برو که رفتیم
وقتی رفتیم تو واقعا کف بر شدم. داخل عمارت از بیرونش قشنگ تر بود. یهو صدای یه زن اومد(وای دنیل پسرم کجا بودی؟!) برگشتم و با یه خانم قد کوتاه و نسبتا چاق مواجه شدم. که به سمت دنیل تقریبا پرواز کرد! بعد اونو محکم بغل کرد. صدای خرد شدن استخوان های دنیل رو قشنگ شنیدم! دنیل با صدای گرفته ای گفت(ممنون خاله جون) و خودشو از اون خانمه جدا کرد. اون خانمه به من نگاه کرد و گفت(وای خدا عروس اوردی😃) من هول شدم و به تته پته افتادم. دنیل خندید و گفت(نه بابا عروس چیه. فقط قراره توی مهمونی امشب همراهم باشه همین.) خانمه گفت(وای مهمونی دعوتین؟ پس خوش بگذره عزیزم) دنیل گفت(شما هم دعوتی) خانمه گفت(واقعا؟!) دنیل(اره پادشاه گفته همه بزرگان و خدمه شون همه تو جشن حضور دارن)
زنه از خوشحالی دست از پا نمیشناخت. دنیل لبخندی زد و گفت(چرا وایسادی؟ برو اماده شو) خانمه با خوشحالی گفت(اها اره برم) و رفت طبقه بالا. دنیل با نگاهش دنبالش کرد. انگار این خانمه رو خیلی دوست داشت. چون اصلا تو این دنیا نبود! یه سرفه مصنوعی کردم که دنیل یهو از جا پرید. بعد گفت(اِ ببخشید اصلا حواسم نبود) بعد به پله ها اشاره کرد و گفت(از این طرف) و خودش رفت. منم رفتم دنبالش. وقتی رفتیم تو اتاقش، از تو کمد یه دست لباس عجیب در اورد و گفت(چه طوره؟) یه پیراهن طوسی با شلوار سیاه و یه شنل مشکی. گفتم(همین قشنگه) دنیل سرشو تکون داد و گفت(باشه) بعد گفت(ساعت هشت دم در اتاقت هستم!) گفتم(باشه) گفت(میخوای برسونمت؟) خواستم بگم نه ممنون که یهو یادم افتاد من اصلا نمیدونم کجا هستم. پس گفتم(باشه)
دنیل دوباره دستشو گذاشت رو شونم و احساس کردم یه دودی رفت توی چشمام. دو ثانیه بعد جلو در اتاقم بودیم. برگشتم که از دنیل تشکر کنم که دیدم رفته. بی خیال شدم و نشستم روی تخت. به ساعت نگاه کردم. 11 بود. نفس عمیقی کشیدم و دراز کشیدم روی تخت. حالا تا ساعت هشت چی کار کنم. بلند شدم که برم پیش جسی ولی یهو یه صدایی تو ذهنم شنیدم(تو از ان منی و به من میپیوندی به دره شمالی بیا!) یهو بلند شدم. چند ثانیه صبر کردم که شاید یه چیزی بگه. ولی هیچی نگفت. گفتم(تو کی هستی؟) گفت(به دره شمالی بیا!) دیگه داشتم کفری میشدم داد زدم(تو کی هستی؟) سکوت. گفتم(تو ویلی؟) بازم سکوت. واقعا هنگ کردم. نشستم و با خودم گفتم یعنی این ویل کیه؟
خدایا ویل کیه؟ ویل کیه؟ بلند شدم و رفتم سمت کمد باید واسه امشب لباس خوبی داشته باشم یا نه؟ یه لحظه چشمم خورد به یه لباس مشکی که روش تور بود درش اوردم و یکم نگاهش کردم. واقعا قشنگ بود. خوبه همینو واسه مهمونی میپوشم.(5/6 ساعت بعد) ساعت هفت و نیم بود و من باید زود حاضر میشدم.لباسمو پوشیدم. یکمی هم ارایش کردم. حالا فقط موندن کفشام. همیشه تو انتخاب کفش مشکل داشتم. بد از کلی خود درگیری و کلنجار رفتن با مغز گرامی، به این نتیجه رسیدم که چون قدم کوتاهه بهتره کفش پاشنه بلند بپوشم. کفشامو پوشیدم و تو اینه یه نگاه به خودم انداختم. همه چی عالی بود. نگاهی به ساعت کردم هشت بود. همون لحظه در اتاقو زدن
