
سلوم عزیزان دل ، آمده ام با قسمت 5 از فصل 2
از زبان الکس : یهو انگار یه چیزی توی دلم خالی شد ، چرا اینطوری شد؟؟؟؟؟ اول مادرم اون بلا سرش اومد ، بعدم که زارینا به خاطر من نمیدونم چه شد ، حالا هم که کسی که دوستش داشتم بهترین دوستم رو دوست داره ، هیچ وقت تا حالا اینقدر شوکه نشده بودم ، احساس می کردم دست و پاهام سست شده داشتم به اگنس نگاه می کردم شاید دروغ گفته ، اما ................. اگه راست باشه چی ؟ اگنس دستشو گذاشت زیر چونه اش و با یه لحن تمسخر آمیزی گفت اوووو حقیقت تلخه ؟؟؟ و بعد با یه نیشخند اومد نزدیکم و با عصبانیت ولی با صدای آروم گفت اگه منو دوست داشتی الان به جای اینکه با ترس منو نگاه کنی داشتی میخندی ، بعد با انگشت اشاره اش زد وسط پیشونیم و با غرور از آنجا رفت ، نشستم زمین و به تمام اتفاق ها فکر کردم حالا چیکار کنم ؟؟؟حالااااا چیکاررر کنمممم ؟؟؟؟ واییی واییییی کم کم داشتم عصبی میشدم آخه چرا من ؟؟؟؟ یهویی گرمای بدی رو توی دستام حس کردم دوباره دستام داشت آتیش می گرفته آروم گفتم آروم باش الکس ، آروم باش ، مطمئنم که دیگه نمیخوای اون اتفاق بیفته پس ، آروم ، آرووووم
آتیش دستام خاموش شد چند تا نفس عمیق کشیدم و سعی کردم این آرامش را حفظ کنم ، اما چطور می تونستم امشب قرار بود مثلاً جشن باشه نه یه عذاب یهو با صدای یه سرباز به خودم اومدم گفت پرنس الکس توی سالن روسا همه منتظر شما هستند ، صداش خیلی سرد بود ، نگاش کردم طوری نگاه میکرد که انگار یه تیکه آشغالم ، قبل از اینکه بتونم جواب بدم اون رفت حتی یه تعظیم نکرد ،((آیا از نظر شما این فرد بسیار خود خواه نیست ؟؟ - نخیرم فقط چون پرنس بودم و همیشه از بچگی همه بهم تنظیم می کردن الان برام عجیب بود فهمیدی ؟؟؟ خیلی خب بابا جوش نیار )) بعد از رفتن سرباز چند دقیقه دیگه هم اونجا نشستم و بعد راه افتادم ، وقتی جلوی در سالن روسا رسیدم یک نفس عمیق کشیدم و وارد سالن شدم، یهو همه روسا به من نگاه کردن به سمت صندلی مادرم رفتم و نگاش کردم خالی بود احساس می کردم یه جور درد بدی توی دلم سنگینی میکنه رفتم و پشت صندلی مادرم وایسادم و دستامون گذاشتم روی لبه های چوبی صندلی با یه صدا به خودم اومدم اون صدا گفت الکس نمیشینی ؟؟
به صاحب صدا نگاه کردم پادشاه گرگینه ها روی صندلی سوم از طرف چپ پشت این میز دراز نشسته بود ، اون منو با اسم کوچیک صدا زده بود ، با غرور جواب دادم من .............. ، میخواستم بگم من شاهزاده الکس هستم اما نگفتم اونا همه روسا داشتن به سردی یخ منو نگاه می کردن درست مثل اون سرباز ، درسته من نیروی شیطانی دارم دیگه هیچ کس به من احترام نمیزاره ،با صدای آرومی گفتم من ............ اینطوری راحت ترم ، هیچکس اهمیتی نداد شروع کردن به حرف زدن ، پادشاه کوتوله ها گفت حالا کی جانشین ملکه بشه ؟؟ هرچی باشه این الف هستند که میتونن به سرزمین های کپی و قوانین این سرزمین نظارت داشته باشند ،ملکه خونآشامها گفت شاید اگه ملکه سارا خوب بشه دیگه نیازی به جانشین نباشه ، جادوگر طبیعی گفت امکان نداره هنوز راهی برای از بین بردن فسادی که وارد بدن شده پیدا نکردیم ، پادشاه گرگینه ها گفت باید اول بفهمیم که کی به ملکه آسیب زده ، جادوگر طلایی گفت من همه مهمون ها رو چک کردم حتی خود تو هیچکس فساد نداشت ، پادشاه گرگینه ها در جواب گفت من فسادی نداشتم اصلا نیازی نبود که تو چک کنی تازه مطمئنی که حواست کاملاً به کارت بوده ؟؟؟؟؟؟این حرف رو با تمسخر و عصبانیت گفت
