●کپیوایده برداری مجاز نیست.
خانوادهی وِنیکاس بسیار گرمتر و صمیمی تر از خانوادهی راسی بودند اما نه دربارهی عقاید و رسمهای قدیمیشان! من متوجه شدم که انها از نوعی رسمهای قدیمی پیروی میکنند. خانوادهی انها سه نفره بود. بانوی این خانواده بانویی با موهای قهوهای و چشمانی سبز و کشیده درست مانند ورونیکا بود؛ هالهی احاطه شدهی درش بسیار ارام و لطیف بود گویی که در کنارش احساس میکردی زمان به طرز لذت بخشی ارام میگذرد آقای ونیکاس هالهای مانند آقای راسی داشت، همانقدر جدی و مقتدر اما با این تفاوت که او مردی بسیار خانواده دوست یود و قابلیت جدیتش فقط در کارهایش روشن میشد. او موهایی مشکی و فر داشت دقیقا مانند موهای ورونیکا و نیز چشمانی با رنگ تیره. ورونیکا نیز در مقایسه با ساوا بسیار دلنشین تر و مهربانتر بود. وقتی با او بودم زمان بسیار دلنشین و زود میگذشت.
بیشتر اوقات با هم به بازار سیاه میرفتیم تا از اجناس جدید لذت ببریم و گاهی نیز به یکدیگر هدیههایی از همین اجناس میدادیم. امروز نیز همانند همان روزها بود. باهم به بازار سیاه رفتیم و تا حوالی غروب خورشید این طرف و ان طرف سرک میکشیدیم. سرانجام زمانی که به عمارت برگشیتیم پیش از انکه ورونیکا به داخل عمارت برگردد؛ تصمیم عجولانهای گرفتم. انگار نه انگار که چند ماه پیش به هنگام اولین ملاقات با او به خود گفته بودم که بر روی ویل تمرکز کنم. "ورونیکا" برگشت و و با چشمان سبز و درشتش نگاهم کرد. "میشه.. میشه کمی که از نیمه شب گذشت. فردا شب.. بیای باغ پشتی؟" لبخندی کوچک زد و گفت. "چرا؟" "نپرس فقط بیا!"
خندهای دنداننما کرد و ردیفی از دندانهای سفید و مرتبش را به نمایش گذاشت. با شوخطبعی اضافه کرد. "باشه، فرمانده رگولوس!" متوجه نشدم حرفش فقط شوخی بود یا کنایه، با گیجی گفتم. "هی.. تیکه بود یا شوخی؟! به حالت گیج من خندهای دلنشین کرد و درحالی که کمی دامنش را بالا گرفته بود تا هنگام بالا رفتن از پلهها به زیر پایش گیر نکند، برگشت و به داخل عمارت رفت. حالا من مانده بودم و تصمیم عجولانهام که حتی مطمئن نیز نبودم. آهسته به سمت انتهای باغ رفتم تا به خوابگاه شوالیهها رسیدم. وارد خوابگاه شدم. بیشتر شوالیهها بیرون درحال تمرین بودند به غیر از آریان!
درحالی که آریان بر روی تخت خویش نشسته بود و همانند ستارهای سرشناس موهای قهوهای و فرش را مرتب میکرد. نمیدانم به چه بهانهای از تمرین گریخته! چشمان آبیاش که به من افتاد، لبخندی تحقیر و تمسخر آمیز بر روی لبهایش افتاد. من نیز نخواستم در مقابل او کم بیاورم پس گفتم. "چیه؟ دوباره کتک میخوای؟" لبخندش اندکی جمع شد اما کاملا محو نشد. هنوز رد محو بخیه بر روی پوست برنزهاش به من چشمک میزد گویی که به من یاداوری میکرد این کار و پیروزی من است. "مثل اینکه س○ گ یکی دیگه شدی!" نمیتوانستم بنشینم و ببینم که او آنقدر گستاخانه رفتار کند.
فرصت؟😅
اخ باز یکی قراره از رگولوس کتک بخوره💔
کتک؟ آریان قراره با اسی،د چیز شه-
عالیههه مثل همیشه