سلام!کاربر جدیدم رمان کنت مونت کریستو اثر الکساندر دوما رو براتون میذارم
در اوایل سال ۱۸۱۵ میلادی،ناپلئون بناپارت که قبلا حکمران مطلق فرانسه بود،فقط بر جزیره ی کوچکی به نام الب_با شش هزار نفر جمعیت_حکومت می کرد.اما در خاک فرانسه،خاندان بوربن ها چندی پس از گردن زدن لویی شانزدهم، دوباره بر سر کار آمده و لویی هجدهم برادر کوچکتر لویی شانزدهم، به سلطنت رسیده بود. با این حال،هواداران ناپلئون در پاریس، دائم نقشه می کشیدند تا او را به فرانسه برگردانند. ناپلئون نیز مشغول زمینه چینی بود تا دوباره با شکوه تمام به فرانسه بازگردد و حکومت را به دست گیرد.
ورود کشتی فرائون در یک روز آفتابی سال ۱۸۱۵،کشتی فرائون که از بندر ازمیر برگشته و از بندر های تریست و ناپل عبور کرده بود،آهسته به بندر مارسی فرانسه نزدیک شد.اندکی بعد،کشتی از کنار قلعه ی سن ژان که در مدخل بندر قرار داشت، گذشت و به سوی اسکله رفت. اولین کسی که پا به کشتی گذاشت، صاحب آن آقای مورل بود.او با سرعت به طرف مردی جوان و خوش قیافه که مو هایی مشکی داشت و حدودا بیست ساله بود، رفت و گفت:《آه،آقای ادمون دانتس!چه شده؟》 داننس گفت:《آقای مورل!بدبختی بزرگی اتفاق افتاده.ناخدای نازنین ما آقای لکلر هنگام سفر درگذشت. ما جسدش را به دریا انداختیم و من فرماندهی کشتی را بر عهده گرفتم.》بعد،از آقای مورل عذر خواست و رفت تا دستور بدهد لنگر بیندازند.
آقای مورل به طرف مباشرش دانگلار رفت.او،مردی زشت بود و حدود بیست و پنج سال سن داشت.او که به دانتس حسادت می کرد شروع به شکایت از او کرد و گفت که دانتس یک روز و نیم از وقت آنها را با توقف در جزیره ی الب تلف کرده است. آقای مورل،دانتس را صدا زد و پرسید:《چرا در جزیره ی الب توقف کردید؟》 دانتس گفت:《ناخدا لکلر قبل از مرگ بسته ای به من داده بود تا به یکی از تیمسار های ناپلئون در آن جزیره برسانم. در ضمن،تصادفی خود ناپلئون را هم دیدم.》 آقای مورل رو به دانگلار کرد و گفت:《خب،متوجه شدی که چرا توقف کرد؟می خواسته آخرین خواسته ی ناخدای مرحوم را انجام بدهد.وانگهی او کالا های مرا صحیح و سالم به بندر رسانده.دانتس!در سفر بعدی هم خودت ناخدای کشتی باش.》
خیلی ممنون که تا اینجا همراهم بودی میدونم کم بود و تازه هنوز وارد اصل داشتان نشدیم ولی فعلا نمیتونم هر سری بیشتر از این بذارم
وای من فیلمش رو دیدم خیلیییی قشنگهه
از اینکه رمانش رو هم گذاشتی ممنون
چه سبکی می خونی؟؟
کلاسیکوعا»ش«قانه
یاتاریخی
دیوونه ی کلاسیک و تاریخی هستم
کتاب مورد علاقه ت چیه؟
بلندیهایبادگیرودزیره
موضوعات دوست داشتنی هستن
بهترین کتابی که خوندی چی بوده؟
من عاشق کتابم...
عههچهخوب
من خلاصه کتاب رو خوندم اما خلاصه اصلا خوب نیس
موافقم
به خاطرش گاهی واقعا اذیت شدم:)
توهم کتاب دوست داری؟؛)
چه زیبا:)
ممنونم عزیزم