بالاخره شنبه شد یعنی همون روزی که قرار بود کانر برای جشن بیاد ولی یعنی واقعا باور کرد؟ هر جوری بود آماده شدم و راهی مدرسه شدم، وقتی رسیدم آیانا رو دیدم که یک گوشه نشسته و گریه میکنه رفتم پیشش و گفتم《 ببینم چیزی شده؟》گفت《یادت هست بهت گفتم کانر رو دوست دارم؟》گفتم《آره چطور مگه؟》گفت《ببین الان کی داخل بغلش هست》 اولش منظورش رو درست نفهمیدم ولی بعد که سرم رو بر گردوندم یک دختر جدید رو دیدم. دوباره همون حس اون دفعه بهم دست داد و سرم گيج میرفت ولی خودم رو کنترل کردم چون فقط من نبودم و الان آیانا هم به کمکم نیاز داشت.
پس بهش گفتم《 بیخیال الان باید بریم سر کلاس فکرت رو هم مشغول نکن بعدا حلش میکنم》با تعجب بهم نگاه کرد و گفت《حلش میکنی؟》گفتم《آره پس چی؟》گفت《تو؟ تو حلش میکنی؟》یک دفعه گریهاش تبدل به خنده شد و بعد به شوخی گفت《تو اول باید حرف زدن یاد بگیری دختر》خوب که به حرفش فکر کردم خودم هم خندم گرفت و صدای خنده ما باعث شد تا توجه کانر جلب بشه و بیاد سمتمون بعد گفت《ببینم به چی میخندین؟》
منم برای اولین بار سعی کردم آرامش خودم و حفظ کنم و در عین حال از هوش هم استفاده کنم پس گفتم《هیچی ولی واقعا باورمون نمیشد که تونستیم سر کارت بزاریم》با تعجب گفت《چی؟ سر کارم گذاشتین؟کِی؟》گفتم《همون روز که گفتم تولد خواهرم هست》یک دفعه همون دختر جدید از پشت خندید و گفت《ببینم داداش واقعا سر کار بودی؟》تا چند ثانیه مبهوت شدم...
اون گفت داداش؟واقعا اون گفت داداش؟یعنی اون خواهر کانر بود؟ توی همین فکر بودم که گفت《سلام من آیوزا ایساکی هستم ببخشید که حرف هاتون رو بی اجازه گوش میدادم》گفتم《خواهش میکنم》آیانا که از خوشحالی داشت بال در میآورد بعد از معرفی کردن خودش به کانر گفت《ببینم نگفته بودی خواهر هم داری؟》کانر گفت《خب راستش آیوزا چند وقتی بیرون از شهر بود و خودم هم نمی دونستم که برمیگرده...》بعد که رفتیم کلاس آیوزا بعد از معرفی خودش به کلاس موظف شد که درس رو برای فردا آماده گنه.
بعد از مدرسه... امروز هم مدرسه تموم شد وقتی میخواستم برم یک نفر دستم گرفت وقتی برگشتم آیوزا بود گفتم《اوه تویی؟ ترسیدم》گفت《 ببخشید نمیخواستم بترسونمت فقط میخواستم بدونم میتونیم با هم دوست باشیم؟》گفتم《البته چرا که نه منم خیلی دوست دارم》گفت《چه عالی پس امروز اگه وقتت آزاد هست میتونم باهات بیام تا تکالیف رو انجام بدیم؟》گفتم《آره چرا که نه》 بعد از ظهر... بعد از اینکه تکالیف و کارای مدرسه رو انجام دادیم کنجکاو شدم تا در مورد کانر ازش بپرسم و گفتم《میگم آیوزا، تو به کانر با چه دیدی نگاه میکنی؟》گفت《واقعا خیلی دلم میخواد مثل اون بشم ولی اون واقعا خیلی باهوش و درس خون هست ما باهم به دنیا اومدیم ولی اون انگار از همه لحاظ از من بزرگتر هست》اون درست میگفت کانر فرق داشت انگار اصلا ۲ سال از همه بزرگتر بود. بعد گفتم《آیوزا تو...》 نتونستم حرفم رو بزنم و مادرم اومد داخل اتاق و گفت《آیوزا داداشت اومده》تا این رو شنیدم بدنم لرزید؛ کانر مگه آدرس رو بلد بود؟ اومده بود خواهر دروغین منو ببینه؟
عالی بود:)))
ج چ: پایان تلخ:// از پایان تلخ بدم میاد ولی به نظرم آخرش تلخ میشه...