سلااام، اینم از پارت شیش. راستی پیام ناشناس درست کردم که هر سوال، درخواست یا انتقادی که دارین رو بگین بهم و منم همه رو توی ی تست جواب بدم:> اینم لینکش: https://harfeto.timefriend.net/16724994582848
به محض وارد شدن به خونه مادر کوک با نامه ای به دست به سمت امی امد و با خوشحالی گفت : امی، از دانشگاه نامه آمده ببخشید نتونستم صبر کنم تا بیای.. نامه رو باز کردم. امی نامه رو از دست اریکا گرفت و شروع به خوندن کرد.. لبخندی از سر رضایت زد و گفت: قبول شدم. نیمه های شب ساعت یک موقعی که هوا تاریک و سرد بود و مه همه جارو فرا گرفته بود و سکوت مطلق. امی خوابش نمیبرد، غلتی زد و از روی تخت بلند شد و پنجره اتاقش رو باز کرد و کمی از هوای بیرون تنفس کرد. عاشق این هوای گرگ و میش بود و مثل همیشه وقتی خوابش نمیبرد به بالکن میرفت . بالکن بزرگ و زیبایی بود، دوتا صندلی و ی میز کوچیک درش قراره داشت و به راحتی میشد از اونجا کل حیاط عمارت رو دید. در بالکن رو باز کرد و با کوک که دستش سیگاری و به نرده ها تکیه داده بود. امی در رو بست و کوک با صدای در سرش رو برگردوند + اوه بیداری؟ _ آره خوابم نبرد. امی نگاهی به سیگار کوک انداخت و با تعجب گفت: سیگار میکشی؟ + اوهوم، گاهی وقتا. اهی کشید و ادامه داد: میدونی، بعضی موقع ها از درون احساس پوچی میکنم و نمیدونم با آیندم چیکار کنم. + آینده چیز وحشتناکیه، همیشه سعی کردم بهش فکر نکنم و با ریتم پیش برم . کوک دیگه چیزی نگفت و نگاهی به ستاره ها انداخت و فکری به ذهنش رسید و پرسید: کی باید بری دانشگاه؟ + امم سه ماه دیگه، چیشد؟ _ داشتم فکر میکردم.. فکر کنم فهمیدم باید چیکار کنم.
روز بعد توی مدرسه: تمام بچه ها هیجان زده دنبال شخصی میگشتن تا بتونه باهاشون به مهمونی کریسمس مدرسه بیاد. این مهمونی کریسمس یک هفته ی دیگه بود و از همین الان زمزمه ی تمام بچه ها شده بود. اگه بخوایم یکم به گذشته برگردیم پسری به نام هِنری تو مدرسه و کلاس امی بود. پسری با موهای مشکی و عینکی گِرد؛ همیشه بهترین نمره توی کلاس بود البته لازم به ذکره که در ورزش هایی مثل بسکتبال، شنا و.. خیلی بد بود و علاقه ای به شرکت درش نداشت. تنها ورزشی که توی مدرسه دنبالش میکرد و توش خوب بود، شطرنج بود! اسمش همیشه شماره ی یک اطلاعیه شطرنج بود. اما این چه ربطی به امی داره؟ اگه برگردیم به زمان حال متوجه خواهیم شد. زنگ ورزش بود، بچه ها تمام تلاششون رو برای بُرد میکردن. رقابتی باورنکردنی شکل گرفته بود و معلم ورزش لبخندی از سر رضایت میزد. امی روی نیمکت نشسته بود و با تنفر بچه ها رو نگاه میکرد . هِنری، پسر خرخون مدرسه کنار امی میشینه و میگه: سلام. + اوه سلام؛ هِنری، درسته؟ _ آره ، درسته من هنریم.. خب ببینم تو هم از زنگ ورزش ها متنفری؟ + آره.. کاری داشتی؟ امی بی حوصله تر از قبل بود که بخواد با ی پسر که تاحالا برخوردی باهاش نداشته صحبت کنه و این باعث میشد کمی کار رو برای هنری سخت کنه پس هنری بی مقدمه گفت: راستش جشن کریسمسِ هفته ی بعد.. + خب؟ _ میتونی یعنی میشه که خب باهم بریم؟ + به عنوان ی همراه؟ _ درسته. امی کمی فکر کرد و گفت: ام اگه این خوش حالت میکنه ، باشه. صدای زنگ تفریح و پایان کلاس به صدا در آمد و هنری از جاش بلند شد تا بره و با زدن لبخند جذابی گفت : بعدا میبینمت! و رفت.
