
پارت دوم اومددددد؛)))
+بیا باز هم مسابقه بدیم. سوالی بهش خیره شدم. یه لیوان رو برداشت و گفت: +بیا ببینیم کی دووم میاره! پورخندی زدم و گفتم: _تو این یکی باختی! و شروع کردیم به نوشیدن! وقتی آخری رو نوشیدم، لیوان رو محکم روی میز کوبیدم و به صندلی تکیه دارم، یخورده سرم گیج میرفت ولی بازم اوکی بودم. پسرک با تعجب گفت: +فکر نمیکردم تمومش کنی! توی چشماش خیره شدم و گفتم: _هیچوقت منو دست کم نگیر بچه! یه تای ابروشو بالا داد و گفت: +بچه؟؟... مگه هم سن نیستیم؟؟ خندیدمو گفتم: _چند سالته؟ +بیست و پنج! _خب من بیست و نه سالمه، و ازت بزرگترم! با تعجب بهم خیره شده بود، فکر میکرد چون ریزه میزم پس باید سن کمی هم داشته باشم. از جام بلند شدم و دو تا اسکناس مچاله شده از جیبم درآوردم و رو میز گذاشتم، کمی به پسره خیره شدم و در حالی که
داشتم تعادلمو حفظ میکردم و همزمان به سمت در میرفتم، گفتم: _لحظات کوتاه خوبی بود، فعلا. دستام روی دستگیره در بود که با لبخند جواب داد: +درسته، امیدوارم فردا ببینمت، شب خوش! با لبخند کوتاهی جوابش رو دادم و بعد از کمی مکث، از اونجا بیرون رفتم. برای آخرین بار در حالی که داشتم با دستکشام ور میرفتم بهش نگاه کردم، به یه جای نامعلومی خیره شده بود و سخت مشغول فکر کردن بود، کنجکاویم مثل همیشه گل کرده بود ولی اونقدر خواب آلود شده بودم که حوصلشو نداشتم، پس خیلی سریع موتورم رو روشن کردم و به سمت خونم حرکت کردم. همینکه در رو باز کردم، با کوهی از گرد و غبار مواجه شدم، تعجبیم نداشت، شیش ماهی میشد که به اونجا نرفته بودم! وسایلم رو جا به جا کردم و دوش گرفتم، بدنم کوفته و خسته شده بود. یه قهوه داغ سرحالم میکرد، پس یه فنجون ازش خوردم، بعد دست بکار شدم و شروع کردم به تمیز کردن خونه. از بچگی خیلی تمیز بودم و عادتم بود هر روز اتاقم رو تمیز کنم، تحمل جای شلخته و کثیف رو نداشتم، به حدی که حاضر بودم از خوابم بزنم ولی توی جای به هم ریخته چشم روی هم نزارم! با چشمای خمار و بدنی بدون انرژی خودم روی تختم پرت
کردم و نفس عمیقی کشیدم، حتی حال نداشتم پتو روی خودم بندازم، فقط دلم میخواست بخوابم، ولی از یه طرف مسابقه امروز و اون پسره ذهنمو درگیر کرده بودن. هیچ ایده ای نداشتم که چرا دارم به اون پسره فکر میکنم، ولی خب، انگار توی مغزم قفل شده بود. استعدادش رو نمیتونستم نادیده بگیرم، ازش خوشم نمیومد ولی مهارتی که تو این کار داشت منو شگفت زده میکرد! با این حال، هنوزم بابت اون باخت خیلی ناراحتم. سرم رو چند بار تکون دادم تا از شر این افکار که مزاحم خوابم شده بودن خلاص شم، پتو رو به سختی روی خودم انداختم و بعد از اینکه چشمام رو روی هم گذاشتم، خوابم برد. ..... *این دیگه کیه؟؟!* با ابرو های در هم رفته توی جام نشستم و به صفحه گوشیم خیره شدم، یونا داشت بهم زنگ میزد. با عصبانیت جواب دادم: _چی میخوای سر صبحییی؟؟! ~من باید سرت داد بزنم نه تو، چرا نمیای پیست؟ _برا چی بیام، مگه تعطیل نیست؟ ~چرا باشه؟؟ امروز روز اول مربی گریته، شاگردات منتظرتن! چشمام چهار تا شده بود، چی میگفت این؟؟ مربی گری دیگه چیه؟؟ _یعنی چی مربی گری؟ چی میگی تو؟؟ پوفی کشید و گفت:
