قسمت دوازدهم فصل چهارم...
*** در روز بعد هم چنان به دور شدن از ایوان تلاش می کرد اما پس از آخرین کلاس، بعد از خروج همه او را هنگام جمع کردن وسایلش گیر انداخت. ایوان او را بین میز و خود نگه داشت و نگاهش را از او نمی گرفت. در همان وضعیت از او پرسید. _چرا از وقتی که توی ماشین بحثمون شده باهام حرف نمیزنی و مدام ازم فرار می کنی؟. درحالی که سعی می کرد نگاهش با او حفظ کند گفت:_من فرار نمی کنم!. _دروغ نگو لیلی، می دونم یه علتی این رفتارت داره، پس بهم بگو مشکل چیه؟. _هیچ مشکلی نیست!، بذار برم ایوان. _نه تا وقتی مشکلمون حل نکردیم.
بی توجه به حرف او سعی کرد راهی برای رفتن پیدا کند؛ اما بی فایده بود. کلافه دوباره امر کرد. _برو کنار ایوان، بزار برم. _نه نمیشه. نفسی عمیق کشید و در حرکتی ناگهانی روی میز پرید و خود را به سمت دیگر آن سر داد و از محدوده او خارج شد. ایوان فوری قبل از آنکه او توان فرار داشته باشد، مچ دستش را گرفت و به سمت خود کشید. پشتش به س.ی.ن.ه سفت و سخت ایوان چسبید و توسط دستی که گرفتار شده بود در آ.غ.و.ش او قفل شد. ابتدا کاملا گیج و سردرگم بود و سعی در فهمیدن نحوه گرفتار شدنش داشت؛ اما زود کنترل خود را به دست گرفت و با چهره ای پیچیده از خشم به او نگاه کرد و شروع به فریاد زدن کرد. _این چه مسخره بازی ایه ایوان؟ کاری نکن عصبی تر بشم که بعدش پشیمون بشی!.
ایوان فقط خونسرد به او نگاه می کرد و چیزی نمی گفت. با سکوت او عصبی تر تقلا کرد خود را از آ.غ.و.ش او رها کند؛ اما سفت و سخت گرفتار شده بود و هیچ واکنشی جز نگاه خیره ایوان نمی دید؛ اما چیزی که در ذهن ایوان بود چیزی متفاوت تر از خشم او بود. او دوباره او را همان گونه زيبا و دست نیافتنی می دید که حتی در هنگام خشم نیز برایش زیبا بود. نمی دانست چگونه به چنین چیزی دچار شده بود اما حسش را دوست داشت. ایوان تا جایی خم شد که نزدیک گردن برهنه او شده بود. نگاهش را نمی توانست از پوست بی نقص او بردارد. کمی بیشتر خم شد؛ اما زود دردی در پهلویش چرخید که باعث شد میانه راه متوقف شود و آهی از دهانش خارج شود. بله دختر با آرنج به پهلوی او زده بود. خیلی زود دختر از دستانش خارج شد و صدای دویدنش تا هنگامی که در کلاس بسته شود، در گوشش اکو شد.
خیلی راحت قبل از آنکه متوجه شود دختر از او فرار کرده بود. فوری کیفش را برداشت و به دنبال او دوید. او را درحالی دید که با قدم های بلند و سریع، راهرو را طی می کرد. کلافه دستی به موهایش کشید و لب پائینش با حرص گاز گرفت. بی خیال او نشد و دنبالش کرد. او را درون کافه دید که تنها نشسته بود و خود را مشغول کتاب کرده بود. بدون اتلاف وقت پیش او رفت و رو به روی او بر روی صندلی نشست. دختر حتی زحمت نگاه کردن به او را به خود نداد و وانمود که متوجه حضور او نشده است. با دیدن عدم توجه او کتاب را از زیر دستش قاپید و عقب گرفت تا نتواند آن را پس بگیرد.
دختر برای گرفتن کتاب بلند شد و دستش را به سمتش دراز کرد؛ اما او کتاب را بیشتر عقب کشید. دختر با لجبازی بر روی صندلی اش نشست و دست به سینه یکی از پاهایش را روی دیگری انداخت. درحالی که با چهره ای بدون حالت که در چشمانش حرص موج می زد به او نگاه می کرد پرسید. _چرا امروز اینقدر کَنه من شدی؟. _چون تا وقتی مشکلی که بینمون هست، حل نکنم ول کن نمی شم!. _گفتم که هیچ مشکلی نیست. _قطعا یک مشکل وجود داره، چون منو فقط نادیده می گیری. _باشه، حالا که اینقدر اصرار داری حلش کنی یک مشکل وجود داره؛ چرا واقعا عذرخواهی نمی کنی و بی خیال من نمی شی؟.
_عذرخواهی برای چی؟. _خودت بهتر می دونی!. _اوه، اون روز صبح اتفاق ماشین رو میگی؟. _بله!. پسر چشمانش چرخاند و با صدایی که به سختی به گوش می رسید غرورش را زیر پا گذاشت._باشه معذرت می خوام. برای اذیت کردن و حرص دادن او گفت: _نشنیدم چی گفتی؟. _معذرت می خوام، منو ببخش. _چی؟. اینبار با حرص و صدای بلند تری گفت: _گفتم معذرت می خوام، لطفا منو ببخش!. از صدای بلندش توجه چند دانشجو اطرافشان بودند جلب شد و سرشان سمت آنها چرخاندند. دختر نیشخند پیروزمندانه ای زد و گفت: _حالا خوب شد. ایوان با نگاهی عصبی به دانشجوها نگاه کرد که باعث شد از اطراف آنها متفرق شوند. _حالا دلت خنک شد؟. دختر بدون آنکه زحمت پاک کردن آن نیشخند به خود بدهد، جواب داد. _کاملا!. ایوان تنها نفسی کلافه بیرون داد و بدن سنگینش را به صندلی تکیه داد.
امروز تولدمه..... یعنی یه مهربون پیدا میشه که یه هدیه ی خیلی کوچولو بهم بده تا حداقل یه هدیه گرفته باشم؟🙂 راستی پستت به شدت زیبا بود
تولدت رو تبریک میگم بهت...ببخشید بیشتر این نداشتم بهت بدم
حمایت حمایت
عالیییییییی