چند ماه گذشت... آماده برگشتن به سرزمین خود شده بودند . روز ها راه افتادند بعد از چند روز به مقصد رسیدند اما دیگر غاری وجود نداشت . اریک با عصبانیت گفت :« واقعا ؟! اینهمه راه اومدیم و با این صحنه روبرو میشویم ؟!» بعد از ساعت ها بحث کردن تصمیم گرفتن به روستا برگردند. بعد از چند روز راه رفتن به روستا رسیدند. اطلس به سمت خانه استاد رفت تا موضوع را به او بگوید اما استاد اونجا نبود.
تقریبا کل روستا را دنبالش گشتند که ناگهان صدای شدو آمد که فریاد زد :« بچه ها ... فکر کنم پیداش کردم» همه به سمت شدو رفتن ولی با ج.س.د استاد با چا.قو.یی در سر او در کنار درخت افتاده بود روبرو شدند. آنا:« چی ؟! این امکان نداره.»
چند روز بعد همه فقط در شوک اتفاق بودند که یک روز خیلی اتفاقی جودی به کلاریسا گفت :« راستی من از شدو باردارم.» کلاریسا خیلی تعجب کرد :« چیییی چرا زودتر بهم نگفتی ؟! این فوقالعاده است الان چند وقته ؟!» جودی گفت :« هیس نمیخوام کسی خبردار بشه ؟!» - چرا ؟؟ + نمیدونم باشه فقط نمیدونم - خب باشه ولی این فوقالعاده است
دقیقا در همان روز کلاریسا آرام به سمت رودخانه کنار روستا میرفت ... آرام آنجا نشسته بود و غرق در افکارش بود که ناگهان صدایی شنید ... با ترس به اطراف نگاه کرد ولی کسی را ندید پس فقط تصمیم گرفت در سکوت به روستا برگردد. آرام قدم میزد ولی همچنان حواسش به اطراف بود که ناگهان فردی از پشت درخت ها بیرون آمد ...
عااااالی بووود ✨🌷
فقط خیلی سریع داره پیش میره
آره خودم هم متوجه شدم از پارت بعد بهترش میکنم
ممنون🥰🎀
ولی واقعا خیلی خوبههه
مرسییی🥰❤❤
عالیییییییی مثل همیشه
ممنون 🥰❤
عهععععالیی
ممنون
واییییی
متن نظر،پیشنهاد یا سوال
پشنهاد