قسمت بیست و هشتم فصل دوم....
*** برای او ساعت ها پشت سر یکدیگر می گذشتند، بدون آنکه کار خاصی کند. فقط خود را در تنهائی غرق کرده بود. به وضعیت نامعلوم و آینده اش فکر می کرد. بیرون از خانه آسمان کاملا صاف و ستاره ها همراه با ماه در مهمانی ای. بودند که موسیقی آن صدای زنده شب بود. همچنان فقط به قفسه کتاب هایش خیره شده بود. چرخ دنده های درون سرش بی وقفه حرکت می کردند و پر از سوالات مبهم از آینده و وضعیتش بودند. صدای دینگ پیامک تلفن حواسش را دوباره به واقعیت برگرداند و نگاهی به صفحه تلفن انداخت.《داری مسابقه هیچ کاری نکردن و زل زدن به در و دیوار راه می اندازی؟ واقعا داری حوصله ام سر می بری، پاشو یککاری کن یکم سرگرم بشم!》.
از این پیام زود سرش را به اطرافش چرخاند و با نگاهش کل خانه و محوطه دیدش را از نظر گذراند. دوباره صدای دینگ دیگری بلند شد.《به خودت زحمت نده!، نمی تونی منو پیدا کنی رز کوچک من.》. بلند شد و به سمت پنجره رفت و حیاط پشتی را چک کرد؛ اما خبری از حضور کسی نبود. به سمت در اصلی خانه دوید و در را باز کرد و بیرون را چک کرد؛ آنجا نیز کسی نبود. برایش سوال بود که چگونه او را می بیند و چرا هربار متوجه او نمی شود. شکست خورده به داخل خانه بازگشت و بر روی مبل نشست. اینبار تلفنش زنگ خورد و شماره ای بدون id و ناشناس بود. با تردید دستش را بر روی صفحه تماس نگه داشت؛ سپس شجاعت به خرج داد و تماس را وصل کرد و بر روی بلندگو قرار داد. صدا با افکت ویرایش شده و قابل شناسایی نبود.
_سلام رز کوچک من، امیدوارم که زیاد تعجب نکرده باشی. بدون مقدمه سوال کرد.به_چرا زنگ زدی؟. _تا فقط یکم مکالمه مثل دو آدم بالغ داشته باشیم!. _من هیچ علاقه ای به صحبت با تو ندارم. _واقعا زبون تند و تیزی داری، درست مثل همیشه. عصبی گفت: _تو هیچ چیزی راجب من نمیدونی، ادعا نکن که همه چیز دانی، تو ر.و.ا.ن.ی ای بیش نیستی. _ولی امروز صبح وقتی منو دیدی چرا اینجور تند و تیز رفتار نکردی؟ موش زبونت خورده بود یا آقا گرگه رو دیده بودی، شنل قرمزی؟. از حرف های رک و راست او زبانش بند آمده بود و نمی دانست که چه جوابی بدهد. مرد پیروزمندانه گویا قصد افشای حقیقتی داشت گفت: _اوه، میبینی؟دوباره ساکت شدی!. سپس خنده غرش مانند و یخی او، در پشت خط پیچید. مرد دوباره صحبت کرد و این بار صدایش مطمئن تر به نظر می رسید. _اوه رز کوچک و ساده من!، من خیلی بیشتر از آنچه که فکر کنی می دونم، حتی بیشتر از خودت. مثل اینکه می دونم الان داری چیکار می کنی و چی پوشیدی.
نگاه دختر اتفاقی درحالی که به صحبت های او گوش می داد، به سمت دوربین امنیتی درون خانه افتاد. درحالی که همچنان تلفن نگاه داشته بود، درحال برنامه ریزی برای پیچاندن او، از تماشای او از طریق دوربین می گشت. _خب رز من، می خوای یک چیزی بهت در ازای بی کار نشستن و خیره شدن به دوربین بهت پیشنهاد کنم؟. از این پافشاری های او برای ارتباط گرفتن نفسی کلافه بیرون داد و جواب داد. _چی می خوای پیشنهاد بدی؟. _یه فیلم خوب می شناسم، دقیقا باب سلیقه خودته، از اونجا که به فیلم های تاریخی و عاشقانه علاقه داری؛ چرا فیلم غرور و تعصب رو نمی بینی؟. به هرحال از این عشق های قدیمی دوست داری!. مگه نه؟. از اینکه او توانسته بود خیلی راحت سلیقه او را بخواند و فیلمی را پیشنهاد دهد که حتی بروس به سختی می توانست حدس بزند، شگفت زده شده بود.
همچنان در حیرت فرو رفته بود ولی زود حواسش را دوباره به تماس داد. _بله، درست حدس زدی!. _خوبه، پس فیلمت رو تماشا کن. تماس توسط مرد قطع شد. با قطع شدن تماس به آرامی و با گیجی ای که هنوز ذهنش را فرا گرفته بود، تلفن را کنار خود گذاشت و کنترل تلویزیون را برداشت. در تنهایی ای که دیگر مزه راحتی نداشت، فیلم را دانلود و پخش کرد و به تماشای آن پرداخت. در تمام مدت احساس می کرد که توسط سایه هایی مبهم و نامرئی در سراسر خانه درحال تماشا شدن است. کم کم با نزدیک شدن فیلم به سی دقیقه پایانی، چشمانش از خستگی و خواب آلودگی سنگین شد. برای بیدار ماندن مبارزه کرد؛ اما احساس نیاز به خواب از مقاومت او قوی تر بود و آخرین سد مقاومتش را شکست. همان جا بر روی مبل به خواب رفت و فیلم به پخش شدن ادامه داد؛ اما...
نظرات بازدیدکنندگان (0)