~حدس میزدم یادت بره... سوال دیگه ای نپرس، سریع لباس بپوش بیا. _باشه. از جام پاشدم و تختم رو مرتب کردم، در کوتاه ترین زمان ممکن کارامو انجام دادم و لباسای مشکیم رو پوشیدم، کوله پشتیم رو که توش وسایل مورد نیازم رو گذاشته بودم برداشتم و خیلی سریع از خونه زدم بیرون. با سرعت جت تا پیست روندم و بعد از اینکه موتورم رو یه گوشه گذاشتم، وارد ساختمون شدم. داشتم از پله ها میرفتم بالا که یونا رو دیدم، اونم وقتی متوجه من شد، به سمتم اومد، دستم رو گرفت و بدون هیچ حرفی من و به سمت اتاقم برد. فوری روی صندلی کنار تختم نشستم و گفتم: _خب، حالا توضیح بده. بعد از اینکه نفسی تازه کرد، گفت: ~رسما از الان به بعد مربی شدی. _خب. ~همین؟ خب؟؟ ذوقی چیزی. _من منتظر ادامشم! چرا مربی شدم؟ ~تو بین بقیه موتور سوارا، استعداد خیلی بالایی داری، و میدونی که جدیدا مربیای ما شاگردای خوب و بدر بخوری نداشتن... حرفش رو قطع کردم و گفتم: _به جز یه نفرشون!
~اون یه نفر استثناست، بقیشون داغونن. چند بار پلک زدم و گفتم: _اوکی... بقیش؟ گلوش رو صاف کردو گفت: ~تصمیم گرفتن با استعدادای گروه رو مربی کنن، تا وضعیت بهتر بشه، و الان دو تا مربی انتخاب کردن، که یکیش تویی. _اون یکی دیگه کیه؟ ~نمیدونم، ولی امروز میفهمی. یونا اومد سمتم و از جام بلندن کرد، بعد گفت: ~باید بیای یه برگه رو امضا کنی، بعدشم باید بری خوابگاهی که کنار پیسته تا شاگرداتو ببینی. _اوکی، پس بریم. پشت سر یونا راه افتادمو از اتاق بیرون رفتیم. ذهنم درگیر مربی دوم شده بود، یعنی کی میتونست باشه؟ مطمئنم بودم که یونا نیست چون اگه بود بهم میگفت، اصن چرا نباید بگه... ممکنه سوفی باشه، شایدم هوسوک! اگه هوسوک باشه که عالی میشه، مهارت فوق العاده توی مربیگری داره! همینجور با لبخندی که گوشه لبم بود در حال فکر کردن بودم که محکم خوردم به یونا، نزدیک بود بیوفتم که با دستش محکم لباسم رو گرفت کشید. تا چند لحظه توی شوک بودم که با صدای یونا به خودم اومدم: ~حواست کجاست دختر؟ با گیجی گفتم:
