آن هم آتشی بر تنم میاندازد؛ گویا آهنی گداخته را بر پشتم فشار دهند. اما اگر واقعی باشد چه؟ اگر خیال نباشد چه؟
«انگار قرصهام را فراموش کردم.» با این سخن، از کاناپهٔ نرم و راحت خود بلند میشوم و پاهایم — سنگین و بیاختیار — مرا به سمت آشپزخانه میکشند… دستانم همچون بید خشکشده در اثر باد تند، بر زمین میافتند و پودر میشوند… «باز هم این حس نمیگذارد یک آب راحت بخورم…»
چشمانم روی پرترهٔ خانوادگیام قفل میشود — و نگاهم، آن قاب را بیاختیار در آغوش میگیرد: من، همسرم، دخترم جیسو… آنها را از دست دادم. حتی این ابر که بر روی آسمان ذهنم نشسته است… چند تُن فشار و وزن دارد. بیاختیار چشمانِ پشت سرم حس میکنم… گویی نفس داغی پشت گردنم را نوازش میکند. آتش درونم میپاشد و لیوان را سمت کتاب پرت میکنم: «بس کن، لعنتی!» شیشه، همچون ستاره و شهابسنگی که بر زمین برخورد میکنند، نابود میشود.
پاهایم تاب وزنم را ندارند؛ بر زانوان خویش بر زمین میافتم و فریادی از عمق و ژرفای قلبم میکشم… گلوگاهم گرفته است؛ به آرامی زمزمه میکنم: «من… دیوانه شدم… ایمان آوردم به این… اگر جیسو اینجا بود و بهش آسیب میزدم چی؟» این فکر، دردی تند و تیز بر قلبم وارد میکند — گویی که اکنون تیری آلوده به زهر بر سینهام فرود آمده است. «باید مراقب خودم باشم.»
شیشهها روی میز پخش شدهاند… همچون ابرهای درون جمجمهام… سکوتی ترسناک، تمام اتاق را در هم بلعیده است. تنها صدای تقلایم برای تنفس اکسیژن به گوش میرسد؛ که ناگهان، فکری — جرعهای — بر ذهنم میآید که مرا و تنم را به لرزشی عمیق میبرد: «اگر این کتاب من را میبیند… پس این را هم میبیند که چطور نابود میشوم… و این… بدترین بازیِ شکارچی و طعمه است. یا بهتر است بگویم: بازیِ شکارچی مقابل شکارچی.
نظرات بازدیدکنندگان (0)