ناظر🥺پلیز🙏منتشر👍کن🥺
ناظر🥺پلیز🙏منتشر👍کن🥺
خب خب دوست دارید بریم ببینیم سر مرینت چی اومد؟ خب شرمنده میریم فعلا سراغ موگه و انتونی❤️🔥 خب خب شروععع : 💛 از خواب بیدار شدم مثل همیشه لباسا رو شستم صبحانه خوردم کتاب خوندم تو اینترنت چرخیدم لباسا رو پهن کنم ناهارم خوردم تغریبا ساعت نزدیک های ۴ بود یادم اومد که باید به انتونی زنگ بزنم گوشیم رو برداشتم و شمارشو گرفتم یه بوق..... دو بوق..... سه بوق که صدای دلنشینش تو گوشم پیچ برداشت و از لاله ی گوشم رد شد و شنیدم (یه نکته درباره ی علوم ششم🫥😂) بفرمایید 💛اهه سلام منم موگه ☝ سلام.... بله کاری داری 💛این سرد بودنش واقعا ازارم میداد خیلی خشک حرف میزد ☝موگه... رو خطی؟ 💛اهه بله لوکیشن رو برات میفرستم ☝برای؟ (توی کوچه رقصیدن😂) 💛اوممم فکر کنم خودت گفتی میگه وای حرف بزنی؟ ☝اها... اوکی منتظرم 💛باشه..... بای ☝بای فقط یه قضاوت اشتباه..... باعث این اتفاق افتاد..... هنوز نمیدونم..... تقصیر من بود؟...... یا اون؟.... به خودم اومدم دیدم قطره های اشکم رویی صفحه ی موبایلم ریخته..... لوکیشن Café de Flore براش فرستادم
خب خب دوست دارید بریم ببینیم سر مرینت چی اومد؟ خب شرمنده میریم فعلا سراغ موگه و انتونی❤️🔥 خب خب شروععع : 💛 از خواب بیدار شدم مثل همیشه لباسا رو شستم صبحانه خوردم کتاب خوندم تو اینترنت چرخیدم لباسا رو پهن کنم ناهارم خوردم تغریبا ساعت نزدیک های ۴ بود یادم اومد که باید به انتونی زنگ بزنم گوشیم رو برداشتم و شمارشو گرفتم یه بوق..... دو بوق..... سه بوق که صدای دلنشینش تو گوشم پیچ برداشت و از لاله ی گوشم رد شد و شنیدم (یه نکته درباره ی علوم ششم🫥😂) بفرمایید 💛اهه سلام منم موگه ☝ سلام.... بله کاری داری 💛این سرد بودنش واقعا ازارم میداد خیلی خشک حرف میزد ☝موگه... رو خطی؟ 💛اهه بله لوکیشن رو برات میفرستم ☝برای؟ (توی کوچه رقصیدن😂) 💛اوممم فکر کنم خودت گفتی میگه وای حرف بزنی؟ ☝اها... اوکی منتظرم 💛باشه..... بای ☝بای فقط یه قضاوت اشتباه..... باعث این اتفاق افتاد..... هنوز نمیدونم..... تقصیر من بود؟...... یا اون؟.... به خودم اومدم دیدم قطره های اشکم رویی صفحه ی موبایلم ریخته..... لوکیشن Café de Flore براش فرستادم
(لباس موگه اسلاید قبل) 💛 ساعت حدودای ۵ بود یه نیم تنه ی بلند پوشیدم استین هاشو تا ارنجمنت بالا زدم یه دامن سبز که حدودا تا زانوم بود پوشیدم موهامو پایینشو با اتو مو حالت دادم میخواستم یه کیفم بردارم که یه لباس دیدم که کل خاطراتم باهاش زنده شد لباس رو با چوب لباسی برداشتم.... لباس انتونی بود (عکسش اسلاید بعدی) برش داشتم و بغلش کردم (ناظر لباسه دیگه مشکلی که نداره😐🙏) و خودم انداختم رو تخت 🔙 💌 صدای خنده هاشون خیابون رو پر کرده بود .... تو بارون شدیدی که میومد زیر چتر کنار هم بودن... که خنده های موگه تبدیل به گریه شد ☝هی موگه؟ چی شد؟ 💛اشک شوقه 🥹 فک کن من ۳ سال عا«»«شقتم و تو امروز بهم گفتی توعم دو«:سم داری هیچ وقت یادم نمیره انتونی و دستاشو دور گر*دن انتونی حلقه کرد و بغ_&لش کرد و باز هم گریه کرد ☝موگه من دوست ندارم...... 💌در ان لحظه که انتونی این حرف رو زد موگه یه لحظه از گریه کردن برداشت و از انتونی فاصله گرفت انتونی میتونست بفهمه اگه حقیقت رو بهش بگه اشک شوق موگه تبدیل به ناراحتی میشه
