
*فئودور* داشتم مزه قهوه را می چشیدم که در با شتاب باز شد. (داداشی به این کیویکو مزخرف بگو که دست از سر آتسوشی برداره) (فئودر به این خواهرت بفهمون که من عاشق آتسوشیم) (پس چرا ازش سوءاستفاده کردی و بعد ولش کردی؟؟) (بخاطر محافظت کردن ازش که وارد خانواده امون نشه) (ولی با بی رحمی تمام تنها گذاشتیش اون داشت خودش رو نابود می کرد) (میخواستی هیچ وقت منو باهاش آشنا نکنی) از جام بلند شدم و داد زدم( خفه شید) (اما داداش...) (لوسی ما رو تنها بذار ) ( ولی...) (لوسی!) (چشم) و درا پشت سرش کوبید. (بشین ) (من آتسوشی رو میخوام ) (خوبه که جاه طلبی!) (باید آکوتاگاوا رو نابود کنیم ) (خب کشتن آدما کار منه ) (حالا که به هوش اومده باید انجامش بدیم به قدرت تو و شرکتت نیاز دارم فئودور ) (من پشتتم پسرعموی موردعلاقم ) (خوبه که هستی ) ( هستم چون این یک معامله دو سر برده) * چویا* *فلش بک * ( دازای من میخوامش) (ولی این خیلی برات بزرگه ) (ولی دوست دارم یه بار بخورم) ( باشه پس یک بستنی ۱۰ طبقه ای لطفا)...(وای دازای من نمیتونم اینو بخورم)
(باهم میخوریمش)...(مغزم یخ زد) (تا تو باشی لج بازی نکنی کوتوله) (دازایییی!) (باشه بهت نمیگم کوتوله ...میگما یه قولی بهم میدی؟)(چه قولی؟ ) ( بیا تا وقتی که فرشته ی مرگ بیاد سراغمون در کنار هم باشیم. با هپ بستنی ۱۰ طبقه ای بخوریم، با هم بریم سفر، من به تو بگم کوتوله و تو به من بگی دراز، با هم ستاره ها رو تماشا کنی،بریم دنیا رو ببینیم و کنار هم بچه هامون رو بزرگ کنیم) (ب...ب...بچه هامون؟!) (درسته چویا بیا ازدواج کنیم) ( دا...دا...زای من باورم نمیشه)*نشان دادن حلقه* (حالا چی؟) (قول میدم که همسر خوبی باشم) *پایان فلش بک* حالا اون با بی رحمی از من امضا کردن اینا رو میخواد. قطرات اشکم رو پاک کردم. اگه دازای اینجوری خوشحال میشه قبوله! *دازای* *فلش بک* (بدو دیگه دازای!) (ای خدا دیگه نمیتونم چویا ) (الان کلاسمون دیر میشه) (بذار دیر بشه بعدش با هم میریم گردش و تفریح) (دازاییی) (دازای سان و چوچان ؟ [به چویا میگه چو چان مثل میدوریا که میگفت کاچان]) (اوه هانا تو اینجا چیکار میکنی؟) (شما باهمید؟) (بهت نگفته بودم هانا چان؟ بله باهمیم) ( خیلی خوبه چوچان )*به سرعت دویدن* (این چش بود؟) (من چه بدونم دراز؟)
( دراز؟ پس من به تو میگم کوتوله ) *پایان فلش بک* همش دروغ بود؟ چطور تونستی چویا؟ *یوسانو* (کیویکو با فئودور میخوان آکو را از دور خارج کنند و آتسوشی را بگیرند . دازای و چویا هم میخوان از هم جدا شن ، نظرت چیه موری ؟) (نظری ندارم) (موری تو دکتر آکو و چویا بودی منم دکتر دازای و آتسو باید یک فکری بکنیم) (من میگم بهشون همه چیز رو درمورد فئودور بگیم) (چی بگیم؟) (اینکه فئودور به پدر آتسوشی قرص داد تا بمیره ، اینکه هانا عشق سابق فئودوره و اینکه فئودور پشت سر همه ی این اتفاق هاست) ( آره بعد اگه باور نکردند چی؟ اینجوری نمیشه ) (پس من و تو تماشاچی میشیم و منتظر پایان داستان میشیم ) (ولی...) (ولی بی ولی )(چشم موری سان) *آتسوشی* نه دازای و نه چویا تلفنشون رو جواب نمی دادند. با آکو برگشته بودیم. خونه رو مبل دراز کشیده بودم و در حال خوندن کتاب بودم که آکو صدام کرد(آتسو ) (جانم؟) (ببین بخاطر کیویکو اتاقامون رو یکی کردم و به دوربین مجهز کردم اتاق قبلی تو رو تبدیل به کتابخانه کردم.) (خوبه آکو )*دینگ دینگ* صدای زنگ خونه بلند شد. به سمت در رفت که باز کنه ولی با صدایی عصبی گفت (بازم تو فئودور)
( چطوری رقیب عزیزم ) و یک مرد وارد اتاق شد . (سلام بانو آتسوشی من برادر لوسی هستم یا بهتره بگم پسرعمو ی کیویکو) (تو اینجا چیکار داری؟) ( راستش موضوع با آکو هست) آکو با عصبانیت پرسید:(چی میخوای؟ ) ( آتسوشی رو رها کن یا شرکتت به باد میره) (فکر کردی میتونی تهدیدم کنی؟) (آره میتونم ) (به اون پسرعموت بگو آتسوشی مال منه) (میگم ولی گوش نمیکنه تا فردا تصمیمیت رو بگیر) و از دری که اومده بود خارج شد. آکو با خشم گفت(مطمئن باش من از دستت نمیدم) (بهت باور دارم) *فلش بک*(دبیرستان هورانسا ) *دازای* اینجا واقعا مزخرف بود . نگاهم به یک میز جلب شد خواستم بهش دست بزنم که یک چیزی محکم اومد تو سرم (آه! چته فئودور؟) (تو چته دازای؟)(من هیچی ) (هی پسرا دارید چیکار میکنید) فئودور خجالت کشید . احتمالا به هانا حس داره ولی هانا مال منه. پریدم بغلش و گفتم: هیچی موش کوچولو *چند سال بعد* *فئودور* گل ها رو بالا سر قبر هانا گذاشتم. (مطمئن باش دازای و چویا رو نابود میکنم و آتسوشی رو برمیگردونم تو خانواده امون) خب خب پشماتون ریخت؟میگید ارتباط آتسو با فئودور چیه راستش... بقیه اش برای پارت بعد.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
تولوقودا بزار پارت بعدو🥺
۱۳ ساعته که تو بررسیه
شاید امشب بررسی شه۰-۰
عالی خیلی مشتاق پارت بعدم*-*
در بررسیه
عالییییی پیلیز پارت بعدددددددد
در بررسی به سر میبرد