
پارت 1 ناظر محترم لطفا منتشر کن:)♡♡
صدای در سکوت آرامش بخش و شکست با کلافگی از رو مبل بلند شدم و رفتم سمت در دستمو روی دستگیره فشردم و در و باز کردم با دیدن کسی که پشت در بود اخمی بین ابروهام نشست چی میخوای؟ مالفوی؟ دراکو : دیانیرا پدرت خونس؟ دیانیرا : نه چکارش داری؟ بابات تو رو فرستاده نه؟ دراکو : فعلا میرم دیانیرا : چیزی نگفتم و در و محکم بستم اَه فقط بلده الکی بیاد اینجا مامان؟ ماریا : جانم عزیزم کی بود؟ دیانیرا : مالفوی ماریا : چی گفت؟ دیانیرا : چرت و پرت! ماریا : مطمئنی؟ دیانیرا : مامان؟ من میرم وسایلمو جمع کنم فردا قراره برم هاگوارتز ماریا : چه زود گذشت....باشه عزیزم برو دیانیرا : رفتم تو اتاقم و چمدونم و گذاشتم رو تخت رفتم سمت کمد صدای زنگ گوشی توی گوشم پیچید نگاهی به اسمش انداختم لبخندی زدم گوشیو دم گوشم گذاشتم ( سلام هری خوبی هری : سلام تو خوبی چکار میکنی؟ دیانیرا : وسایلمو جمع میکنم واسه فردا امسال قراره واسه گریفندور کلی امتیاز جمع کنم هری : امیدوارم دیانیرا : منظورت چیه؟ هری : آخه هرسال با یکی دعوات میشه دیانیرا : هری اون موقع بچه بودم الان 16 سالمه هری : اوکی میخوام قبل از اینکه بریم ببینمت دیانیرا : چرا؟ هری : دلم واست تنگ شده دیانیرا : لبخند محوی زدم فردا می بینمت تو قطار...گوشیو قطع کردم نفس عمیقی کشیدم فکرای توی سرمو کنار زدم و رفتم سمت کمد
لباسامو جمع کردم و رو تخت نشستم نگاهی به آسمون انداختم خورشید هنوز تو آسمون پیدا بود از رو تخت بلند شدم یه شلوار بگ با یه هودی سفید پوشیدم از اتاق رفتم بیرون ماریا : کجا میری؟ دیانیرا : میخوام یکم قدم بزنم دلم واسه پاریس تنگ میشه ماریا : خوش بگذره دیانیرا : لبخندی زدم و از خونه زدم بیرون با قدم های آروم راه میرفتم به برج ایفل نزدیک بودم نگاهی بهش انداختم و وارد شدم بعد از چند مین رسیدم بالای برج باد خنکی می وزید و موهامو به پرواز در اورده بود حس خوبی داشتم هیچوقت از ارتفاع نمی ترسیدم نگاهم به مردم بود پاریس شهر قشنگیه....پر از خاطرس خیلی خوبه امیدوارم هرگز ترکش نکنم آفتاب پشت کوه پنهان میشد مردم کم کم محو می شدن از برج اومدم پایین و توی خیابون آروم حرکت کردم سمت خونه هوا تاریک شده بود کلید و توی در چرخوندم و در و باز کردم وارد خونه شدم خونه توی سکوت فرو رفته بود بابا روی مبل نشسته بود و تو فکر بود رفتم و کنارش نشستم سلام بابا توماس : سلام کجا بودی؟ دیانیرا : بیرون...مثل همیشه برج ایفل توماس : اون برج چی داره که همش میری؟ دیانیرا : نمیدونم بهم آرامش میده دراکو باهات کار داشت توماس : خودش نه لوسیوس فرستاده بودش دیانیرا : چکار داشت؟ توماس : در مورد کار بود تو فکرتو مشغول نکن دیر وقته برو بخواب فردا باید زود بیدار شی
دیانیرا : از رو مبل بلند شدم و رفتم سمت اتاقم لباسمو عوض کردم و رو تخت دراز کشیدم ذهنم درگیر چیزای عجیبی بود کمی جابه جا شدم ولی خوابم نمی برد ذهنم رفت سمت فردا و هاگوارتز چشمامو رو هم گذاشتم و به خواب رفتم.....آفتاب ملایمی توی اتاق می تابید / دراکو : با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم اتاق توی تاریکی فرو رفته بود / دیانیرا : یه آبی به صورتم زدم و یه تیشرت صورتی پررنگ با شلوار جین پوشیدم موهامو شونه کردم و گوجه ای بالای سرم بستم آرایش ملایمی کردم و چمدونم و برداشتم از اتاق رفتم بیرون / نارسیسا : پسرم مراقب خودت باش لوسیوس : با کسی دعوا نکن و با مشنگ زاده ها دوست نشو برو دیر میشه / مامان بابا من رفتم ماریا : پدرت نیست رفته وزارتخونه یاد روز اولی افتادم که نامه رو گرفتی و رفتی هاگوارتز یادش بخیر مراقب خودت باش یادت باشه تو بهترینی دیانیرا : چشم مامان....از طرفم از بابا خدافظی کن شما هم مراقب خودتون باشید من دیگه داره دیرم میشه خدافظ ماریا : خدافظ.... با عجله از خونه زدم بیرون و رسیدم کنار سکو و ازش رد شدم ایستگاه کینگزکراس از هر روزی شلوغ تر بود از بین جمعیت رد شدم امیدوارم داخل یه کوپه خالی باشه رفتم جلوتر همه کوپه ها پر بودن هریم که غیبش زده بود رسیدم پیش یه کوپه فکر کردم خالیه ولی با دیدنش اخمی بین ابروهام نشست نگاهش بهم افتاد و پوزخندی زد چاره ای جز نشستن تو اینجا نداشتم وارد شدم و نگاهمو ازش گرفتم روبه روش نشستم و مشغول تماشای بیرون شدم....
قطار شروع به حرکت کرد هیچکدوم حرفی نمیزدیم تو فکر غرق شده بودم امیدوارم باز با یه اسلایترینی دعوام نشه سر اینکه اونا اصیلن و من نیستم پدرم یه جادوگره ولی مادرم نه من یه دورگه ام / روبه روم نشسته بود و بدون هیچ حرفی به بیرون زل زده بود نمیخواستم باهاش چشم تو چشم بشم یا باهاش حرف بزنم گوشیمو برداشتم و هنزفری و توی گوشم زدم و آهنگ ملایمی پلی کردم و چشمامو بستم.......
ناظر عزیز و محترم لطفا لطفا منتشر کن رد نشه خواهش میکنم:)☺💚کلی زحمت کشیدم واسش تنک:)♡♡ لایک و کامنت فراموش نشه:)))♡
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
آخ جون رمان جدیدددددد
ممنوون لاومم:))
عالی عزیزم
مرسییی کیوتمم:)
ساچ بیوتیفوللل...
تنکک لیدی:))♡♡
وای قراره دوباره سر هر پارت حرص بخوریم 😂🗿
خخ😂💔
نه حرص نقول:) بیا سیب سبز بقول🍏🍏😂
خیلی خوبهههههه
مرسیییی خودت خوبی:))
گیلیلیلیلیلیلیلی رمان جدیدددد
گیلیلیی کامنت جدید😂💚تنککک لاوممم
مثل همیشه عالی بود:)😁👍
منتظر پارت بعدم:)💞✨️
ممنووون کیوتمم:))♡
تا فردا میزارم:)
دتس گود
تنکک بیب:))♡