نمیدونم چی بگم..
خورشید میتابد و عطر هر تار مویش را در هوا پخش میکند.. زیباست و دلنشین.. دستی بر گلبرگ های گلش کشید و لبخند ملیحی زد، زندگی او مانند فیلمی بود که تمام نمیشد، ادامه داشت.. آنقدر ها که فکر میکنم که میخواست تا ماه برود. « به سمت بالا و فرا تر از آن!»
نغمه دلنشین و گوشنواز هدهد کوچک که در باغ پر میگیرد در فضا جاریست. صدای روان لاوندر با او همخوان میشد و میخوانند تا نوروزی که در آن ماهی قرمزی اسیر تنگ کوچک نشود...! ابر های سپید و عظیم دستان هم را میگیرند و با هم در آسمان میرقصد و میخوانند آواز...در سختی های سخت و رنج های درد آور.. میخوانند... برای نوروزی که در آن آزادی هدیه مردم شود و آنان زیر نور ماه برقصند و برقصند... لاوندر برمیخیزد و چین های دامن نقره ای رنگش را صاف میکند و لبخند محوی را مهمان لبان سرخش کرد.
در فکر داشت از قفس پر بزند. از قفس جیمز. روح او اسیر عشق و جسم او اسیر قفس بود، قفسی که پرنده هم به آن تن نمیداد. « کجایی؟؟ کجایی از ساحل آزادی؟» و میروند تا جایی که ابر ها میخوانند هنوز خدایی هست... هنوز خدایی هست...
موهای نرم لاوندر را در دستان چروک و پیرم میگیرم و موهایش را میبافم تا به شکل گیسوانی سرخ درآیند و مانند خون در آفتاب گرم میرقصند... گیسوان اورا در کنج قلبم میگذارم... و صدای گرفته و سوخته ام را مهمان گوش های طبیعت میکنم و لب میزنم:« تا نوروزی که در آن زیر نور ماه برقصیم!...
چقدر زیبا 💛
ممنون🎻🤍
بک میدم
پین؟