سلام گایز ها حالتون چطوره؟ امیدورام حالتون مثل همیشه خوب باشه.🧸🖤 میخوام برا اولین بار داستانمو بنویسم و امیدورام بد نباشه اگه بد بود ببخشید،🙂🥺
سلاام من نازلی هستم یک بیوگرافی کامل از خودم نازلی هستن ۲۳ ساله سئول زندگی میکنم. از زبان نازلی: اوههه دیرم شد من ساعت هفت کوک کردم ولی الان ساعت ۱۲ ظهر هست. و ما جلسه داشتیم😶 هل هلی پیراهن سفیدمو پوشیدم روش کت لش بلند مشکی و. شلوار جذب مشکی(رسمی) و کفش پاشنه بلند پوشیدم. . موهام هم دم اسبی بستم. رفتم پایین مامانم صدا زدم. مامااااان کوجاییی؟ مامان چیزی نگفت. هازلی (خدمتگزارمون) رفتم پیشش گفتم هازلی مامان کوشـ؟ هازلی: خانم مامانتون رفته سر مزار پدرتون فلش بک /( بابام چهار سال پیش در اثر تصادف فوت کرد. ما چند ساله تنهایییم& و. گفتم اوکی خدانگهدار. و سوار ماشین شدم یک اهنگ بی تی اس با صدای آروم گذاشتم( من یک آرمی هستم) و رفتم به سمت شرکت حرکت کردم ماشین پارک کردم سریع وارد شدم با صحنع ایی کع مواجه شدم بیهوش شدم نمیدونم این یک واقعیت یا یک خواب......
ولی شاید باورتون نشه ما با تهیونگ راجب به یک کارایی این ها جلسه داشتیم و قتی بیهوش شدم بعد نیم ساعت به هوش اومدم و دیدم همه کنارم نشستن و یکیشم تهیونگ بود چشمامو نیمه باز کردم وقتی دیدم تهیونگ هم هست چشمامو بستم کم کم از نظر خودم به هوش اومدم 🤣 و رئیس گفت خانم سانگ چرا اینجور شدین؟ منم که میخواستم دست پاچشون کنم گفتم نه. فقط، از دیشب تا الان معده درد داشتم... و اینکه جلسه وقتی رفتم با این اتفاقایی که افتاد تمام شد. و منم بیخیال قضیه شدم و چون صبحانه نخورده بودم تصیمم گرفتم برم به یک کافه وقتی وارد کافه شدم همه جا تاریک بود من ترسیدم ولی مدل اونجا بود و نشستم گارسون اومد بچهههه ها. میدونین کی بود جیمین بود گفت چیزی میل دارید گفتم بله یک میلک شیک لطفا.... و واقعا منگ شده بودم ( اون ها باهم تو شهر یک رستوران زدن که. توش کار کنن.... و خیلی. علاقه به آشپزی داشتن) و کمی بعد برام آوردن و...
من داشتم میلک شیکم را میخوردم که تهیونگ که یک یونیفورم آبی و سبز داشت با کلاه خیلی کیوتی که سرش وک بود واییییی خیلی ناز بود🤍 تهیونگ: من شمارا جایی ندیدم چون خیلی چهرتون برام آشنا هست.... منم کع دست پاچه شده بودم گفتم بله تو شرکت باهم ملاقات خیلی عادی داشتیم. ✨ تهیونگ گفت مایلی که باهم دوست شیم؟ چون ازت خوشم اومده... وو
و منم. گفتم مایلم. چون واقعا اون حسم بهترین حس دنیا بود. 🤍✨ واییی یکی از اعضا اونم بایسم بهم درخوااست دوصتی داده منم کلی ذوق شوق گفتم اررهههههه تهیونگ از جیغ من تعجب کرد گفت خانم سانگ حالتون خوبه؟ منم گفتم آره چون قراره باهاتون دوست بشم.. اینطور کردم ۱ ماه بعد از زبان نازلی: تهوینگ تنبل خان پاشو قراره بریم خریدا خودت قولشو بهم دادی که برام کلی لباس بخری تهیونگ: نازلی میشه خودت بری خرید من حالم خوب نیست میخوام بخوابم نازلی: نه بیب نمیشه پاشو بریم تهیونگ میشه لوس نشی پاشو بریم 😡 تهیونگ: اخخخخخ آخر تو بیدارم کردی نازلی.... 😶😡