وامد جلوم و زانو زد درجعبه حلقه رو باز کرد و گفت میشه برای همیشه مال من بشی منم یهو از جام لند شدم و گفتم نه بعد یهو ترسید با قیافه نگران گفت چرا منم گفتم شوخی کردم معلومه که آره بعدم خوشحال شد و بغلم کرد
بعد چند دقیقه دستم گرفتم و رفتیم توی حیاط بعدم بردم یه جای که تا حالا ندیده بودم یه اتاق مخفی داخل حیاط رفتیم داخل دیدم اونجا پر از عکس های منه گفتم این عکسا رو از کجا آوردی گفت وقتی گوشیت رو ازت گرفتم بعضی از عکسات رو برداشتم بعدم تو این یک سال هر وقت حواست نبود ازت عکس میگرفتم
میخواستم تو همچین روزی اینجا رو نشونت بدم من بغلش کردم و گفتم ممنون که همیشه کنارمی و حتی اگه خودم ندونم ممنون که وارد زندگیم شدی اگه نبودی مطمئن تا الان افسرده شده بودم ممنون که عاشقم موندی
داستان از زبان جانکوک وقتی حرفاشو شنیدم از خوشحال بال در آوردم با خودم گفتم بلاخره تونستم کاری کنم که خوشحال باشه بعد باهم رفتیم تو خونه اون رفت تو اتاق خودش منم رفتم تو اتاق خودم گرفتیم آنقدر خسته بودم گرفتم خوابیدم البته قبلش مطمئن شدم ات هم خوابیده بعد حدود ساعت سه شب بود حس کردم ات داره خواب بد میبینه رفتم تو اتاقش دیدیم یهو از خواب پرید داستان از زبان ات خواب بد دیدم یهو از خواب پریدم بعد دیدم جانکوک با نگرانی آمد سمتم نشست کنارم یه لیوان آب بهم داد منم یکم از آب خوردم بعدم گذاشتم روی میز کنار تخت جانکوک بغلم کرد گفت چیزی نیست فقط یه خواب بود منم سرم گذاشتم روی پای جانکوک آنقدر خسته بودم که خوابم برد پایان p11دوستون دارم بای
نظرات بازدیدکنندگان (0)