درو باز کردم. دنیل بود(چه آنتایم😐) دنیل گفت(سلام) گفتم(سلام خوبی؟) گفت(ممنون. بریم؟) گفتم(باشه) مهمونی طبقه پایین بود. وقتی رسیدیم پایین از چیزی که دیدم به معنی واقعی هنگ کردم. فرقی با دیسکو نداشت. از خوشحالی سر از پا نمیشناختم. جسی رو دیدم که با چند تا دختر نشسته و داره حرف میزنه. رفتم سمتشون و سلام و احوال پرسی کردم. یکیشون که چشمای بنفش خوشگلی داشت گفت(پس لیای معروف شمایی!) گفتم(معروف که نمیدونم ولی لیا هستم). گفت(خوشبختم) گفتم(همچنین) داشتیم همین طور گپ میزدیم که یهو دیدم دنیل با یه حالت مشکوکی رفت بیرون. کنجکاو شدم ببینم داره کجا میره. معذرت خواهی کردم و بلند شدم و رفتم دنبال دنیل
دنبالش رفتم. از قصر رفت بیرون. از محوطه قصر هم خارج شد. رفت تو یه جنگل داشت از لا بلای درختا میرفت که یهو وایساد. منم وایسادم. نفسم حبس شده بود. احساس میکردم هر لحظه ممکنه دنیل برگرده و بگه چرا افتادی دنبال من. تو همین فکرا بودم که یهو دنیل گفت(چی میخوای؟) قلبم اومد تو دهنم. یعنی با من بود؟ تو همین لحظه یه صدای دخترونه گفت(دیر کردی!) دنیل نفس عمیقی کشید و گفت(گفتم چی میخوای؟) دختره گفت(دختر خوشگلیه!) دنیل گفت(چی میگی؟ کی دختر خوشگلیه؟) دختره یه خنده ریزی کرد و گفت(لیا رو میگم) با این حرفش موهای تنم سیخ شد. یعنی منو میشناسه؟
دنیل گفت(خب که چی؟) دختره چند قدم اومد نزدیک تر. حالا میتونستم صورتشو ببینم. یه دختر با چشمای سیاه یک دست و موهای بلوند. دختره گفت(هیچی همین طوری!) بعد یکم به دنیل نزدیک شد و گفت(دلم برات تنگ شده بود!) بعد صورتشو به دنیل نزدیک کرد. دنیل هم چشماشو بست. منم دهنم باز مونده بود. یهو دختره خودشو کشید عقب و گفت(میدونی چیه؟ همیشه یه نفر سومی هم هست!) منظورش چی بود؟ یهو یه چیزی مثل طناب پیچیده شد دورم. بعد کشیده شدم سمت اون دختره و جلو اون افتادم. بعد اون دختره گفت(خوش میگذره لیا جون؟)
بعد طنابا شل شدن بلند شدم و لباسمو که خاکی شده بود تکوندم. دختره گفت(فکر کردی نفهمیدم که دنبال دنیل راه افتادی؟) از تعجب هنگ کردم دختره گفت(از اونی که فکر میکردم کوتاه تری!) راست میگفت قدم کوتاهه. دختره رو به دنیل کرد و گفت(بعدا باهم حرف میزنیم. فعلا) و بعد غیب شد. من هنوز تو هنگ بودم. رو به دنیل کردم و گفتم(این کی بود؟) دنیل گفت(به تو ربطی نداره!) و بعد رفت سمت قصر. منم رفتم. وقتی رفتیم تو یهو جسی اومد جلوم و گفت(لیا دختر یهو کجا غیبت زد؟) گفتم(هیچی) و رفتم نشستم. همین لحظه یه اهنگ خیلی باحال واسه رقص پخش شد. جسی با حیجان گفت(وای بدو برقصیم) و تا من به خودم بیام دست منو گرفت و کشید وسط سالن.
