بریم برای پارت اول!
مکان: معبد آیسالات، الهه مادران زمان: نیمهشب اولین شب زمستان، دوهزار و هفتصد و بیست و دو سال بعد از عروج آیسالات
هوا سرد بود. آن شب، رامیسرا، راهبه نوجوان و تازهکار معبد آیسالات، فانوس مقدس را روشن نگه میداشت. آتش جادویی با نوری سرخ، به رنگ خون، میدرخشید و نحسیِ آن شب را از معبد مادران دور میکرد. اول زمستان همیشه نحس بود، اما وقتی به سالهایی میرسیدند که جمع ارقامشان ۱۳ میشد، راهبه اعظم دستور احتیاط میداد: همیشه نحسیها در چنین شبی متولد میشدند. وقتی آتش سرخ فانوس طلایی و مقدس ذره ای پایین میرفت، رامیسرا قطرهای از خون بند ناف نوزادان مرده را روی آن میچکاند. بدنش از سرما و از ترس، یخ کرده بود. دیری نپایید که سرما او را ربود. رامیسرای نوجوان به آرامی در کنار فانوس طلایی به خواب رفت. شعله سرخ، ذره ذره پایین رفت تا خاموش شد. لحظهای سکوت، و سپس صدایی آمد، شوم، نحس، هشداردهنده..... کسی با مشت به درب سرسرای معبد میکوبید.
راهبه اعظم فریاد کشید: "رامیسرا کدوم گوریه؟! " رامیسرا از خواب پرید. چشمان نقاشیهای خدایان انگار در تاریکی به او مینگریستند. با وحشت از جا پرید، اما شعله فانوس خاموش شده بود. راهبه اعظم در را باز کرد، اما توجهی به فانوس نداشت. "رامیسرا! زود باش به کمکت نیازه!" در سرسرای بزرگ، زنی جیغ میکشید، کابوسهای جهنم در ذهن رامیسرا تداعی شدند. او وحشتزده ماهای بیحسش را به دنبال راهبه اعظم به سرسرا کشاند. زن، با شکمی برآمده، به نقاشیِ "خشم آیسالات" که الهه مادران را در حال مجازات مادرانِ فرزندانِ بیپدر نشان میداد، تکیه زده بود و جیغ میکشید.
نحسی داشت متولد میشد، و این تقصیر فانوسی بود که خاموش شده بود.
زیبا بود:)
😍😃💚
قشنگ بود 💖💞
💚💙😍