راستی پیام ناشناس درست کردم که هر سوال، درخواست یا انتقادی که دارین رو بگین بهم و منم همه رو توی ی تست جواب بدم:> اینم لینکش: https://harfeto.timefriend.net/16724994582848
کوک بار دیگه نامه یا دعوت نامه رو برداشت و اردسش رو خوند.. محل کار پدرش! بعد از ۱۵ دقیقه رانندگی به محل جلسه رسید و پیاده شد. دکمه ی آسانسور رو زد و در باز شد.. مایا، رو به روش وایستاده بود! کوک که متعجب شده بود سعی کرد عادی رفتار کنه و سلامی کرد و رفت داخل. مایا لبخندی زد و نگاهی به کوک انداخت و گفت: اوه، چه خبر؟ کوک نفس عمیقی کشید و گفت: مایا، میشه بگی این جلسه برای چیه؟ مایا قیافه ی متعجب به خودش داد و گفت: وای! یعنی پدرت بهت نگفته؟ لبخندی زد و گفت: موضوع ومپایر هاست دیگه! میز گردی توی اتاقی بزرگ با چند تا گلدون با گل های پوسیده و تابلو های بزرگ عجیب. رو صندلی اول آقای جئون، پدر کوک نشسته و سمت راست اون مردی قد کوتاه و عینکی نشسته بود. پدر مایا کنار اون و کوک و مایا کنار هم نشسته بودن. و چند تا مرد دیگه ای ک هیچ فایده ای نداشتن انگار که آقای جئون بهشون پول داده بود تا فقط بشینن و صندلی های خالی رو پر کنن! آقای جئون نگاهی به ساعت نقره ایش انداخت و گفت: خب ، ممنونم که امدین؛ همون طور که میدونین بعد از واقعه ی ۱۸ اکتبر ومپایر ها در سکوت زندگی کردند اما امروز قراره همهچیز تغییر کنه! با برنامه هایی که ریختم ما دوباره به قدرت و نفوذ خودمون برمیگردیم . مایا لبخندی زد و روبه کوک گفت: خیلی هیجان انگیزه!
امی وارد سالن شد و نفس عمیقی کشید و دنبال هِنری بوی فرند ( فارسی ننوشتم گفتم شاید رد شه:/) جدیدش میگشت. سالن پر از نوجوون هایی بود که از نظر امی هر لحظه وحشتناک تر میشدن، سرس گیج میرفت و حالش خوب نبود.. امی خودش رو به نزدیک ترین میز رسوند و روی صندلی نشست؛ تند تند نفس میکشید و حسابی عرق کرده بود! چند دقیقه گذشت و هنری تونست امی رو پیدا کنه و پیشش نشست .. متوجه حال بدش شد و چند بار گفت: امی ! امی ! حالت خوبه؟ امی سرش رو بالا آورد و به اصطلاح با فرشته نجاتی رو به رو شد. چهره ی نگران هنری که نشون میداد بهش اهمیت میده تنها چیزی بود ک امی در اون لحظه بهش نیاز داشت.(کوک این طوریه که: مارو دور ننداز..ما اونقدر هم بدرد نخور نیستیم😂) بعد از صحبت کوتاهی بین امی و هنری موسیقی ای پخش شد و همه ی نوجوون ها به سمت صحنهی صقرَ(برعکس بخون) حرکت کردن. امی نگاهش رو به هنری دوخت و گفت: امم من باید درخواست بدم؟ هنری پسر درونگرایی بود و از نظر خودش نباید برای این کار انتخواب میشد(بعدا منظور جمله ی آخر رو میفهمید) سعی کرد شجاعت به خرج بده و گفت: من نمیتونم به اندازه ی تو خوب مصقرَبِ ، ولی بیا بریم. امی گفت: صبر کن، مگه تو ندَیصقرَ من رو دیدی؟ و هنری دست امی رو گرفت و گفت: ی تعریف بود؛ شایدم شکست نفسی.
