
پارت 6:))))))
✓نه... هنوز بهوش نیومده... +اصلا چرا اینجوری شد؟ اون زنه کی بود؟ ✓من اصلا نمیدونم که.... «آخ! سرم... چقدر سرم درد میکنه... این سروصداها برای چیه؟...» =فقط کافیه دستم بهش برسه، تیکه تیکش میکنم!! +هی کوک، آروم... «کوک؟؟... اوه، پس جونگ کوک اینجاست! پس اونم باید جیمین باشه! آه، خوشحالم که اینجان... باید ببینمشون!» =مینها، پزشکش چی میگه؟ ✓گفت بخاطر فشار عصبی... «مینها ام اینجاست؟؟... هی، اینجا چه خبره؟؟... صبر کن، اینا رو بیخیال شو... چرا نمیتونم چشمامو باز کنم؟؟» =صد بار بهش گفتم مراقب خودت باش، ولی حرف تو گوشش نمیره، اگه بلای بدتری سرش میومد چی؟ اون بهترین رفیقمه، نمیخوام از دستش... «ل**تی!... حتی نمیتونم تکون بخورم!... من چمه؟؟... باید... باید از یکی کمک بخوام!» +کوکی، آروم باش، اینجوری هیچی درست نمیشه. =باید یجوری خودمو خالی کنم! «آره، درسته، باید صداشون کنم، اینشکلی میتونن کمکم کنن! آره این تنها راهشه!! فقط باید صداشون کنم!!» +مینها، ممنون که خبرمون کردی! ✓خواهش میکنم... این... وظیفم بود!
«آره، فقط کافیه تمام نیرومو جمع کنم تا بتونم صداشون کنم، همین کارو میکنم... خیله خب، شروع میکنیم... سه، دو، یک...» تمام نیروی بدنش رو جمع کرد، تا بتونه قدرت تکلم رو بدست بیاره، به فشاری که داشت بهش میومد هیچ توجهی نکرد، ففط میخواست کسی صداش رو بشنوه و به کمکش بیاد. خیلی تلاش کرد، تمام توانش رو سر حرف زدن گذاشت، اینقدر گذشت و گذشت و گذشت، تا بالاخره تونست کلمه ای رو به زبون بیاره: _کمک! جونگ کوک نزدیک ترین فرد به شوگا بود، پس صداش رو هم شنید. سریع روش رو برگردوند و به هیونگش که تقاضای کمک کرده بود نگاه کرد. خیلی آروم رو به جیمین و مینهایی که در حال صحبت بودن گفت: =اون... اون حرف زد! جیمین و مینها با تعجب به جونگ کوک خیره شدن. جیمین سوالی از جونگ کوک پرسید: +چی؟؟ حرف زد؟؟ جونگ کوک که انگار هنوز توی بُحت بود جواب داد: =آره... گفت کمک! جیمین و مینها با شتاب به سمت هیونگ بی جونشون رفتن، هیونگی که برای رهایی از سیاه چاله ای که داخلش گیر افتاده بود، ازشون کمک خواسته بود.