کلی رقصیدیم و یه پذیرایی حسابی هم از خودمون کردیم. بعد از جنگل دیگه دنیل رو ندیدم. خیلی خوش گذشت. فکر نمیکردم مهمونی جنا انقد باحال باشه. بالاخره بعد از کلی خوش و بش مهمونی تموم شد. از همه خداحافظی کردیم. من رفتم تو اتاقم. واقعا خسته شده بودم. کفشامو در اوردم و همونجوری خودمو انداختم رو تخت. یهو یادم افتاد پادشاه گفته بود که بعد از مهمونی برم تو اتاقش. سریع بلند شدم و دوباره کفشامو پوشیدم و از اتاق رفتم بیرون. راه اتاق پادشاهو بلد بودم وقتی رسیدم در زدم و پادشاه گفت بفرمایید. منم درو باز کردم و رفتم تو. پادشاه گفت(دیر کردی لیا) گفتم(ببخشید یادم نبود) یهو چشمم به دنیل افتاد که اون گوشه به شکل سایه رفته بود تو دیوار. پادشاه گفت(خب لیا) دوباره رو کردم به پادشاه و گفتم(بله) پادشاه گفت(من برای شما دو تا یه ماموریت مهم دارم!)
خب این پارت هم تمامید😁 تا پارت بعد بدرود🙌 آوو راستی تصویر تست بانو لیا هستن در مهمانی😁 البته اگه اون تاج رو از رو کلش برداریم😐 خب دیگه بابای🙌
نتیجه 1
امیدوارم لذت برده باشی وای یادم رفت چالش داریم😅 کلمه لیا رو تایپ کن و بزار بقیشو کیبردت بگه😂
نتیجه 2
امیدوارم لذت برده باشی وای یادم رفت چالش داریم😅 کلمه لیا رو تایپ کن و بزار بقیشو کیبردت بگه😂
نتیجه 3
امیدوارم لذت برده باشی وای یادم رفت چالش داریم😅 کلمه لیا رو تایپ کن و بزار بقیشو کیبردت بگه😂
نتیجه 4
امیدوارم لذت برده باشی وای یادم رفت چالش داریم😅 کلمه لیا رو تایپ کن و بزار بقیشو کیبردت بگه😂
چه جالب من اسممو گذاشتم حاج ممد یکی گذاشت داش ممد یکی هم گذاشت اق ممد😐
اگه میدونستم این اسم انقد طرفدار داره زود تر میزاشتم😅😂
هه😂
ببین ایناس برا هممون اسم گف
بعد حالا ما سه تا اسمامون رو گذاشتیم پروفایل
بعد حالا ایناس هم مجبور میشه بکنه کبرا
جینثدسجطخصدک😂😂😂😂😂
فقط میخوام اون لحظه رو ببینم
البته من این اسمو برمیدارم و دوباره همون فلانیش میکنم
عالیبودکلابعدیکیمیاد
پارت شیش و هفت هست(:
لیا ساید امد تو دنیل بود که به وضوح معلومه که سلیقش می باشد
کیبوردم قاط زده ، راستی دنیل رو از کجا اورد ، یاخدا جمله اصلا ....
ولش ، ممنون بابت داستان 😂😂😂😍😍😍😍
کیبردت چی زده😐😂
ممنون بابت نظرت
چالش:لیا که از بلوکا افتاد پرشی دارد به اندازه کافی است😐😐😐😐به به خداروشکر کیبوردم منحرف نیست....
