پارت بعدی که قراره براتون آپلود شه پارت اول فصل سه عه.. فصل پایانی! توی فصل سه قراره جواب تمام سوال هاتون رو بگیرید! ی تیکه از فصل سه رو توی نتیجه میزارم
توضیحات رو بخون اول
امی با لحن سرشار از غرغر و التماس گفت: کوووک اتاق قشنگه رو ک برای خودت گرفتییی. کوک خنده ای کرد و گفت: سعی کن کنار بیای . + دارم برات. _ خا حالا برو زودتر بخواب صبح زود بیدار شی بچه جون. + ساعت سه بعد از ظهر کی میخوابه؟ کوک خودش رو روی تخت پرت کرد و گفت: من! امی ک سعی میکرد کوک رو از روی تخت هل بده گفت: آره ولی موقع ای ک روی تخت خودت دراز کشیدی. + منظورت چیه من که روی تخت خودمم..هااا فهمیدم، چقدر پررو. بلند شد و امی رو به سمت خروجی راهنمایی کرد و در رو بَست. امی ک پشت در مونده بود اَدایی در آورد و پوفی گفت. و بعد به سمت تمام قسمت های خونه رفت و بعد از بررسی ، به اتاقش. فردا باید میرفت دانشگاه باید خرید میرفت. اشتباه نشید، خانم جئون تمام وسایل هارو خریده و ثبت نام کرده بود اما قسمت " خرید لباس" رو به عهده خودِ امی گذاشته بود. کم کم خودش هم خوابش برد و با سرو صدا های زیادی ک بنظر میرسید همسایه بالایی جدیدی بهشون اضافه شده از خواب بیدار شد و با کلافهگی در خونه رو باز کرد و.. بله! کارگرها داشتن یک سری وسایل خونه رو به طبقه بالا میبردن. مثل اینکه واقعا ی نفر طبقه بالا رو ک خالی بود رو خریده بود!
صبح روز بعد امی با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شد، ساعت هفت بود و ساعت هشت امی باید به دانشگاه میرفت. بعد از آماده شدن داشت از در بیرون میرفت ک صدایی توجهش رو جلب کرد + میخوای برسونمت؟ این صدای کوک بود که تازه از خواب بیدار شده بود و با چشم های خوابآلود این حرف رو میزد.. امی نگاهی به سر و وضع کوک کرد و گفت: نه ممنون، خودم میرم . روز اول دانشگاه جشن بود.. جشن برای اولین روز، معمولا اکثر بچه های سال اولی با خانواده هاشون امده بودن و این مایع تعجب امی بود! درحال راه رفتن بود که یک چهره آشنایی رو دید؛ هِنری! ( فکر کردین به همین راحتی ها از هنری میگذرم؟!) امی با تعجب به سمت هنری رفت و گفت: تو که توی آزمون این دانشگاه شرکت نکرده بودی! هِنری که هول شده بود پاسخ داد: خبب .. کسایی که معدل کامل رو دارن نیازی به آزمون ندارن. + اها.. درهمین حال بود که مییونگ، خواهر شوگا به سمت هنری امد و گفت: اوووف حسابی خسته شدم..این مرده هم ک انگار نمیخواد حقوقمون رو بده! امی که حسابی متعجب شده بود گفت: مییونگ! تو اینجا چیکار میکنی؟ مییونگ ک تازه امی رو دیده بود متعجب شد و سلامی کرد. + مگه تو از من کوچیک تر نبودی؟ خندید و پاسخ داد: چی..باهات شوخی کردم!
امی با خودش فکر میکرد: خیلی عجیبه، مییونگ یک سال ازم کوچیک تره و هنری اصلا توی آزمون ورودی شرکت نکرده بود و چون این چند وقت حالش خوب نبود معدل کاملی نگرفته بود. اینجا داره چه اتفاقی میافته؟ داشنگاه تعطیل شد و بچه هایی که خوابگاه گرفته بودن به سمت خوابگاه هاشون میرفتن و بقیه بچه ها هم خونه. + مییونگ! میای باهم بریم بیرون؟ کارت دارم. مییونگ فورا از هنری جدا شد و به سمت امی رفت _ بریم کافه؟ ) کافه کوچیک و دنجی بود. افراد کمی تو ی کافه بودن و اکثرا خوابیده بودن و یا داشتن از در خارج میشدن. + اینا چرا انقدر عجیبن؟ مییونگ لبخندی زد و پاسخ داد: به اینجا عادت کن. روی میز نشستن و بعد از سفارش دو تا قهوه مییونگ گفت: خب امی چیکار داشتی ؟ + بزار از اول برات تعریف کنم ... امی داستان سفر با آینه و جن قرمز پوش رو تعریف کرد و می یونگ خیلی خونسرد گوش میکرد و هر از گاهی اشتباهی میگفت میدونم و وقتی قیافه متعجب امی رو میدید سریع حرفش رو اصلاح میکرد! _ خب چه کاری از من ساختس؟ + من میخوام برگردم! اما نمیدونم چطوری..من هیچی راجب اینجا نمیدونم! _ ولی.. + من اهل اینجا نیستم ، مییونگ من باید برگردم! مییونگ که کاسه صبرش لبریز شده بود کمی صداش رو بالا برد و گفت: من دیگه تحمل ندارم! دختره ی ا.ح.م.ق شوگا اصلا خواهری نداره و من از طرف کیم تهیونگ امدم! اون جادوگرهِ.. من استعفا میدم. از همون اولش ازت بدم میومد . امی گوش کن؛ اگه میخوای برگردی... کلید خودتی امی!
ببخشید تو پارت دوم
نه دیگه مامان بزرگه خود امیه و شوهرش هم کوکه اگه به پارت اول دقت کرده باشید
من اینطوری حدس زدم امیدوارم حدسم درست باشه
کی قسمت بعد رو میدط؟
یه سوال
میگم اول داستان مامان بزرگه داش برای نوه هاش این داستانو تعریف میکرد
مامان بزرگه امیه؟
پشاممم
توروخدا کوک و امی نمیرنننن
زود فصل سه رو بذاررر
یااااااا کی میمیرهههههه
صد سالم که شده منتظر فصل 3 میمونممممممممممممم
بالاخرهههههههههههههههههههههههههههههههههههههه اخ جون اخ جون
براي روزي كه هفته ها به انتظار براي پارت بعد ننشينيم -_-