من بقیه عمرمو گذاشتم واسه دوست داشتن ت و ! لبخند که نه، قایق نجات بود!...
مثل همیشه به همان دریاچه همیشگی رفتم . کار روز و شبم شده بود . هر وقت از زندگی و آدم های اطرافم خسته میشدم به اینجا پناه میبردم . مکانی آرام برای تسلی خاطرم و کسی که همیشه انتظارم را میکشید . همان جا روی صخره ای نشسته بود با همان پیراهن سفید همیشگی اش . کسی در اطرافمان نبود ولی دلتنگ کسی هم نمی شدیم . برایم از نی های اطراف آب تاجی درست میکرد . همیشه در نظرش یک شاهزاده بودم . شاهزاده ای که فقط یک حکمران در سرزمین قلبش داشت .
تاج را ازش گرفتم و بر سرم گذاشتم . چهره اش ناراحت به نظر می رسید . پرسیدم :« چیشده ؟! کاری کردم که ناراحت هستی ؟! ». با همان آرامش همیشگی اش پاسخ داد :« متاسفم ... لیاقت تو بالاتر و بهتر از من هست . از بچگی بهم یاد دادن که همیشه نامرئی باشم و باهم بودن ما یعنی اینکه توهم قبول کنی نامرئی بشی و من این را نمیخواهم . نمی توانم ببینم که دختری مثل تو همیشه در سایه ها پنهان باشد ... ». همیشه همین بحث را پیش میکشید . هربار ولی این دفعه جدی تر بود . نگاهش کردم . ناراحتی در چشم های دریایی اش موج میزد . درست مثل موج های دریا ، آشفته بود .
با ناراحتی ادامه داد :« فکر کنم باید بگم ؛ همه چیز دیگر تمام شده است ... ». مثل برق گرفته ها از جایم پریدم . ـ چی گفتی ؟! یعنی چی ؟! تو تنها تسلی خاطرم در این دنیای بی رحم بودی و حالا میخواهی ترکم کنی ؟! پس تو با بقیه چه فرقی میکنی ؟! ... بلند شد و به سمت دریاچه رفت . اشک از چشم هایش جاری میشد . ادامه داد :« من میخواستم یک زندگی بهتر برایت درست کنم ولی تو این کار را برایم کردی . تحمل ندارم ببینم نمیتوانم چیزهایی را که میخواهی برایت فراهم کنم ».
با بغض گفتم :« این دنیا را بدون تو نمیخواهم . تنهایی نه !! هرگز نمیتوانم بدون تو تحملش کنم ». لبخند محوی زد و گفت :« اگر بخواهی همراهم شوی ... کنارم باشی ... یعنی اینکه قبول کنی تمام عمرت را در سایه ها و انعکاس ها زندگی کنی ... تمام زندگی ات فقط یک خیال یا فکر باشی ». فکر کردم . هر روز با خانواده ام سر کوچکترین چیزها دعوا میکردم ، هر روز دوستانم مرا به تمسخر می گرفتند ، هر روز مورد سرزنش بودم و اسباب زحمت . کدام یک از اینها ارزش ماندن داشت ؟! هیچکدام ... هیچکدام ارزش ماندن و ادامه دادن در تاریکی ها را نداشت . سپس به او نگاه کردم . کامل بود از همه لحاظ . آرامشم بود و تنها حال خوبم . جادویی به نیرومندی حقیقت .
تصمیمم قطعی بود . آهسته نجوا کردم :« هرجا که تو باشی من هم هستم . هرجا که بروی من هم می آیم . تو فقط برو ، من پشت سرت حرکت میکنم ... حتی اگر قیمتش یک عمر زندگی در شیشه محصور باشد میخواهم در کنارت باشم ... ». لبخندش بزرگتر شد و دستم را گرفت . آب دریاچه می درخشید و برق میزد . نگاهش کردم که به راحتی با سطح آب یکی شد . انعکاسم را در آب نگاه کردم ولی تصویر خودم نبود . او بود که انتظارم را میکشید . پذیرش این واقعیت که تمام عمرم باید انعکاس تصویر دیگران باشم سخت بود ولی باید به جان می خریدم . حالا من هم با آب یکی بودم . در اعماق آن ، در تاریکی و سردی ولی تنها نبودم . همین برایم کافی بود . اگر بهم فکر کنی میتوانی در پس افکارت پیدایم کنی ... من زاده ای از یک خیال قدرتمند و واقعی هستم
پایان :))
وااای قدرت داری
آینده داری
می تونی کتابایی عالی بنویسی
خیلیییی قشنگ بووود😭😭😭😭
:>>>
خیلییییی عالی ییس بوددددد
عزیزمی :>
عالی بودددد:)
فدای زیبایی هات :))
تولدت مبارک:›🍓✨
آرزویبهترینهاروبراتدارم-💕
امیدوارم همیشه شاد و خوشحال باشی:)))
عزیزم مرسی ازت لطف داری بهم قلب آبی من :)♡
:))))
خیلی قشنگ بود🥺🥀
مرسی قشنگ ترین :))♡
خیلی خیلی قشنگ بود
قربااانت نفس جان :>
توبینظیریدختر((((((((:💚🌱
مرسی قشنگ ترینم تو هم بی نظیر و خاصی بانو :))
🫶🏻🙂
قلبمممم..🐚💜
عشق منی :))