
سلام سلام اینم پارت دوم 😆
بچه ها خیلی زود با همدیگه کنار اومدن و مثل خواهر و برادر با همدیگه بزرگ شدن.😊شونزده سال بعد ، وقتی که تولد شونزده سالگی هارپی و آناکوندا نزدیک میشد ، مادر خونده شون یعنی ونسا تصمیم گرفت چیزی بهشون بگه؛ولی بعد پیش خودش گفت:نه الان نمیگم. اونا هنوز آمادگیش رو ندارن😮
بعدش رفت توی اتاقای بچه هاش و اونا رو بیدار کرد. به هر حال الان صبح شده بود و اونا باید بیدار میشدن😉آناکوندا گفت:مامان لطفا بذار یکم دیگه بخوابم دیشب خیلی نتونستم بخوابم😴ونسا گفت:نه عزیزم دیگه باید بیدار شی و بیای صبحونه بخوری.اگه خیلی بخوابی پوستت چروک میشه هااا!😝آناکوندا آخرش با آه و ناله از خواب بیدار شد.همینطور که چشماشو میمالید از کنار اتاق خواهرش هارپی که داشت تختش رو مرتب میکرد گذشت.از کنار اتاق خواهر ناتنیش مدوسا هم گذشت و بعدش یه دفعه ای به برادر ناتنیش یعنی مکس برخورد کرد😵😂
دستپاچه شد و من من کنان گفت:ببخشید...اصلا عمدی نبود...من ندیدم که داری میای...😂😂(میدونین چیه آناکوندا نسبت به مکس حس داره🤣یه جورایی عاشقشه🤣🤦🏻♀️)مکس هم گفت:اشکالی نداره...مهم نیس....و بعدش آناکوندا سریع فرار کرد😂😂😂رفت یه گوشه نشست و در حالی که نفس نفس میزد به صدای قلبش که به تپش افتاده بود گوش کرد.پیش خودش گفت:وای خدای من واقعا لحظه ترسناکی بود😖
هارپی بعد از مرتب کردن اتاقش رفت دست و صورتش رو شست و نشست کنار اعضای خانواده ش تا صبحونه بخوره.و هیچ توجهی هم به مکس نکرد که داشت اونو نگاه میکرد😜(آره اونطور که متوجه شدین مکس از هارپی خوشش میاد🤣🤣ولی هارپی اونو فقط به عنوان برادرش دوست داره نه چیز دیگه ای😌😂)بعد از اینکه صبحونه تموم شد، هارپی گفت:مامان من میخوام برم بیرون و گل ها رو طراحی کنم اگه کارم داشتی یکی رو بفرست دنبالم🙃ونسا گفت:باشه عزیزم فقط حواست باشه خیلی دور نشی. بعدش بقیه هم رفتن تا به کاراشون برسن.مدوسا رفت تا کتاب بخونه و آناکوندا هم رفت تا مکس رو که داشت از خونه بیرون میرفت، از پنجره اتاقش نگاه کنه😐😂😂ونسا هم یه چند لحظه اومد بیرون از خونه و یه چیزی به مکس گفت و رفت.مکس یه تیکه چوب رو از روی زمین برداشت و گذاشتش روبه روی خودش و دستاشو جوری گرفت جلوش انگار میخواد کار خاصی بکنه🤦🏻♀️آناکوندا وقتی دید پسری که دوسش داشت توی این حالته خنده ش گرفت چون قیافه ش مثل پسربچه ها و خیلی خنده دار شده بود😹😹😹ونسا دوباره اومد از خونه بیرون و دوباره به مکس یه چیزایی گفت.این دفعه مکس شروع کرد به زمزمه کردن یه چیزای نامفهوم و یکم بعد تکه چوب از روی زمین بلند شد!🤨😐😶😳آناکوندا حسابی تعجب کرد.هارپی هم که اونجا بود داشت از تعجب شاخ درمیورد😳😳😳😳😳بعدش ونسا دخترا رو صدا زد و اونا هم رفتن پیش مامانشون.