خب خدارو شکر😂
منحرف نیست ولی حسابی خله😂
تا خفت نکردم پارت بعدو بنویسس😤😤😤😤
پارت شیش و هفت تو برسیه
تو فقط خفه نکن😶😐
کی منتشر شد 😐
خیلی خوب بود
چالش: یافتم
چی رو یافتم 😐😐😐
چی رو یافتی😐
ممنون
خواهر گم شدم رو یافتم😐
بزار خودم چالشو انجام بدم ببینم چی میشه
لیا و به همین دلیل است که در این مورد به مورد نیاز خود در این صورت که در این مورد به مورد اجرا گذاشته شد
یا ابالفضل😐😐😐😐
چی شد😐
من رفتم تو افق محو شم فعلا😐✋
بذار ی بلیط یطرفه بگیرم برا خودمون دوتا
با هم بریم افق 🚶🍃✨
بگیر من پایه ام😐✌
میبردم به کلمه (مورد) خیلی علاقه داره😐😂
میبردت مورد داره کلا🙄👀😂😂😂
از خودت کم نداره ماشالا هزار ماشالا😂😂
*شوخیه😂🙌
ماشالله هزار ماشالله بزنم به تخته😂🙌
فقط ی سوال یوسف،
این پارت رو توی یه زمان ننوشتی نه؟
ینی مثلا هر قسمتشو توی یه فاصله زمانی هایی جدا از هم نوشتی اره؟
چون یجاش لیا میبینه ساعت 11 است بعد 5/6 ساعت بعدش یهو ساعت میشه هفت و نیم میشه😐✨😂😂😂
فک کنم ساعت توی دنیای اجنه معنیه دیگه ای داشته باشه😂🚶 (اصن خیلی حساب شده😂👀👌)
نه خب دیگه 5/6 ساعت میگذره
مثل این داستانا هست که یهو میگن "ده سال بعد"
یعنی مثلا ده سال گذشته
اینجا هم مثلا 5/6 ساعت گذشته
نه خب دیگه ببین برادر من
منم اینو میدونم ک انقد گذشته😂
ولی ببین مثلا 6 ساعت میگذره، ساعت هم 11 بوده:
6+11=17
ینی باید ساعت پنج باشه ک تو نوشتی هفت و نیم...
اه اصن این چ بحثیه میکنم؟😐
ب دل نگیر یوسف
حوصله ام در رفته:|🍃
دنبال ی چیز ام فقط ک باهاش بحرفم👀
انقدم مشق دارم برا عید ک خدا میدونه :|🤕😪
و اینجا بیکار و علاف دارم تو تستچی ول میچرخم :|🍃
من از این زندگی لفت میدم اصن🚶✨
حالا یه چی نوشتم دیگه مهم نیست ولش😂
لیا در این حالت به کسی که انقد منو بازیچه ی خودتون قرار میدید.
...
🙄👀😂😂😂😂
یه داستان برا خودش شد ماشالا😂
فقط متاسفانه ادامه نداشت😐
تو ادامه اش بدع ممنون😐🙌😂
حالا شاید ادامه بدم😐😉
سپاس فراوان😐🙌👀😂
مثل همیشه عالی بود
مرسی
خرسی🐻👀😂✨
*در جوابه مرسی😂
یکی از دوستام هروقت میگفتیم مرسی انقد گفت خرسی عقده شده بخدا😐
برا همین هر کی میگه مرسی همون لحظه میگم خرسییی😐🐻😂
باورکن😂 ینی تو مهمونیا هم بزرگتر و کوچیکتر نمیشناسم... به عمه ام گفتم خرسی😐✨😂
*خداوند شیرین عقلان را به حق پنج تن از دره ی خرفتی نجات و شِفا دهد
(همه یکصدااا)
آمینننننننننن
آمییییییییین😂