💌نمیتونست با احساسات پاک موگه بازی کنه .... میتونست؟ موگه که دید انتونی جواب نمیده چتر رو انداخت و یه پوزخندی زد دوباره اشکاش شروع به ریختن کرد ولی اینبار با قطره های باران مخلوط میشد 💛باشه.... ممنون که بهم گفتی .... فکر کردم بالاخره یه مردی تو زندگیم دارم.... پدر بعد از مر»گ مادرم ترکم کرد برادرم هم منو به خاطر یه دختر دیگه ول کرد.... میدونی حالا فهمیدم سرنوشت من اینه که روی پای خودم وایسم و به هیچکس تکیه نکنم.... چون اون تکیه گاه میره و بد جور میخورم زمین و بلند شدنم سخته انتونی با هر کدوم از مکث های موگه یه اشکی میریخت و با قطره ی بارون مخلوط میشد.... به خاطر همین موگه نمیفهمید و همین طور ادامه میداد وقتی بالاخره خالی شد چتر رو از زمین برداشت و دست راست انتونی رو گرفت و اورد جلوی خودش یه گردنبند بود که با ع«ش»ق برای انتونی درست کرده بود گذاشت تو دستش و مشتش کرد این دفعه دست چپش رو گرفت و چتر رو گذاشت تو دستش پشتش رو کرد به انتونی که انتونی دس»تش رو گرفت
💌میخواست حرفی بزنه ولی هیچ صدایی از دهنش بیرون نمیومد موگه که دید هیچی نمیگه سرش رو بالا اورد و دستش رو ازاد کرد و رفت ...... انتونی رو با هزاران حرف تنها گذاشت..... اما چرا؟ ..... انتونی چه حرفی بعد از این همه داستان داشت که بزنه..... انتونی سریع دنبال موگه دوید...... خیلی حرف داشت که میخواست بزنه..... ولی هیچی حسی جز عش🤦♀️ق و عذاب وجدان تو دلش نبود..... بالاخره بعد از کلی تلاش اسم موج رو داد زد..... موگه رو دید که وایساده ..... انتونی بعد از دیدن موگه وایساد ..... موگه پشتش به انتونی بود و جلوی پل هنر وایساده بود ...... صدای گریش نمی بود ولی انتونی حسش میکرد ..... لباس نازکی پوشیده نمیدونست قراره بارون بشه...... انتونی پالتوی خودشو در اورد و روی موگه انداخت...... چتر رو بالای سرش گذاشت موگه که دید نه سردشه نه بارون میاد به پشتش نگاه کرد..... قطره های بارون تو موهاش می درخشیدن.... میخ. است دوباره بره که انتونی چتر رو انداخت و.....
از پشت بغ+-لش کرد 💔..... 🔙به خودم اومدم و وقتی دیدم یقه ی لباس خیس بود.... سریع به سمت کافه رفتم انتونی رو دیدم که نشسته... چوبه سمتش رفتم و نشستم (خب خب این پارت زیادی به این دوتا ربط داشت بریم سراغ مری اینا😂😈 کاربرا: 😵💫😠🫵) ♥ هیهییی انگار دوباره از بیمارستان سر در اوردم... دکتر داشت معاینم میکرد .... خانم دوپن این بار چندمه میبینمتون؟ خنده ی ریزی کردم و گفتم نمیدونم 😂 خب ایندفعه چرا بلایی سرم اومده 👩⚕خب مرینت یادته یه بار اومدی اینجا کلارا چیز خوردت کرده بود ♥خب؟ .... 👩⚕ اون یه س(م بوده ... که باعث شده بود تا یک سال 🤰 نشی درسته؟ خب اون سم از بین رفته و الان تو ..... ♥ اوکی... اوکی گرفتم🤯😳 میشه تنها باشم کلویی(یس یس دکتر مری کلویی بود😃) 👩⚕ اوکی مرینت
سلام دوستان شاید براتون سوال باشه که چرا انتونی گفتم دو*سش نداره خب میخواست خیر سرش یه حرف عا»شقانه بزنه 😵💫 ولی وقتی به موگه و صورتش نگاه کرد حرفشو خرد و نتونست حرف بزنه😁
عالییییی بود
منو یادت میاد
ممنون
بله که یادمه شما همیشه داستانام رو دنبال میکردی
کرسی
بخاطر درساست
🦋✨بله خودمم می دونم
پشمانمممم عالیییییی😐😂💜
ممنون:)
عالیییییییییییییی عاشقتممممممم
ممنوننننننن
منم عاشقتممممممممم:)))))))