رمان نوشتم حمایت کنید😊
اسمم ات ۲۲ سالمه توی کره تنها زندگی میکنم . به چیزای ت.ر.س.ن.ا.ک علاقه مندم . همیشه احساس میکنم یه نفر کنارمه البته از وقتی که اون کارت دعوت رو برداشتم .... دیروز : داشتم زیر بارون قدم میزدم که یک کارت توجهمو جلب کرد... نوشته بود: ساعت ۱۲ روز دوشنبه بیا جلو آینه اگه میخوای از دشمات ا.ن.ت.ق.ا.م بگیری من به تو قدرت میدم .
یه ذره برام عجیب بود . ولی برش داشتم منم که خیلیا ناراحتم کرده بودن و میخوام ازشون ا.ن.ت.ق.ا.م بگیرم . توی کیفم قایمش کردم ولی تصمیم گرفتم که به حرفشون گوش کنم . تمام این اتفات مال دیروز بود دو روز مونده تا دوشنبه . حوصله م سر رفته بود و به بهترین دوستم مریم زنگ زدم . گفتم بیاد خونه مون .
در خونه : از زبان ات : میخواستم کارت رو به مریم نشون بدم که و ازش مشورت بخوام که چیکار کنم که دیدم هیچ نوشته ای روی کارت نیست خشکم زد و فوری کارت رو توی جیبم گذاشتم . ات : مری یه چیزی بگم مریم : بگو . کارت رو نشونش دادم و همه چی رو تعریف کردم . مری : ببین به نظرم نرو برات دردسر میشه چون ممکنه ه.م.ز.ا.د.ت باشه ولی خب منم کنجکاو شدم 😅 ات : خب چه کنم ؟ مری : بیا با هم پس فردا ببینیم چی میشه ...
تصمیمم رو گرفته بودم و میخواستم برم . مریم هم کم کم ازم خداحافظی کرد و رفت و پس فردا برمبگرده تا با هم ببینیم چی میشه ...
پس فردا : با مریم منتظر موندیم تا ساعت ۱۲ شه با هم میشمردیم ۱۰ ۹ ۸ ۷ ۶ ۵ ۴ ۳ ۲ ۱ ۰ رفتم جلوی آینه و چشامو باز کردم و خیره موندم به چیزی که توی آینه دیدم ....
ببخشید بچه ها 😅 ناظر جونم منتشر کن لطفا دوست داریم☺💖
جیغغغغ
پارتتتت بعدددد
فقط ی سوال، احیانا نباید به جای ۱۲ روز ۱۲ شب باشه؟
چی بوددددد جیغغغغ
😂😂😂😂😂
میخوام بخونم ولی نمیخونم چون موقع خواب میترسم🗿💔
پس سیو میکنم فردا میخونم🌚
اره منم قبلا همین بودم اوکی عزیزم😍😁