
بالاخره پارت 9:) ♡
روی طاقچه نشسته و زانوهاش رو بغل کرده بود، و نگاهش به نامجونی افتاد که غرق در خواب بود. لبخندی روی لب هاش نشست و بعد، از پنجره به بیرون خیره شد. با اصرار های مکرر مادر و برادرش، توی کتابخونه پیششون موند، نمیتونست ناراحتی شون رو ببینه، اون بعد از سو، نسبت به گذشته، قلبش مهربون تر و رعوف تر شده بود، خیلی بیشتر از قبل! اینقدر احساساتی شده بود، که اگر گریه بچه کوچیکی رو میدید، سریع بغض میکرد! همیشه با خودش میگفت: «سو، من چقدر شبیه تو شدم، این واقعا آزارم میده!» با چشم های قرمزش به ماه زل زده بود، چشم ازش بر نمیداشت، اون شب ماه، یادآور سو بود! «تو همیشه توی قلبمی سو، همیشه...» دوباره یاد خاطراتشون افتاد، خاطرات خوشی که ذهن سرد و تلخ شده یونگی رو، گرم و شیرین میکردند، و هر دفعه، لبخندی همراه با اشک های شورش به عنوان هدیه میاوردند. زینگ! زینگ! صدای زنگ تلفن، رشته افکار شوگا رو پاره کرد، و باعث شد به خودش بیاد. اشک هاش رو پاک کرد و گوشیش رو برداشت، کوک درحال زنگ زدن بود. فوری از روی طاقچه پایین اومد و از اتاق بیرون رفت، به
سمت قفسه های پر از کتاب کتابخونه رفت، و اونجا به تماس پاسخ داد: _الو کوک... =چه عجب آقای مین یونگی بالاخره جواب دادن! چطوری پسر؟؟ از لحن بامزه کوک خندش گرفته بود. _خوبم بچه، خوبم. =یه خبرم نمیگیری دیگه، باشه، دارم برات شوگا خان! _این چند وقت خیلی درگیر بودم، امروزم فهمیدم بهم زنگ زدی ولی یادم رفت دوباره خودم تماس بگیرم. =بیخیالش، اشکال نداره. بعد از یه خورده سکوت، از شوگا پرسید: =کجایی؟ خونه نیستی ظاهرا! چون هر چی زنگ زدم درو باز نکردی. _آره نیستم، کتابخونم. =کتابخونه مادرت؟ _آره، امروز اومدم بهش سر بزنم، ولی اصرار کرد که پیشش بمونم. کوک مردد بود که ازش چیزی بخواد یا نه، ولی دو دلی رو کنار گذاشت و پرسید: =اشکالی داره اگه بیام؟ شوگا که انگار با این حرف کوک ذوق زده شده بود، سریع قبول کرد و گفت: _البته، مشتاقم ببینمت.
کوک با خوشحالی جواب داد: =عالیه! همین الان حرکت میکنم! _منتظرم! وقتی تماس و قطع کرد، لبخندی رو صورتش نمایان شد، الان میتونست یه دل سیر با کوک حرف بزنه، از اتفاقات امروز براش تعریف کنه و راجب دلتنگیای تشدید یافتش بگه. کوک همیشه با دقت به حرفاش گوش میکرد، و سعی میکرد تا جای ممکن درکش کنه، همیشه یونگی رو آروم میکرد و میگفت تا وقتی ما کنارتیم، نیاز نیست نگران چیزی باشی...... ده دقیقه از مکالمه بین کوک و یونگی و گذشته بود، و یونگی در حالی که پشت میز پذیرش نشسته بود و سرش رو روی میز گذاشته بود، داشت به این فکر میکرد که کوک دقیقا چند دقیقه دیگه میرسه، که همون لحظه کسی پشت در کتابخونه ظاهر شد. *تق تق تق* «کوکه! ولی، چقدر سریع رسید!» براش مهم نبود، الان فقط میخواست اونو ببینه. با هیجان به سمت در رفت و قفلش رو برداشت. وقتی در رو باز کرد، انتظار داشت کوک رو با لبخند خرگوشیش ببینه، ولی در کمال تعجب، یه دختر با ماسک روی صورتش رو دید. چند بار پلک زد و بعد پرسید: _عام... ببخشید، مشکلی پیش اومده، با کسی کار دارین؟ ☆بله، دنبال شما بودم جناب مین. _اون وقت، شما؟
دختر ماسک سیاهش رو از روی صورتش برداشت، و با پوزخند کوچیک گوشه لبش، به یونگی خیره شد. «ای... اینکه همون، زن ترسناکست! اینجا چیکار میکنه؟؟» دیدن دوباره اون دختر، باعث شد ترس کل وجودش رو بگیره، اونکاری که باهاش انجام داده بود، شده بود خاطره بدی توی ذهنش. جسیکا سرفه ای کرد، با اخم به یونگی خیره شد و گفت: ☆اهم، تو به چه جرئتی به من گفتی زن ترسناک؟ اینقدر ازم بدت میاد؟ منو بگو باز خام حرفای سو شدم اومدم دنبال تو! ایش... _سو؟! با شوک به جسیکا خیره شده بود. اون از طرف سو اومده بود؟ پس یعنی سو قراره دوباره اونو ببینه! خب، این خبر فوق العاده ای برای یونگی بود، شاید ملاقات دوبارشون، باعث میشد انگیزه بیشتری برای ادامه راه بگیره! با خوشحالی وصف نشدنی ای به جسیکا گفت: _خب، کی قراره بریم؟ جسیکا نگاه کوتاهی به یونگی انداخت و گفت: ☆خوبه که خودت جریانو میدونی، آخه اصلا حوصله توضیح دادن نداشتم... همین الان میریم، به اندازه کافی دیر شده. و دوباره مثل دفعه قبل، فقط با یه بشکن ساده، آروم بدنش سست شد و روی زمین افتاد. چشماش نیمه باز بودن و تار میدید، اینبار از حال نرفته بود، چون اگر اینطور میشد، قطعا سو تا یک هفته سر جسیکا داد و بیداد میکرد.