جادوگر طلایی دستشو محکم کوبید روی میز و گفت یکی از قوانین مهم و جادوگر شدن تمرکز کامل روی کاری که انجام میدیم و من جادوگر طلایی یکی از بهترین جادوگر های سرزمین مروارید هستم پس دیگه پیش من است حواسپرتی حرف نزن ، پادشاه پریا پرواز کنان گفت دارید سر چی بحث می کنید اگه الان یه جانشین خوب برای ملکه پیدا کنیم میتونه به ما کمک کنه پادشاه سازندهها گفت درسته الف ها مشاوران خوبی هستند درست مثل ملکه سارا ، ملکه ملکه سازنده ها هم با سر تایید کرد ، گفتم جانشین ؟ دارید در مورد چی حرف میزنید ؟؟؟ من وارث تاج و تختم ، همه منو نگاه کردم این حرف از دهنم پریده بود بیرون اما اشتباه نبود برای همین ادامه دادم چرا دارید دنبال جانشین میگردید وقتی من هنوز اینجام یه شاهزاده ام از حرس لبه های پشت صندلی مادرم را فشار میدادند پادشاه خون آشام ها گفت منظورت چیه ؟؟ تو هنوز به سن قانونی نرسیدی گفتم ولی من یادم تو کتاب قانون پادشاهی قانونی برای همچنین مواقع ضروری بود که میگفت اگه وضعیت اضطراری باشه شاهزاده که هنوز به سن قانونی نرسیده میتونه تاج و تخت را به دست بگیره ، شاید هنوز هزار سالم نشده باشه و به سن قانونی نرسیده باشم اما من پونصد شست و هشت سالمه پس فکر نکنم مشکلی باشه ، ملکه گرگینه ها گفت اما این شاهزاده باید از خرد و دانایی بالایی برخوردار باشه تازه این قانون برای افرادی مثل تو صدق میکنه الکس ؟؟؟؟؟ شوکه شدم آروم گفتم چی ؟ پادشاه خون آشام ها گفت پوففف معلومه که صدق نمی کنه تو یه الف ، با قدرت های شیطانی هستی الکس و این یعنی نه خردی داری و دانشی بعد از روی صندلی بلند شد و گفت تو هیچ وقت نمی تونی یه پادشاه بشی هیچ وقت، 😠
با صدای لرزون گفتم تو ......... تو ....... چطور .....پادشاه گرگینه ها گفت الکس ، الکس بزار یه سوال ازت بپرسم چند وقته که این قدرت و داری ؟؟؟؟؟ گفتم من ...........من .... ملکه کوتوله ها با اون لپ های چاقش گفت تو هم مثل من پدر بی چشم روت اینو خیلی وقته که مخفی کردی نه ؟؟؟پادشاه سازندهها حرف ملکه کوتوله ها را ادامه داد و گفت اوووووووو من شنیدم که اونایی که این قدرت های شیطانی را دارند روح خودشون رو به شیطان تقدیم می کنند تا قدرت های خاصی داشته باشند، نظر تو چیه الکس؟؟ گفتم نه .........نه این درست نیست ، ملکه پریا گفت جدی ؟ پس چرا اینقدر ترسیدی؟؟؟؟؟ هر حرف اونا مثل شمشیر و تیر بود که توی قلبم فرو می رفت حرفشون را با تمسخر می گفتند طوری که انگار یه بچه گربه رو وقتی که داره ماهی رو میدزده گیر انداختن ، یهو ملکه پریا گفت به نظرم خواهر ملکه بهترین گزینه برای جانشینیه ، پادشاه گرگینه ها گفت درسته ایشون مثل ملکه سارا خردمند عاقل هستند ، ملکه خون آشام گفت تعریف ایشون رو خیلی از ملکه سارا شنیدم