پدر کوک جرعه ای از نوشیدنی غیر الکلیش خورد و ادامه داد: با کمک های آقای شین (پدر مایا) قراره همهچی تا دو ماه آینده تغییر کنه ؛ ومپایر ها دوباره به قدرت قبلی خود برمیگردن و شاهد ترس و وحشت قبلی خواهیم بود. جونگکوک بلافاصله گفت: اما پدر.. این چیزی نبود که قول دادی بودی. آقای جئون پاسخ داد: منظورت چیه پسرم. + ترس و وحشت از ومپایر ها ، این چیزی نیست ک نسل های آینده بهش نیاز داره.. من این رو نمیخوام. _ این ی واقعیته .. تمام این مدت خ×ون های بسته بندی شده میخوردی . و نگاهی به افراد حاظر در جلسه انداخت و ادامه داد: میخوردیم؛ با واقعیت ها کنار بیا پسرم. کوک پاسخ داد: پس امی چی میشه؟ + امی.. اون از خاندان شیاط×ینه مشکلی براش پیش نمیاد. + دختر شی×طان. _ چه فرقی میکنه. + ولی.. آقای جئون صداش رو بالا برد و با عصبانیت گفت: ولی بی ولی. کوک بلافاصله از صندلیش بلند شد و از در جلسه بیرون رفت. مایا تمام این مدت با دقت به صحبت های پدر و پسر گوش میکرد و زره زره نفرتش از امی بیشتر میشد.. به فکر فرو رفته بود و با صدای پدرش رشته افکارش پاره شد + برو دنبالش مایا.. یکم باهاش حرف بزن. مایا از جاش بلند شد و به دنبال کوک رفت.. اما دیر رسیده بود ؛ کوک سوار ماشینش شده بود و از اونجا رفته بود. مایا نفس عمیقی کشید و. زیر لب گفت: آخه چرا..
کوک ماشین رو روشن کرد و شروع به حرکت کرد.. سرعتش کمی بیشتر از حد مجاز بود و بی حوصله رانندگی میکرد؛ عصبانی بود. بعد از کمی رانندگی به تلفن عمومی شهر رسید. از ماشین پیاده شد و شماره ی مادرش رو گرفت و منتظر جواب از طرف مادرش موند ، این دستگاه های جدید سراسر شهر از اون چیزی که فکر رو میکرد بهتر کار میکرد .. + الو؟ کوک جواب داد: مامان امم... + سلام، کوک تویی؟ مشکلی پیش امده؟ جلسه چطور بود؟ _ بعدا توضیح میدم؛ کِی باید برم دنبال امی؟ + ساعت از نه گذشته، برو دنبالش. _ باشه خداحافظ. امی حالا بیشتر با هنری اشنا شده بود ؛ طی صحبت هاش با هنری متوجه شده بود اون یک رگ سلطنتی داره و مادرش بخاطر همکاری با کیم تهیونگ دستگیر شده. اون ها برای ادامه ی صحبت هاشون از سالن خارج شدن و در حیاط مدرسه روی یک نیمکت نشستن. مشغول صحبت بودن ک با صدای بوق ماشین کوک به خودشون امدن، امی از جاش بلند شد و هسوب ( برعکس بخون)ای رو لب های هنری گذاشت و خداحافظی کرد.. کوک با دیدن این صحنه عصبانیتش تشدید شد و میخواست که با امی حرف بزنه. امی سوار ماشین شد و گفت: سلام . کوک خیلی سرد گفت: بنظر خوشحال میرسی. + چی؟ آره.. _ انشالله عروسیتون کِی بیام؟ + چی؟ کوک پوفی کشید و گفت: امی این چه کاری بود؟ + اوه کووووک نکنه حسودی میکنی؟ کوک کمی صداش رو بالا برد و جواب داد: امی تو فقط ی هفتهس ک میشناسیش. + خب ک چی. _ و دیگه هم اجازه نداری ببینیش!
فسیلامون فسیل شد پارت بعد:")
ی اسلاید فقط مونده بنویسمم
ایول:")
عررر خیلی خوف بود پارت بعدیو زود بزار♡
گذاشتم؛)
تنک:)
بابـا فـسـیل شـدیم :/
احساسمیکنمبشمعتادم ((:
تا موقع ای ک فسیل هاتون هم فسیل بشه باید صبر کنین برای پارت بعد🤌🤌
دیقه:»
نـمیفـهمم تـو ک مـارو عـذاب مـیدی مـن چـرا هـنوز داسـتانتـو دنـبال مـیکنم؟ :/
بـچههـا کمـپین تـرک اعـتیاد مـیشناسیـن؟((:
قسط من این نیست ک عذاب بدم کسی رو، فقط گاهی وقت ها مغزم تعطیل میشه و نمیتونم بیام پارت بنویسم..
الانم دارم میرم پارت جدید رو بنویسم..🤌
منم کلا شوخم ناراحت نشو((:
تنکص!
ترک اعتیاد پیدا کردی ب منم بگو:")
منتشر شد حالا میتونی بخونی؛)
مـن تـو خـماری مونـدم الـان :/
عرررررررررررررررررررررررررررررر
بشدت عالی بود پارت بعدیییی رو خیلی زود تر از زود بزار
خیلی زودتر از زود دقیقا چیه؟😂🤌
یعنی خیلی زود بشدت زود تر از زود
عرررررررر توروخدا ادامه رو زود بزارررررررررر
پارتتت بعدددد
خیلیییی خبهههه
آفلیننن زود زود گذاشتییییی
میسیییی که گذاشتی:)
💙✨️
عالی بود ممنون بابت این داستان قشنگ
خوشحالم خوشتون امده✨️