ناظر؛ لطفا توجه کن اون قسمت پارتش رو حذف کردم دیگه لطفا منتشر کنید ❤️✨. بوس به لپتون👒🌾.
صدای رزی رو شنیدم که میگفت آییو صبر کن داره دروغ میگه آییووووووو اهایییی آییووو...! ولی من سعی میکردم جوری جلوه بدم که صداشو نشنیدم و خیلی تند تند رفتم خونه .... تا رسیدم شروع کردم به گریه کردن یعنی اون چجوری تونست این کارو بکنه؟؟؟ هقققق چجورییییییی چجوریی هققق 💔... «ویو رزی» بعد از اینکه آییو رفت و به صدام توجه نکرد خیلی عصبی شدم و صدامو تا حد امکان بردم بالا و گفتم هییی چطور جرعت کردینننننن شمااااااا اونا هم زدن زیر خنده( داشتن مسخره م میکردن ) . منم از بس که عصبی و خشمگین بودم سریع اونجا رو ترک کردم و به سمت جاده پا به قدم افتادم . تو راه به این فکر میکردم که چجوری دوباره اعتماد آییو رو بدست آورم. نفهمیدم چجوری رسیدم به وسط شهر . داشتم تو شهر قدم میزدم که به سمت سوپرمارکتی که کنار خیابان بود رفتم و پول خوراکی های مورد علاقهام را حساب کردم و از آنجا بیرون رفتم . به سمت خونه حرکت کردم درحالی داشتم از خیابون رد میشدم حس کردم یک نور از سمت چپم میاد برگشتم دیدم یه ماشین به سرعت به طرفِ من اومد و ... چشام کمی تار شد آخرین چیزی که دیدم آدمای زیادی دورم جمع شده بودند و یکی مُدام جمله ای رو تکرار میکرد : خانم حالتون خوبه ؟ خانم لطفا چشماتون رو باز کنید و بعدش چشمام سیاهی رفت .... . «ویو آیو» بعد از رسیدن به خونه گوشیم زنگ خورد ، شماره ناشناس بود . برش داشتم ( علامت آیو + علامت پرستار & ) +بله؟ & سلام ببخشید از بیمارستان زنگ زدم شما شخصی با نام پارک رزی میشناسید؟ +بله چطور؟ اتفاقی افتاده؟ &بله لطف کنید و خودتون رو برسونید بیمارستان ..... ( خودتون یه اسمی براش تصور کنید ) + ممنون . پایان صحبت های آیو و پرستار . موهام رو خشک نکردم و سریع با دویدن به سمت بیمارستانی که گفته بود حرکت کردم .
بفرما اینم از قسمت هشتم.
امیدوارم خوشتون اومده باشه و پیگیر داستان باشید 🧸🦋
بای باییی✨👒🌾