جیمین به چهره رنگ پریده شوگا نگاهی کرد و بعد، گوش هاش رو نزدیک لبای خشک شدش برد. چند ثانیه ای منتظر موند بلکه صدایی بشنوه، اما بی نتیجه بود، اما از نظر جیمین! خواست برگرده که ناگهان، ناله ی ضعیفی رو شنید: _کمک... جیمین! جیمین با سریع ترین حالت ممکن سرش رو بالا برد و به یونگی خیره شد، حق با جونگ کوک بود، اون داشت تقاضای کمک میکرد! مینها کنجکاو پرسید: ✓چیشده هیونگ؟! حرف زد؟! جیمین بلافاصله به مینها خیره شد و با تکون دادن سر، حرفش رو تایید کرد. جونگ کوک که این عکس العمل رو از جیمین دید، دست بکار شد و گفت: =کسی رو صدا کنیم یا، خودمون کاری کنیم؟ جیمین برای مدت کوتاهی به فکر فرو رفت، بعد بلافاصله بشکنی زد و گفت: +اول بابد بیدارش کنیم، بعد! جونگ کوک شونه هاش رو بالا انداخت و دوباره به شوگا نگاه کرد. متوجه عرق روی پیشونیش شد، دست روش گذاشت و فهمید تب شدیدی داره! ترسید، گفت:
=خیلی تب داره، باید هر جه زودتر بهوش بیاد! هر سه فوری دست بکار شدن، و سعی کرد شوگا رو بیدار کنن!... «چرا...اینقدر بدنم داغه؟... چرا اینقدر گرممه؟... اینا به کنار... چرا کسی صدامو نمیشنوه! چرا کسی کمکم نمیکنه؟؟... چرا دیگه صدای اونا رو نمیشنوم؟... چرا... چرا نمیتونم سو رو ببینم!... آه، چقدر چرا های بی جواب! یعنی تا ابد قراره داخل این دنیای سیاه و مرموز بمونم و هیچوقت چشم باز نکنم؟؟ چه مسخره... من نمیخوام اینجوری زندگیم به پایان برسه... اوه نه! سو نمیزاره، یادت رفت چه قدرتایی... هی، این، این دست کیه؟ چرا اینقدر به صورتم ضربه میزنه... یعنی یکی از بچه هاست! خدایا.... پس یکی صدامو شنید! باید، باید سعی کنم چشمامو باز کنم!» =جیمین چیکار میکنی؟! بجنب دیگه! +میبینی که نمیشه! چیکار کنم؟ =بیا کنار، خودم انجامش میدم. جونگ کوک به سمت جیمین رفت و کنارش زد، خواست خودش شوگا رو بیدار کنه، که متوجه لرزش چشماش شد! بی حرکت وایساده بود و فقط به چشماش خیره شده بود. مینها گفت: ✓هیونگ... چیکار میکنی؟ چرا بیدارش... جونگ فوری حرف مینها رو شکست و گفت: =هیسسس... ساکت! مینها سکوت کرد و دیگه چیزی نگفت. جیمین سردرگم از جونگ کوک پرسید:
+چته کوک؟ چرا بی حرکت وایسادی؟ یکاری کن دیگه! جونگ کوک بی توجه به تمناهای جیمین، به شوگا اشاره کرد و گفت: =چشماش... چشماش داره، تکون میخوره! ... پلک های بی رمقش آروم باز شدن و به چشم های بی روحش اجازه دادن تا تصویر رو به روشون رو ببینن. سه پسر با صورتی مملو از ترس و چشم هایی متعجب به او خیره شده بودن. چند بار پلک زد تا بتونه بهتر اون سه شخص رو ببینه، درسته، حالا مطمئن شده بود که اون سه نفر، دوستانش بودند. لبخند کمرنگی گوشه لب های کبود شدش نشست، لب باز کرد و با صدای ضعیفی گفت: _سلام! خوشحال بودن، خوشحال بودن که رفیق صمیمیشون رو سالم میدیدن. جیمین یک لحظه هم مکث نکرد، فوری به سمت هیونگ دوست داشتنیش رفت و محکم در آغوشش گرفت. با صدای لرزونی گفت: +هیونگ، خیلی ترسوندیمون؟ چرا اینجوری شدی؟ کجا بودی؟ شوگا با یادآوری اون لحظات کوتاه ولی دلنشین، لبخندش رو پر رنگ تر کرد و جواب داد: _جای خیلی خوبی بودم جیمین، پیش سو بودم!...
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی پرتقالییییییییی
مرسی قشنگم:)
واقن نمی خوای پارت بدی😐
چرا اتفاقا تو بررسیه
عه اوکی خودم بررسیش می کنم
با ستاره های کامل بررسی شد
مرسی عزیزمممم🥺💜
عاییی جون من بقیشو بزارررر
چشم حتما❤
هارتم:))))♡
قربونت❤