راستی پیام ناشناس درست کردم که هر سوال، درخواست یا انتقادی که دارین رو بگین بهم و منم همه رو توی ی تست جواب بدم:> اینم لینکش: https://harfeto.timefriend.net/16724994582848
بلاخره به کتاب خونه رسید و سعی کرد در رو باز کنه.. درست مثل اولین روز هایی ک با کوک اشنا شده بود و کوک نمیخواست ب جشن تولد مایا بره و مادرش اون رو توی اتاقش حبس کرده بود و امی با استفاده از سنجاقی ک توی موهاش بود در رو برای کوک باز کرده بود. اما این دفعه فرق میکرد.. در باز نمیشد! بعد از آخرین باری ک امی شبی ک ماه کامل بود توی کتابخونه مونده بود قوانین سختگیرانه تری ایجاد شد بود. این دولت در حال پنهان کردن چیزی بودی.. تنها موقع ای ک کتاب ها راستش رو میگن، در قفل بود! امی با خودش فکر کرد شاید بتونه قفل رو بشکنه اما با کمی فکر کردن متوجه شد ک بخاطر جاروهای حفاظتی این کار بدون کلید غیر ممکنه. کمی دور تا دور محوطه راه رفت و متوجه پنجره ها شد؛ میتونست ی جوری از دیوار بالا بره و پنجره هارو بشکنه.. اما راهی بجز استفاده از طناب و تیغه ای برای بالا رفتن از دیوار نبود. امی به امید اینکه توی کیفش طنابی داشته باشه نگاهی به درون کیفش انداخت اما چیزی جز ی دفترچه و خودکار..سنجاق و سنگی ک تهیونگ توی اولین دیدارش با امی بهش برای برگشتن به خونه داده بود نبود. امی با خودش فکر کرد: توی خونه ک هیچ وقت چیزی به نام طناب ندیدم پس نمیتونم برگردم و همراه خودم طناب بیارم .. ایکاش مثل اون روزی ک با سنگی ک آقایی به نام تهیونگ ادعا میکنه پدرمه به خونه برگشتم میتونستم به ی فروشگاه برم.. با جمله ی آخر فکری به ذهنش رسید، اگه اون سنگ از خونه ی کیم تهیونگ به خونه ی خودشون رفت پس این سنگ عجیب ی پل ارتباطی ای هست. امی سنگ رو به دستش گرفت و سعی کرد با خونه ی تهیونگ فکر کنه ، اگرچه تصور زیادی از اون خرابه نداشت.
زیر یک دقیقه سنگ اثر جادویی خودش رو اجرا کرد و امی به خونه ی کیم تهیونگ منتقل شد.. اما متاسفانه سقوط زیبا و باشکوهی نداشت؛ امی روی خرمن علف های هرز پرت شد. سریع از جاش بلند شد و تکونی به خودش داد .. توی حیاط اون خونه ی داغون بود؛ محوطه حیاط رو مه و گرد و غبار گرفته بود.. رنگش به حالت خاکستری درآمده بود و برای امی عجیب بود. امی آروم وارد خونه شد.. اون سعی داشت بی سر و صدا وارد خونه بشه و به محض اینکه طنابی پیدا کرد از اون جهنم دره خارج بشه. خونه چوبی ولی بزرگ بود.. کمی دور تر اتاقی بزرگ توی خونه قرار داشت ک ازش صدای صحبت دد شخص میومد ؛ با اینکه امی فقط دنبال طناب بود نتونست به حس کنجکاویش غَلَبه کنه و آروم به سمت اتاق رفت تا صحبت های کیم تهیونگ رو با فرد ناشناس توی اتاق گوش کنه! + تهیونگ میشه دست از سرش برداری..اون هنوز بچهس! _ نه اریکا.. نمیخوام زمان رو از دست بدم، درضمن مگه نگفته بودی دنبال راهی برای برگشت میگرده. امی با شنیدن اسم مادر کوک گوشاش رو تیز کرد و زیر لب گفت: مادر کوک اینجا چیکار میکنه! کیم تهیونگ ادامه داد: ازت میخوام کمکش کنی تا زودتر با حقیقت آشنا بشه. + اون برای دانشگاهش از شهر خارج میشه. تهیونگ کمی صداش رو بالا برد و گفت: نه نه.. اریکا تو نباید این کارو بکنی. + متاسفم. مادر کوک این حرف رو زد و به سمت در خروجی رفت امی ک پشت در وایستاده بود با شنیدن صدای پایی ک داره به در نزدیک میشه سریع به سمت چپش رفت و با بنبست مواجه شد. اریکا خداحافظی ای کرد و از خونه خارج شد..