پادشاه سازنده ها گفت درسته ایشون بهترین گزینه است پادشاه کوتوله ها گفت تازه دختر ایشون پرنسس الینا فرمانده کل سپاه الف هاست و یکی از بهترین جنگجویان دختر این سرزمینم این است ، همه با سر تایید کرد و بعد جادوگر طلایی گفت اگه همین الان ای قاصد رو به گذرگاه کوهستانی بفرستیم متمئنم ایشون سریع از دره برفی میان اینجا ملکه سازندهها گفت درسته تازه شنیدم ملکه مری بخوبی تونستم الف های کوهستانی را قوی و قدرتمند کنند ، جادوگر طبیعی گفت درسته من هم شنیدم الف های کوهستانی به ندرت مریض و بیمار میشن اونم به خاطر گیاهان دارویی مخصوصی که توی دره برفی پرورش یافتند به شخص هر از چند باری به اونجا میرم و از این دارو خریداری می کنم
اونا سریع یه قاصد را خبر کردند و اونم سریع راه افتاد ملکه پریا گفت خوب پس تا فردا عصر به درود همه گفتن به درود و سر میز بلند شدن هیچ کدومشون حتی به من نگاه هم نکرد همه رفتن بیرون ، به صندلی خالی مادرم نگاه کردم آروم گفتم هه مامان میبینی دیگه هیچ قدرتی ندارم ........... حتی توی خونه خودم، از سالن رفتم بیرون خواستم برم سمت اتاقم که یه صدا گفت الکس برگشتم سمت صدا جادوگر طبیب بود به دیوار تکیه داده بود و گفت بزار یه چیزی بهت بگم امشب که داشتم الف افسانه رو معاینه می کردم متوجه شدم که نیروی خیلی زیاد توی بدنش داره که نسبت به درک بدنش خیلی زیاده برای همین اگه بهش فشار وارد بشه فوران میکنه و چون بدن بانو آزارینا هنوز اونقدر قدرتمند و قوی نیست و هنوز نمیتونه قدرتش رو کنترل کنه ممکنه دوباره اتفاق امشب تکرار بشه پس ...... اخم کرد و ادامه داد ازت می خوام زیاد دور و اطراف بانو نپلکی ، نمیخوام دوباره وضعیت بدایشون رو ببینم ، فهمیدی ؟؟؟ با سر تایید کردم اونم با سرعت ازم دور شد و رفت
از در ورودی قصر رفتن بیرون و روی درخت روبه روی پنجره اتاق زارینا نشستم فکر کنم الان فقط سارینا تنها کسی باشه که هنوز باهام خوبه پنجره اتاقش باز بود دستمو کردم لای موهام و گفتم ای خدا چرا ؟؟ چرا من باید اینقدر بدبخت باشم ؟؟ به دست چپم نگاه کردم انگار نه انگار که همین دو ساعت پیش کاملا آتیشی دستم رو از لای مو هام درآورده و پنجره اتاق نگاه کرد اما از چیزی که میدیدم تعجب کردم ، زارینا درست جلوی پنجره بود با چشمهایی که تعجب توشون موج می زد داشت منو نگاه می کرد ، نور ماه کاملا به صورتش میتابید چشمای آبیش روشن تر به نظر می آمد و باد آروم موهای سفیدش رو تکون میداد اگه نمی دونستم شاید با فرشته ای که قرار بود من رو از این وضعیت نجات بده اشتباه می گرفتمش ، با تعجب نگاش کردم ، آروم گفتم زارینا ؟؟؟؟؟؟یهو دیدم چشماش خمار شده و لبخند ملایمی زد طوری که انگار به من میگفت درسته ، همون لحظه پلک زدم ولی زارینا دیگه اونجا نبود سریع رفتم روی نزدیکترین شاخه به پنجره و توی اتاق رو نگاه کردم زارینا هنوز روی تختشبود، پس من فقط خیال کردم ولی چرا اون ؟؟؟؟؟؟ معمولاً همیشه توی تخیلاتم الینا بود نه زارینا