_ها؟... آها... نه هیچی، چیزی نیست. بعد از خیره شدن به مدت طولانی بهم، نفس عمیقی کشید و گفت: ~عام... اوکی ولش کن... برو دفتر مدیر، برگه دست اونه، امضا کن بیا بیرون، من پیش موتورت منتظر میمونم. چند بار سرمو تکون دادم و بعد هر کدوم راه خودمونو رفتیم. وقتی رسیدم پشت دفتر، نفس عمیقی کشیدم و چند بار در زدم، منتظر بودم اجازه ورود بده، ولی صدایی نیومد؛ چند بار در زدم اما انگار کسی نبود. تعجب کردم، چرا مدیر نیست، اون که همیشه سر میومد سرکار، هیچوقتم غیبت نداشت. ولی خب، شاید سرما خورده باشه و نیومده، ولی اگه اینجوریه، چرا یونا گفت برو پیش مدیر، یعنی نمیدونست؟؟ شایدم دستم انداخته... اگه اینطور باشه، با همین دستای خودم میکشمش! اخمام رفت تو هم غرق در عصبانیت شدم، سر صبحی منو کشونده بود اینجا تا سر کارم بزاره؟ نشونش میدم. _میکشمت یونا!! با گفتن این جمله برگشتم، خواستم قدمامو بردارم که شخصی رو مقابل خودم دیدم! از ترس جیغی کشیدم و به عقب رفتم، و بعد محکم خوردم به در. طرف با گیجی اومد سمتم شونه هامو گرفت، بعد با اضطراب پرسید: +هی چیشد، حالت خوبه؟؟
وقتی نور روی چهرش افتاد، فهمیدم همون پسرست! محکم منو چسبیده بودو ولم نمیکرد، انگار حواسش نبود که داشتم بین دستاش له میشدم. به سختی گفتم: _عام...میگم...میشه ولم کنی...دارم له میشم... با این حرفم به خودش اومد و ولم کرد، چند بار سرفه کرد و گفت: +ببخشید، حواسم نبود. _اشکالی نداره، بهش فکر نکن. بعد لحظه کوتاهی سکوت گفت: +تو هم، میخواستی برگه امضا کنی نه؟ برای مربیگریت؟ _آره، چطور؟ برگه ای از توی جیبش درآورد و بازش کرد، خودکاری هم روش گذاشت و گفت: +اینو باید امضا کنی. و برگه رو داد دستم. متنش رو خوندم بعد پایین صفحه، اسمم رو نوشتم امضا زدم، بعدم خودکار رو به اون پسره دادم و برگه رو گذاشتم تو جیب خودم. _ممنونم. پسره مثل همیشه لبخندی زد و گفت: +خواهش میکنم... بهت تبریک میگم. بعد از این حرف تعظیم کوتاهی کرد، منم تعظیم کوتاهی کردم که صدای آشنایی گفت: =یونا! فوری سر بلند کردم و به بیرون نگاه کردم، و هوسوک رو دیدم که برام دست تکون میده، خیلی خوشحال شدم. به پسره نگاه کردم و گفتم: _ممنونم ازت، امیدوارم همو دوباره ببینیم، فعلا. +باشه... خداحافظ. وقتی اینو گفت، لبخندی زدم و به سمت هوسوک دوییدم، و وقتی بهش رسیدم پریدم سمتش...
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
چرا پارت نمیاددد ؟
کی پارت میدیییی
فردا چطوره؟:)
فردا میزارم⭐
عحررر مرسیی
حالا هروقت وقت کردی ، اگ امتحان یا کارب داری بیخیال 🩷
قربونت:)
نه میزارم کاری ندارم
فداتم مذسی 🩷💕
عالییی
مرسی عزیزم♡♡
من به بی تی اس علاقه ندارم، از سر تصادف دیشب حوصلم سررفته بود داشتم تستتو بررسی میکردم و مجبور شدم بخونم و بعد فهمیدم قلمت واقعا جذابه
میدونستی الان بهم کلی امید و انرژی دادی؟؟
:))))))♡♡♡♡
^×^
عااااااالی بود(((:
وایبششششششش>>>>
منتظر پارت بعدی هستیم^^
آها راستی منم یه رمان از تهیونگ توی ژانر کلاسیک مینویسم دوستداشتنی یه سر بزن تنکیو
مرسی عزیز دلم:) ♡
چشپ حتما سر میزنم:)
مثل همیشه عالی آذی🥺💜
قربونت عزیزم♡♡
داستانت جالبه 🍀🍓
ادامه بده
مرسی عزیزم:)))♡