ناظر محترم خواهش میکنم منتشر کن مرسی:
بالاخره شب ع*ر*و*س*ی رسید{ته مین ویو}خیلی استرس داشتم داشتم منو آماده میکردن واقعا نگران بودم ک چه اتفاقی قراره بیوفته..وارد سالن شدم
لباس ته مین🗿👆🏻
لباس تهیونگ🗿👆🏻
فکر میکردم کلی مهمون باشن ولی خیلی تعداد کمی اونجا بودن!فقط⁴ نفر واقعا تعجب کردم..مهمونا:چاو،ملودی،پدر تهیونگ،مادر تهیونگ...{چن مین بعد}{تهیونگ ویو}_بله پدر^اوه اومدی خبه_چیزی شده^اون باید چند تا قانون رو رعایت کنه بهت میگم،هیچکس نباید صورتش رو ببینه،بدون تو بیرون نمیره،حق نداره گوشی داشته باشه،حق نداره به خودش آسیب بزنه،حق نداره مثل قبل لباس بپوشه همین ⁵تا قانون_خیلی خوب پدر ممنون...بعدش رفتم و چن مین بعد تموم شد ملودی گریه میکرد و از سالن زد بیرون حقیقتا زیاد برام مهمون نبود&پسرم خیلی مواظب خدت باش_چشم مادر ممنون^پسرم این وضعیت خیلی به نفع ماست یادت نره_چشم پدر٪واو عالی بود جناب کیم_بله اقای چاو_خدانگهدار...حالا توی اون سالن فقط منو و ته مین بودیم
_زود باش+چیه_میریم عمارت من+و...لی _ساکت شو زود باش...ته مین:پشت سرش رفتم سوار ماشینش شدم..کله مسیر هردوتامون ساکت بودیم..که به یه عمارت خیلی بزرگ رسیدیدم واقعا جای خشگلی بود..تهیونگ در رو برام باز کرد و کمک کرد پیاده بشم دستمو گرفت و رفتیم داخل عمارت خیلی جای خشگلی بود ولی حس خبی نداشتم تهیونگ یه اتاق بهم نشون داد_اینجا اتاقته+خ..خیلی خو..رفتم داخل و کمد رو باز کردم ولی لباسی ک من دوس داشته باشم داخلش پیدا نکردم...یه لباس مشکلی بیروم آوردم و پوشیدم و رفتم پایین
لباس🗿👆🏻
بک
حل