خب بچه ها امید وارم که خوشتون بیاد اوه راستی عکس تست عکس زاریناست ولی به نظرتون چرا چشماش قرمزه ؟؟؟؟؟؟ می خوای بدونی برو صفحه بعد 😂😂
خب می دونی چرا ؟؟؟؟ نه مصلما نمی دونی پس من بهتون می گم ببینید چشمای زارینا به خاطر این قرمزه چون ................ وای خاک عالم دارم داستان رو لو می دم 😱😱 ببخشید نمی تونم ادامه بدم ، ولی به نظر شما چرا چشمش قرمزه می خوام نظر شما رو بدونم و در زمن من همه داستان رو تا آخر توی ذهنم دارم ولی دلم می خواد نظر شما رو هم بدونم 😂😂
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
چرا تستچی قسمتای بعدی رو ثبت نمیکنه مردم از بس صبر کردم😓😓
😁😀😃😐😓😧😖😩😢😭منم همین طور
عالی عالی عالی
بخدا من به امید داستانت میام تو تستچی
خیلی قشنگ بود ❤❤❤
وایییی خیلی خوشحالم که داستانم رو دوست داری 😍😍😍😍😍😍😍
خب نمیدونم شاید زارینا یه توانایی خاصی داره که باعث میشه وقتی از اون تواناییش استفاده میکنه چشماش قرمز بشه😐😕
چه حدس چرتی😂
عالی بود این پارت
پارت بعدو نوشتی
بله عزیز دل دوتا پارت باهم نوشتم 😇😂
عالیییییی بید😀الکس بیچاره چقدر براش گریه 😢کردم شوخی نمی کنم ها من جاهای غم انگیز داستان گریم میگیره 😐ولی یه سوال دارم ازت آخه من از کجا بفهمم به چه دلیل ولی یه حدسایی دارم تو داری میگی از خونوادشه یه نفر هم گفت از خواهرشه که نیست پس میمونه مامان باباش اصلا شاید مامان باباش به همین دلیل ترکش کردن 🤔آعاا اصلا میدونی چیه بنده نمیدونم جواب چیه😢
آجی میشی ؟
😓 وای نمی دونم چرا اما احساس گناه می کنم که تو گریه کردی 😭😭
آره آجی می شم 😍👍
عالی بود😍😘😘
برای چالش : باتوجه به اینکه همین الان انیمه دیگری رو تموم کردم ممکنه که توی ی تصادف در پارت های بعد چشماش رو از دست بده و چشم مصنوعی قرمز بهش بدن 😓
نه شوخی کردم 😪 فکر کنم بخاطر نیروی زیاد تو بدنش باشه یا یه احتمال 40 درصدی ربطی به الکس داشته باشه یا 60٪ احتمال به قضیه ملکه .
پایان زر های بنده 😐😀
چقدر ................... دسته بندی کردی اما ......
بی خیال نمی گم ولی ممنون که تست رو خوندی و توی نظر سنجی هم شرکت کردی
مثل همیشه عالی♡~♡
چشماش رو ام خیلی چیزا تو ذهنمه ولی نمیدونم کدومشو بگم!:/
همشونو بگو 😂😂😂😂😂😂😂
سلام مثل همیشه عااااللللییییی😁
چشماش!😐امممممم خب نظری ندارم😐
شاید چون قدرتش خیلی زیاده یا نمیدونم وقتی عصبی میشه اینجوری میشه😐
ولی در کل عععععااااااالللللللییییییییی 💛💛💛یکی از بهترین داستانای عمرم😀
وای واقعا خوشحالم که اینو می شنوم .............. نه یعنی می خونم 😂😂😂
عالیبودمنازاولطرفدارپروپاقرصداستانتمادامهبده
خیلیخوبهاسمداستانتوفداموشکردهبودم(راستیکهمنچقدر
اینروزافراموشکارشدم🤦♀️🤦♀️)وقتیدیدمشرفتمازجاییکه
موندهبودمخوندمبعدیروزودبزار
😂😂😂 خب خوشحالم که دوباره داستانم رو می خونییی بمونی برامممم 😍😍😍
شاید چون یکی از اعضای خانوادش مثل پدربزرگش یا.... یه شیطانن مثل الکس؟
خب نه شیطان که نه اما یکی از اعضای خوانوادش باعثش هست 😨😓
پس پنجاه درصد درست بود😁😁😁
آفرین دقیقا 👍👌
عالی بود نمیدونم شاید زارینا خون اشامه ولی بازم خودت بگو
نه خون آشام نیست
ممنون که خوندی 😍😍😍😍