بریم که بخونیم
بعد از خوردن صبحانه هری و استوریا چمدان هایشان را پایین می آورند استوریا با نگرانی میگوید:دیر نشه...بهتر نیست راه بیوفتیم؟...تا ایستگاه راه زیادی داریم آقای ویزلی می گوید:نه نگران نباش فعلا وقت داریم...هری میشه چند لحظه بیای اینجا هری چمدانش را کنار ستونی میگذارد و به سمت آقای ویزلی میرود؛هرمیون و رون کنار استوریا میروند استوریا:رفتار پدرت یکم عجیب نیست...یکجوری شده رون با تردید میگوید:از وقتیه که خبر فرار بلک پیچیده استوریا با صدای آرامی میگوید:بلک؟ هرمیون:آره...تو که بهتر از همه ما باید بدونی؛مادرت خیلی ساله که توی وزارت خونه کار میکنه استوریا:آره ولی...بلک فامیلیه... آقای ویزلی با صدای نسبتا بلندی از جلو در خروجی مسافر خانه میگوید:بیاید بریم بچه ها.دیرمون میشه
وقتی که به ایستگاه میرسند قطار تا سه دقیقه دیگر در حال رفتن بوداستوریا صدایی را میشنود که او را صدا میزند...مادرش خودش را رسانده بود...آلرا استوریا را در آغوش میگیرد آلرا میگوید:ببخشید دیروز نتونستم کنارت باشم...یادت نره حتما نامه بفرست استوریا:حتما...مواظب خودت باش آلرا میگوید:تو هم همینطور استوریا کمی فاصله میگیرد وقتی که میخواهد سوار قطار شود دستش را برای مادرش تکان میدهد.رون و هرمیون و هری و استوریا با سرعت وارد قطار شدند...تمام واگن ها پر بود استوریا:همه اشون پره رون:اگه بگردیم پیدا میشه...یکمی صبر کن واگن ۲۴ که تقریبا در وسط قطار قرار داشت خالی بودالبته اگر آن مردی که توی واگن خواب بود را نادیده میگرفتند
هری میگوید:بهتر از هیچیه استوریا با صدای آرام میگوید:هیس...مگه نمیبینی خوابه آنها وارد واگن میشوند رون میگوید:اون کیه؟ هرمیون میگوید:آر جی لوپین...روی چمدونش نوشته...احتمالا پرفسور جدیده آنها چمدان هایشان را روی قفسه بالای سرشان میگذارند و دو به دو روبه روی هم مینشینند هری به سمت در میرود هری میگوید:باید یه چیزی رو بهتون بگم هری در واگن رو میبندد
وقتی توضیحات هری تمام میشود همه آنها از تعجب پلک هم نمیزنند حتی متوجه نمیشوند که قطار خیلی وقت هست که حرکت کرده استوریا:یعنی میگی که...سیریوس بلک که یک قاتل روانی هست... هرمیون:هدف فرارش این بوده که تو رو بکشه؟ هری:آره استوریا:دامبلدور طرف تو هست هری...شاید ازش بتونیم مطالب بیشتری رو بگیریم ولی لطفا...امسال دنبال دردسر نگرد رون:این یکی رو موافقم آستی هری:تو که میدونی من دردسر نمیخوام ولی همیشه یکسری اتفاقاتی پیش میاد که...مجبورم میکنند هرمیون:حق با آستی هست هری...درسته که دردسر دنبال تو میاد ولی تو ازش دوری کن چون...قضیه بلک با همه شون فرق داره...استوریا توی مهمون خونه میخواستی یه چیزی درباره بلک بهمون بگی استوریا:آره میخواستم بگم که فامیلیه اون قاتل دیوونه با... ناگهان قطار می ایستد استوریا:چی شد؟
عالییی خسته نباشییی
من اولین نفر که دیدم پستتو