
خب کسانی که ازم متنفرند دارن میان اینجا. آکو داشت کمکم میکرد تا زیر اون همه کار نمیرم. خونه رو برام مرتب می کرد و منم در حال پختن غذا بودم. (آکو میشه بهم یکم فلفل از قفسه بالا بدی ؟) (باشه ) آکو آخرش روی مبل ولو شد و شروع کرد با تلفن به کارمندش هشدار دادن درمورد برگه های حقوقی . با صدای زنگ در از جا پریدم. با سرعت در رو باز کردم. با دیدن گین کنار پدر و مادرش جا خوردم ولی با لبخند گفتم ( سلام) جواب نشنیدم. الحق که آکو با اینا نسبت خونی داره . اومدند داخل و مادر آکو بدون توجه به من باهاش درمورد ازدواج صحبت میکرد . پدرش هم حرفای زنش رو تایید میکرد. گین سکوت کامل کرده بود . ظرف میوه و شیرینی رو ،رو به روشون گذاشتم و رفتم سمت آشپزخانه. از سر حرص غذا رو تند بهم میزدم و با پاشیدن یک عالمه روغن روی صورتم جیغ خفیفی کشیدم. لحظه ای همهمه ها ساکت شد ولی دوباره شروع شد . برای کسی مهم نبود چرا من جیغ کشیدم. پوست صورتم آتش گرفته بود . با حوله تمیزش کردم . شانس آوردم لباسم لک نشده
بود. (حالت خوبه؟) (گین!؟) (روغن پاشیده روی صورتت ؟؟؟ آک...) (لطفا به کسی چیزی نگو ) (حالت الان خوبه ؟) (فقط پوستم میسوزه ) (بشین من برم برات کرم بیارم . ) (تو اتاق در سفید رنگه است ) (باشه الان برمیگردم ) * گین * آتسوشی برای من یک مقصر بود نمی شد کاریش کرد. در اتاقش رو باز کردم. اتاقش خیلی بی روح بود. به سمت میزش رفتم و کرم رو برداشتم،با برداشتن کرم از پشت آیینه یک دفتر کوچک افتاد . دفترچه رو برداشتم . یک عکس از لای دفترچه بیرون زده بود . برش داشتم و نگاه کردم. عکس یک دختربچه بغلش پدرش بود. پشت عکس رو خواندم : "تقدیم به پرنسس کوچولوی بابا ، آتسوشی " درست نبود ولی دفترچه رو باز کردم . همش از خاطرات آتسوشی بود. نشستم روی تخت و شروع کردم به خواندن :{بابایی امروز برام بستنی خرید } {امروز با مامانی و بابایی رفته بودیم شهربازی } اوایلش خیلی شاد بود . با خودکار های رنگی ولی از یکجا به بعد سیاه شد. {مامان باز بابا دعوا کرد . قلب بابا تیر کشید} {بابا دیگه باهام حرف نمیزنه } {امروز دخترا باز اذیتم کردند} {مامان درخواست ط.ل.ا.ق داده} {امروز مامان منو زد و گفت بخاطر من نتونست
از بابا جدا بشه و بره دنبال زندگیش} {بابا مریضه} {بایا باز حالش خراب شد} {امروز پسرا افتادن دنبالم ،چرا ولم نمی کنند؟} { مجبور شدم موهام رو کوتاه کنم که مامان بفروشه تا بتونه خرج عمل بابا رو بده . رنک موهای من کمیابه به همین علت پول خوبی براش میدن } {به زور از زیر لگد پسرا در رفتم} دفترچه رو بستم و روی میز گذاشتم. آتسوشی واقعا بدبخت بود . برگشتم سمت آشپزخونه . هنوز منتظر من بود . کرم رو روی صورتش مالیدم تا قرمزیش معلوم نشه . (مرسی گین) (بقیه اش به عهده خودت) *آتسوشی* با آماده شدن شام،میز رو آماده کردم و همه رو صدا زدم. آکو مجبور بود بغل من بشینه. با سکوت غذام رو میخوردم. قلبم داشت نابود میشد .من به ادویه ها حساسیت شدید دارم و فقط از نمک میتونستم استفاده کنم ولی آکو و خانواده اش عاشق غذا های پر ادویه هستند. حتی آکو اینو نمی دونست . من تو این چند ماه زندگیم به زور قرص سالم موندم ولی قرصام تموم شده بود و امشب نمیدونستم باید چه کنم.به زور غذا رو قورت میدادم. میتونستم درد رو حس کنم. ظرف های غذا رو جمع کردم . به زور ایستاده بودم. قبلا علائمم اینقدر شدید
نبود. تو پذیرایی نشستم و سعی میکردم دردم رو آروم کنم. مادرش با نگاهی تحقیرآمیزی پرسید(هنوز بی کس و کاری؟ ) میخواستم جواب بدم که آکو گفت (آره هست ) سعی کردم بغضم نگیره و با صدای آرومی گفتم ( مادرم فقط یکم عصبیه) (تعریف از عصبی چیه دختر جون؟) ساکت شدم. مادرش شروع کرد از دختری که دوست داره عروسش بشه تعریف کردن. بالاخره تصمیم گرفتند برن . موقع رفتن مادرش زیر گوشم زمزمه کرد:(از زندگیش برو بیرون. اینقدر اذیتش نکن ) با بسته شدن در . درد رو نتونستم تحمل کنم . با گریه جیغ زدم :(کمکم کن!) تونستم صدای قدم های آکو رو بشنوم. با دیدن من جا خورد . (آتسو...آتسوشی!) (نمیتونم نفس بکشم ) و بعدش چشمام سیاهی رفت ....
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
دوست دارم به جای داداش نداشته ی آتسوشی برم همشون رو بجز گین جر بدم
در خیالات جر بده
عررررررررررر 😭😭
پازت ۵ در بررسی به سر میبرد
بازم مرسی
مایل به دادن صد امتیاززززززز؟ :)