همینقدر رو میدونست که تو هوا معلقه، و بین ابرای تیره رنگ در حال پروازه، ولی بدون اینکه خورش بخواد، انگار نیرویی نامرئی داشت اونو هدایت میکرد. باد سردی که میوزید، حس خوبی بهش میداد، و بدن داغش رو خنک میکرد. اون حس و حال رو دوست داشت، که آزاد و رهاعه، و بدون اینکه خودش کاری بکنه، داره دورتر از اون شهر پر از سر و صدا و حال بهم زن حرکت میکنه. ناگهان نور شدیدی باعث میشه دستش رو جلوی صورتش بگیره، و سعی میکنه چشماش رو تا جای ممکن باز کنه. با دیدن منظره رو به روش، دهنش از تعجب باز میمونه، جای عجیبی بود، از هر نظر با دنیای خودش فرق داشت، براش درست مثل سرزمین عجایب بود... «سرزمین عجایب؟... آره، کارتون مورد علاقه سو!» با خودش فکر کرد، الان سو بالاخره تو جاییه که از بچگی دوست داشت باشه، ولی نمیدونست سو داره هر روز بیشتر از قبل از اینجا مت*فر میشه. ☆جناب مین، از رویا بیا بیرون، داریم میرسیم. با صدای جسیکا، از افکارش بیرون اومد. همون لحظه، چشمش به یه کلبه چوبی خورد، یه کلبه چوبی توی یه دشت سرسبز! درست مطابق سلیقه سو بود، اون همیشه دلش یه کلبه وسط یه دشت بزرگ میخواست. تقریبا به بالای کلبه رسیده بودن، پس کم کم اومدن پایین، اینقدری که وقتی پاهاشون روی راه سنگ فرشی قرار گرفت، درست رو به روی خونه بودن.
جسیکا جلوی یونگی و یونگی هم پشت سر اون راه افتاد، و بعد با هم وارد کلبه شدن. فضای کلبه، حس خوبی به یونگی میداد، جوی که اونجا داشت، یونگی رو جذب خودش کرده بود. اون فقط یه جا ایستاده بود و سعی میکرد وقتی داره به عکس ها و نقاشی های روی دیوار نگاه میکنه، از عطر دلنشینی هم که کل فضا رو گرفته بود لذت ببره، بدون اینکه حتی به جسیکا ای که در به در دنبال سو بود، توجه بکنه. جسیکا با اعصابی خورد با خودش گفت: ☆این دختره باز غیبش زد، معلوم نیست این موقع شب کجا رفته. از پله ها پایین رفت و در حالی که داشت از کلبه بیرون میرفت گفت: ☆سو اینجا نیست، میرم دنبالش، فعلا اینجا باش تا برگردیم. _باشه. جسیکا رفت دنبال سو، و یونگی هم از فرصت استفاده کرد تا همه جارو بگرده. اول تو آشپزخونه گشتی زد، بعد هم از پله ها بالا رفت و طبقه دوم رو برانداز کرد، اونجا هم پر از گل های رنگی و قاب عکس بود، بعضی عکسا از سو، بعضیاشون از جسیکا، بعضیاشونم از مکانای عجیب و غریب اونجا بود. همون لحظه، یونگی متوجه بالکنی شد که درست رو به روی دشت قرار داشت. میخواست سمتش بره، ولی ناگهان صدایی مثل آواز خوندن به گوشش رسید، و کمی که دقت گرد، فهمید صدا از پشت بوم میاد. یخورده که گشت، یک دریچه روی سقش پیدا کرد که نخ کلفتی ازش آویزون بود. دست برد سمت نخ و اونو گرفت، و اونو خیلی آروم کشید، و وقتی دریچه باز شد، چیزی مثل نردبون ازش پایین اومد. یونگی آروم از نردبون بالا رفت، دستاش رو به زمین زد و خیلی بی سر و صدا خودش رو بالا کشید و روی رمین نشست، و وقتی سرش رو برگردوند، کسی رو روی طاقچه پنجره دید که زیر لب داشت آواز میخوند.....
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
های کیوتم🌱
تولدت مبارک🥺
ادمین جاننننن، مایل به پارت بعدیییی؟؟؟ 🥺