البته صبح زود بیدار شدم که یه وقت مثل دیروز خجالت نکشه داستان از زبان ات ساعت ۹:۳۰کابوس دیدم و ازخواب پریدم یه لیون آب خوردم بعدم رفتم دست صورتمو شستم یه بلوز شلوار صورتی کیوت پوشیدم و رفتم پایین با قیافه خسته و منتظر کوک مواجه شدم جوری که تا دو ساعت داشتم میخندیدم
بعد مدت ها آنقدر خندیدم که دلم درد گرفت 😂 بعدم با جانکوک صبحانه خوردیم و رفتم آماده شدم بهچعدم جانکوک آماده شد رفتیم خرید چون امشب مهمونی جیمین بود همون مهمونی که بخاطر آمدیم تا اینجا بعد سه چهار ساعت لباس هامون و بقیه چیزا و خریدیم رفتیم خونه نهار خوردیم و من رفتم یه دوش گرفتم و آماده شدم برا مهمونی یه پیراهن بنفش تیره تور و کفشهای پاشنه بلند بنفش با یه کیف بنفش
داستان از جانکوک این مدت ات خیلی باهام جور شده بود البته همش داشت فیلم بازی میکرد چون میدونست جون شوگا به خودش بستگی داره اگه یه اشتباه کنه شوگا تو خطر میوفته خوب رفتم دوش گرفتم و آماده شدم یه کت شلوار ست با آن گرفته بودیم مال منو آن ست بود یه کت و شلوار بنفش خیلی خیلی تیره با کفشهای مشکی
داستان از زبان ات ساعت ۹:۰۰شب بود که آماده بودیم حرکت کردیم به سمت کشتی تفریحی نکته مهمونی توی کشتی تفریحی بود شبم هون جا می موندیم خوب رسیدیم سوار شدیم تمام مهمانان آمده بودن همه تقریباً یا با همسرشون آمده بودن یا نامزداشون الان فهمیدم چرا ازم درخواست کرد که نقش نامزدشو بازی کنم یجورای سر این مورد دلم براش سوخت یجوری نقش نامزدشو بازی کردم که خوش در تعجب مونده بود ساعت حدود ۶:۰۰بود که قرار بود بریم داخل اتاقی کشتی یه استراحت کنیم چون ساعت ۱۲:۰۰ظهر می شدیم به جزیره مهمونی اصلی از اونجا شروع می شد رفتیم تو اتاق گرفتم رو تخت خوابیدم جانکوک رو زمین خوابید حدود ساعت ۱۰:۰۰بود بیدار شدیم یه لباس جدید پوشیدیم و رفتیم توی جزیره بعد مهمونی رفتیم یه خونه خیلی خیلی بزرگ با اتاق های حدود ۲۰۰یا شایدم ۳۰۰تا اتاق یجورای مثل هتل بود بعد ما از جیمین خدافظی کردیم چون جانکوک توی اون جزیره یه خونه داشت رفتیم اونجا بعدم یکم خسته بودم رفتم تو اتاقم خوابیدم و جانکوکم رفت خوابید صبح که شد من دیگه از این همه اینور انور رفتن خسته شده بودم از اینکه نقش نامزد جانکوک بازی کنم حالم بهم میخورد صبح بلدن شدم لباسهای بادیگارد مشکی چرم رو پوشیدم و یه کشتی رزرو کردم که زود برگردیم خونه توی پاریس جانکوک بعدم جانکوک بیدار کردم و سریع آماده شود و حرکت کردیم تا وقتی تو راه بودیم کلی غر زد که چرا دوباره لباسهای بادیگاردارو پوشیدم منم جوابشو ندادم رسیدم خونه باسرعت به سمت اتاقم رفتم و درو بسم یکم دراز کشیدم شب بود حتی شام نخوردم واژ اتاق برون نرفتم نکته تو اتاق هم حموم داشت هم دست شوی بعدم تا یک هفته چیزی نخودم و بیرونم نرفتم
داستان از زبان جانکوک دیگه تاقتم تاق شد رفتم در اتاق در زدم و رفتم تو دیدم ات نشسته روی تخت رفتم نشستم پیشش و بقلش کردم . داستان از زبان ات هنوزم از دست جانکوک عصبانی بودم تازه خسته هم بودم میدونی چند وقت نه شوگا ندیدم دلم خیلی براش تنگ شده بود جانکوک در زد و آمد تو درو بست نشت رو تخت و منو در آغوش گرفت منم سریع از بغلش بیرون آمدم از اتاق زدم بیرون رفتم توی حیاط یکم قدم زدم جانکوک که هر جامی فتم دنبالم بود عصبی شدم بهش گفتم تا کی میخوایی منو اینجا نگه داری ؟ جانکوک گفت من که بهت گفتم قراره تا ابد اینجا بمونی منم گفتم منم بهت گفتم من فقط بادیگارتم ونه هیچ چیز دیگه ای خلاصه کلی دعوا کردیم نکته اونا سه ماه توی پاریس بودن
پایان p7 ناظر لطفاً قبول کن خیلی براش زحمت کشیدم
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
نظرات بازدیدکنندگان (0)