هفته ی بعد ، صبح یکشنبه. خانم جئون از خواب بلند شد و خمیازه ای کشید، لبخندی زد و به سمت میز آرایش چوبیش رفت. بعد از شونه کردن موهاش لباس خوابش رو با پیراهن سبز گلدوزی شده ی زیبایی عوض کرد و از پله ها پایین رفت.. قهوه ای برای خودش درست کرد و با لیوان قهوه به سمت در رفت و در رو باز کرد. کنار در نامه ای افتاده بود و اریکا ، مادر کوک خم شد و نامه رو برداشت و با خوندن اسم روی نامه لبخندی زد و بلافاصله نامه رو باز کرد.. نامه رو از دست مادرش گرفت و متن نامه رو خوند و گفت: فقط من باید برم؟ + اره، من نمیتونم بیام.. جلسه درباره ی اینده ی خاندان ومپایره و قطعا جوون ها باید برن. کوک بلافاصله گفت: این یعنی مایا هم میاد؟ مادر کوک پاسخ داد: آره و ازت میخوام خوب برخورد کنی. ساعت پنج غروب امی لباس سفید و زیبایی ای رو پوشید و برای رفتن به مهمونی مدرسه کاملا آماده بود.. دستش رو روی دستگیره گذاشت اما با صدایی حرکت دستش متوقف شد. + جایی میری؟ صبر کن کوک میخواد بره بیرون با ماشین تورو میبره. امی سرش رو برگردوند و با مادر کوک که دستش مجله ای با عنوان دستش بود. _ ام اره، میخوام برم به مهمونی مدرسه.. باشه منتظر کوک میمونم.
کوک با کت و شلوار مشکی ای از پله ها پایین آمد و اریکا گفت: کوک، میشه امی رو ببری به مدرسهش . کوک نگاهی به امی انداخت و گفت: جشنه؟ + آره. امی و کوک سوار ماشین شدن و کوک گفت: مدرسهت همون قبلیهس؟ + آره. کوک با لحن کنجکاوانه ای پرسید: با شخص خاصی میری؟ + اره، هِنری. کوک که تعجب کرده بود پرسید: چند وقته میشناسیش؟ + فکر کنم یک هفته. + واقعا میخوای با پسری که فقط ی هفتهسری میشناسیش مهمونی کریسمس بری؟ _ امم آره . امی برای اینکه بحث رو عوض کنه پرسید: تو جایی میخوای بری؟ + آره به ی جلسه مثلا کاری دعوتم . _ یکم از اونجا برام تعریف کن. + ام راستش.. مایا رو یادته؟ _ عا همون دختره تو جشن تولدت؟ + آره همون، اونم اونجاست و حالم ازش بهم میخوره. _ میتونی نادیدهش بگیری. + نمیشه؛ پدر و مادرم بخاطر خانوادهی پولدارش سعی میکنن مارو بهم نزدیک کنن.. اون دختره هم تمام سعیش رو برای حرف زدن با من میکنه. امی خواست چیزی بگه ولی ماشین ایستاد و به مدرسهش رسیده بود.. کوک نگاهی به لباس امی انداخت و دهنش رو باز کرد تا چیزی بگه ولی پشیمون شد! امی هم خداحافظی ای کرد و از ماشین پیاده شد.
عهه منم دوازده سالمه:)
خوب بود
لطفا زود بزار
خیلییییی عالیهههههه
فقط خیلییی دیر میزاری متاسفانه 😐
این چند وقت امتحان ترم داشتم نمیتونستم بزارم..تمام سعیم رو میکنم زودتر بزارم💙
آفلیننن
دوست دارممممم