سلام
پسری حدودا 17 ساله وارد شد چشماش آبی و موهای مشکی کمی شلخته ای اشت لباسش شامل بلیزی سفید با همون نماد کنستانتین بود و شلواری زرشکی رنگ او مستقیم به سمت میز آمد و روی صندلی شماره 1 نشست روی صندلی اسم هایِمس حک شده بود میلا با لبخندی مهمان نواز رو به پسر آمد : سلام!، من میلام اسمت چیه ؟
پسر اول اعتنایی به میلا نکرد ولی وقتی دید انگار میلا ول کن نیست با صدایی واضح و قاتع جواب داد : من لین اسمیت از دنیای اول هستم. میلا : حالااا شد ،منم از دنيای سوم هستم!، دختری هم که اونجاست لیا هست از دنیای ششم! لین نگاهی کوتاه به من کرد سپس دوباره به گوشه میز خیره شد میلا مدام سعی می کرد با حرف زدن لین رو به حرف بکشه ولی لین با حالت رو اعصاب به میلا محل نمیداد در دوباره باز شد ایندفعه یه دختر وارد شد دخترک قد کوتاهی داشت ،صورت ظریف و زیبا، موهایش بور بود ،و حالت موهاش دم اسبی بشدت شلخته ای بود، و چشمانی آبی ، لباسش هم مانند من و میلا بود چیزی که در مورد آن دختر من رو جذب کرد گوشواره های کوچکی که داشت بود، نت موسیقی. دختر به آرامی روی صندلی کنار من یعنی شماره 5 نشست روی صندلی اسم مایا حک شده بود
دخترک بنظر از همه کوچک تر بود و حدودا 15 یا 14 ساله میزد دختر آرام اما استوار گفت : سلام!...، من آیرین هستم. ایرین هم لباساش مانند ما بود برای چند لحظه بنظرم دختر لوس و کمی خجالتی امد،از اون دسته افرادی که انگار لای پر قو بزرگ شدن میلا پرید وسط ولی لحنش کاملا با لحنی که با من و لین حرف میزد متفاوت بود : سلام! من میلام، اون مجسمه سردی هم که میبینی لین هست و ایشون هم لیاست! لبخند کوچک و گرمی بهش زدم و به گوش واره هاش اشاره کردم : به موسیقی علاقه داری؟ آیرین کم رنگ سرخ شد و با صدایی که توش کمی حس افتخار و تحسین پنهان شده بود گفت : بله، خیلی زیاد لیا : سازی هم میزنی؟ آیرین :.. ویولن رو چند سالی هست میزنم. لیا : چند سال؟ آیرین : 8 سالم که بود پدر و مادرم به یه آکادمی موسیقی فرستادنم، از اون موقعه میزنم.
دیگه مطمئن شدم از یه خانواده پولداره. میلا با لبخند گفت : پس حتما یه روز باید برامون بزنی! چهره آیرین کمی گرفته شده، ولی با حالت مصنوعی گفت : حتما! هنوز دو صندلی خالی مانده بود ناگهان آما وارد شد حدودا 4 نفر پشت سرش بودن دو نفر پشت در وایسادن و دونفر پشت سر آما آمدن لباسای ساده ای تنشون بود و چهر هاشون رو پوشونده بودن دست اون دو نفر حدودا 6 برگه بود برگه ها رو بین ما پخش کردن نگاهی بهش انداختم زبان نا آشنا و عجیبی بود کمی بعد سکونی بین من و اون چند نفر شکل گرفت آما داشت با اون چند نفر حرف میزد کمی بعد یکی از اون افراد که پشت در بود وارد شد و به سمت آما دوید: میزان آمار سه برابر شده، و...
یواش حرف میزدن بقیشو نمینشینیدم ولی کمی بعد اون یک نفری هم که پشت در بود آما رو صدا زد آما با سرعت به سمتش رفت و اون چند نفر هم پشت سرش رفتن وقتی رفتن میلا سرش رو جلو آورد و آرام گفت : شما تونستید بفهمید اون یارو به آما چی گفت ؟ سرم رو به معنای نه چرخاندم آیرین با چهره ای در فکر گفت : هرچی بود چیزه خوبی نبود، فهمیدید که وقتی اون حرف رو بهش زدن دستای آما لرزید؟ لین : انقد پچپچ نکیند! میلا چهره شوم و شکاکی گرفت و گفت : ببخشید اون وقت چرا؟، همونطور که معلومه تو هم مثل ما یه آدم عادی هستی که یه روز فهمیدی آخرین انسان دنیای خودتی و بعد آوردنت اینجا مگر اینکه... لین با چهره ای که انگار میخواست میلا رو خفه کنه گفت : مگر اینکه چی؟! میلا : مگر اینکه تو واقعا... یه شا*سکولی خالص باشی!! بعد میلا شروع به بلند ،بلند خندیدن کرد
لین خشمگین به سمت میلا پرید و میلا شروع به دویدن به دور میز کرد و لین هم دنبالش میکرد حقیقتا برام سخت بود جلوی خندمو بگیرم همون لحظه آیرین : مگر اینکه تو چیزی بیشتر از ما بدونی. لین و میلا بلاخره ایستادن لین با چهره ای آرام گفت : من وق-.... در باز شد
چرا جواب پیامم رو تو پیوی نمیدیی😭
خوب بودد:))))))
مرسیی :)))