..............
هر روز از کنار هم مانند غریبهها رد میشویم؛ طوری رفتار میکنیم که انگار دیگر هم را نمیشناسیم. این برای من جفتی از جنون است.
مگر میشود آدمی که چندین سال بهترین دوستم بود را فراموش کنم؟ مگر میشود با بهترین دوستم مانند غریبهها رفتار کنم؟ هر روز از کنار هم رد میشویم و تظاهر میکنیم همدیگر را نمیشناسیم و غریبه هستیم. تظاهر میکنیم خاطرهای با هم نداریم.
زمانی که از کنار هم رد میشویم کمتر از ده ثانیه طول میکشد، اما برای من آنقدر مرا در هم میشکند که صد سال میگذرد. به چشمانت نگاه میکنم، انگار میخواهی چیزی بگویی اما نمیتوانی؛ ساکت میمانیم و از کنار هم رد میشویم. ما هر روز همین طوریم. ما هر روز به عنوان غریبه از کنار هم رد میشویم، نه دوستهای قدیمی!
من تو را فراموش نمیکنم. من از دور بهت نگاه میکنم؛ تو تغییر کردهای، تو عوض شدهای. مگر میشود آن آدمی که من میشناختم، آن آدم حالا آنقدر تغییر کرده است؟
این جدایی کابوس است، ویرانگر است. دیگر نمیتوانم. دیگر صبر و تحمل دلتنگی را ندارم. تا کِی باید این حسرت را در سینه بپروانم؟ چقدر دیگر باید منتظر و دلتنگ بمانم تا برگردی؟ دیگر صبرم لبریز شده است. دیگر نمیتوانم، دیگر نمیتوانم این دلتنگی را تحمل کنم؛ دوری از تو، جانم را میگیرد.
هر روز به اشتیاق برگشتنت چشم باز میکنم، هر روز به اشتیاق دیدنت از خواب برمیخیزم. آری تو متعلق به من نیستی، اما همینکه از دور تماشایت کنم، سوز نبودنت را کمی تسکین میدهد. تا ابد منتظرت میمانم:)
💞
عالیییی بوددددد