امی ک به دیوار تکیه داده بود منتظر بود ک تهیونگ هم از اونجا بره و به انباری خونه ی کیم بره و طناب بیاره.. اما متاسفانه نقشهش خراب شد! برای اینکه کیم تهیونگ داشت به سمت امی حرکت میکرد...با هر یک قدم تهیونگ ضربان قلب امی تند تر میشد . تهیونگ لحظه به لحظه به امی ک کنار دیواری قایم شده بود نزدیک تر میشد . امی نگاهی به اطراف انداخت، ی در اونجا بود! امی ک انگار دروازه ی بهشت رو دیده بود به سمت در رفت و بازش کرد؛ اما نتونست در رو ببنده چون کیم تهیونگ رسیده بود، پس تنها کاری ک میتونست بکنه این بود ک توی اتاق قایم شه. تهیونگ نگاهی به در انداخت و در رو بست و بعد.. قفلش کرد! امی پوفی کشید و نگاهی به اتاق انداخت: اتاقی تاریک و بدون لامپ، اتاق به قدری شلوغ بود ک با هر قدم میتونست سر و صدا ایجاد کنه. آروم به سمت در رفت و سنجاقش رو از توی کیفش درآورد و سعی کرد در رو باز کنه.. اما در مدل قدیمی بود و با سنجاق باز نمیشد! امی زیر لب ناسزایی گفت و کمی توی اتاق رو گشت ، ناگفته نماند ک حدود هفت باز زمین خورد. امی وقتی متوجه شد نمیتونه طنابی پیدا کنه تصمیم گرفت با سنگش به خونه بره.. اما کار نمیکرد! درسته.. سنگ جادویی دیگه کار نمیکرد! گوشه ای اتاق نور کم سویی میومد و امی به سمت نور رفت و با پنجره ای مواجه شد... بهترین راه برای فرار ، برای دومین بار قرار بود از پنجره فرار کنه.
بعدی توی نتیجهس.. ناظر لطفا منتشر کن خیلیا منتظرن ..
عالی بود تا فردا حتما بزارش...
فایتینگ ♡
از اینکه انقدر زود میزاری ذوق میکنم
چه عجب یکی گفت زود میزاری😅
عــررر خیلی قشنگه!
فقط بگو کی میمیره…بابا ماعم بدونیم ک به طرف عادت نکنیم :/
مرسی.. دیگه من ک نمیتونم بگم کی میمیره ، مزش میره تازه همین قدرشم نباید میگفتم
خ پس من باید از همه کاراکترا بدم بیاد ک وقتی رفت اون دنیا زار نزنم((:
من کاری میکنم خوشت بیاد:))
عـه…اوکی
عالی لطفا پارت بعد رو زود بزار
مرسی، سعیم رو میکنم
عالييييييى پارت بعدددد
عالیییییییییییییی
عالللللللللللییییییییییی بود میشه بعدی زود بزاری
مرسیی، دارم مینویسم
(◍•ᴗ•◍)فالو=بک🍚🥢
(◍•ᴗ•◍)فالو=بک🍚🥢
(◍•ᴗ•◍)فالو=بک🍚🥢
(◍•ᴗ•◍)فالو=بک🍚🥢
(◍•ᴗ•◍)فالو=بک🍚🥢
(◍•ᴗ•◍)فالو=بک🍚🥢
(◍•ᴗ•◍)فالو=بک🍚🥢
(◍•ᴗ•◍)فالو=بک🍚🥢
(◍•ᴗ•◍)فالو=بک🍚🥢
عااااالی
ممنون💙
پا ت بعدیییی رو زود بزار زوددددددددد
تا فردا حتما میزارم
🤍