ونسا گفت:خب دخترا وقتشه که راجع به یه سری چیزا باهاتون حرف بزنم.اول از همه ، شما که داستانای پریان رو خوندین نه؟هارپی و آناکوندا گفتن:خوندیم.ونسا هم گفت:توی این داستانا معمولا میخوان وجود چه چیزی رو به شما اثبات کنن؟هارپی که انگار شصتش خبردار شده بود گفت:ج..جج..جادو؟؟؟؟؟😶و ونسا گفت:درسته.جادو.از امروز ازتون میخوام به تمام چیزایی که توی کتاب داستانهاتون خوندین ولی باور نکردین باور کنین!چون اونا واقعین!کتاب داستانها تاریخ ما رو روایت میکنن!که ما بهش میگیم"تاریخچه جادو"😲آناکوندا گفت:و...ولی چطور ممکنه؟!که یه دنیای جادویی موازی دنیای ما وجود داشته باشه!!!ونسا با لبخند گفت:همونقدر که وجود این دنیا ممکنه😊و بعد گفت:جادو چیز سرکشیه، واسه همین باید کنترلش کرد.مدرسه های جادوگری زیادی وجود دارن که یکی از اونا که خود منم توش درس خوندم، مدرسه سایرنسایو هست که از بیشتر مدرسه های جادوگری بهتر و پیشرفته تره و دعوتنامه هاش برای سال اولیا رو توی سن ۱۶ سالگیشون براشون ارسال میکنه.همین روزاس که مال شما هم از راه بر...اون نتونست حرفش رو کامل کنه چون...😯
خب این پارت هم تموم شد امیدوارم دوست داشته باشین😁لایک و کامنت یادتون نره😊و راستی عکس تست ونساست😉
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
سلمممم خبی•_•
حوصلم ب چوخ رفته"-"
مزاحم نموخای؟*-*
سلم مغسی ت خبی
من خودم مزاحمم😂😂🔫
میسی'-'
عجب خا منم مویام باهم مزاحم شیم°_°
باوش😐😂مزاحم کی شیم حالا؟😂😂😂
نمد تو بوگو*-*
منم نمد😐😂هاااا فهمیدم تست حسین که منتشر شد بریم اونجا😂
همون بی تی ای؟😂😂😂😂
نه یه تست گذاشته راجع به بهمنیا اگه منتشر شد بریم اونجا😂قول دادم اگه ساخت ده تا کامنت زیرش بذارم عمرا اگه بفهمه قراره چی بنویسم😂😂😂😂👹
واو
اومد منم ببر
اوک😂🔫
بهاااااااااااااار اومدددددد بدووووو
حملهههههههه😂🔫
جررررر
بگو ببینم رو کدوم خری کراش زدی؟
روی خری به نام کرم ریختن😂😂😂🔫
آجی بازیگرای هورت و تدروس و رافلو دیدی؟
ببینی کپ میکنی من که خیلی بد ضدحال خوردم😐بازیگر نقش تدروس 26 سالشهههه.یعنی چی خدایا میخواد نقش یه پسر 14 ساله رو بازی کنه🤦🏻♀️قیافشم اصلا شبیه تدروس نیست اصلا اصلا اصلا.موهاش قهوه آیه چشماشم همینطور
بازیگر نقش رافل سیاه پوسته😐بابا رافل پوستش از همه سفید تره چشماشم آبی یخیه😐🚶🏻♀️
فقط هورت قیافش خوبه😂😂
وای ننننهههههههههههههه اگه میخوان اینجور برینن به شخصیتا که همون بهتر نسازن آخه یعنی چی اههههههه
من دیدم واقعا اصلا شبیه کتاب نیستن.
نههههههههههه😩😩😩😩😩😢😩
اگه قرار باشه اینجوری فیلم بسازن من نگاش نمیکنم😐✋🏻
تازه بازیگر نقش هورت هم موهای قهوهای و چشم های سبز داره ولی باید در اصل موهاش مشکی و چشماش قهوهای باشه
نگووووووو😭😭😭😭😭بیشعورا همون بهتر که نسازنش اصن😐
بریم پال فیگو بکشیم😂
😂👍🏻
تا عوض شدن بازیگرارو نبینیم،آروم نمیگیگیرم✋🏻😐
آروم نمیگیگیریم😂✊🏻
آه آجی دوباره از امروز کلاس آنلاین داریم اوفففف
من اصلا حوصله درس و مدرسه ندارم
وای آره اصلا حوصلشو ندارم ☹️😬😬😬💔
تستت عالی بود ♥️
میسی♥️
خیلی قشنگه داستانت💜💜💜
منتظر قسمت بعدیام💖
مرسی😍
عالی بود♡♡♡♡♡♡ منتظر پارت بعدی هستم :)
میسی😍
عالی بود آجی ولی خواهشا بیشتر بنویس میدونی که چقدر داستانا دیر منتشر میشن🤦🏻♀️
آخر مارو به کشتن میدی😂
فقط کاش اینقدر یهویی معلوم نمیشد که اینا جادوگرن
آره😂😂😂
خب دیگه چ کنم مغزم است دیگر=/😂🚶🏻♀️