خا..... اینم از ایننننن پاااارررتتتت عر ..ر ...ررررر... ررررررررررررر 😀😂😂😂😂😂💜💜✨
همه به جز راشل توی یک اتاق که فضای بازی داشت نشسته بودند.لباساشونو عوض کرده بودند( بهشون لباس تمیز و جدید دادند🙂✨) پاکپائو که ایستاده بود به بچه ها نگاه کرد: به چیز دیگه ای که احتیاج ندارین؟! یهو یک پسر کوچولوی عینکی(داداش تیرداد این کاراکتر واست مدنظرم بود😂) تقریبا ۱۷، ۱۸ ساله وارد اتاق میشه با یک جعبه که توش آبمیوه هست و با صدای بلند و لبخند: سلااام سلااام من اومدم براتون آبمیوه آوردم (همه با تعجب نگاش میکردن) که نوش جان کنییید. پسر یک لحظه ایستاد و به پاکپائو و یونگ و کارین و چانسو و پسرا نگاهی کرد بعد ذوقی کرد و با ذوق گفت: واااای باورم نمیشه بی تی اس اینجاست و دارم میبینمشون مثل خواب میمونههه. همه خندیدند و کارین و چانسو هم آروم خندیدند. تهیونگ یک دستشو روی پاش گذاشت و رو به پسره: عاااو پس تو یک پسر آرمی هستی.. بگو ببینم اسمت چیه؟! پسر به تهیونگ نگاه کرد و ذوق کرد و گفت: کای هستم و ۱۸ سالمه. یه لحظه سکوت کرد و به ته خیره شد و بعد به جعبه ی آبمیوه دستش نگاهی انداخت و بعد متوجه شد و سریع سمت تهیونگ رفت و جلوش خم شد و گفت: ببخشید یادم رفت. بعد ذوق کرد. همه خندیدند و تهیونگ یک بطری برداشت و دستی به موهای کای کشید و گفت: ممنون (بطری آبمیوه رو بالا گرفت) کای. بعد لبخندی زد و کای به کارین و چانسو که کنار تهیونگ بودند آبمیوه تعارف کرد و اونا هم برداشتند. جین و یونگ اون سمت تهیونگ نشسته بودند و جین با حالت شاکی و لبخند و بامزه ای گفت: آهای کای هیونگ گروه رو فراموش کردی حلالت نمیکنم. همه خندیدن. و کای حالت خم شده بود به جین نگاه کرد و خندید و سریع سمت جین رفت و آبمیوه تعارف کرد. پاکپائو که ایستاده بود با لبخند به کای نگاه میکرد که نامجون که کنارش نشسته بود صداش کرد: پاکپائو؟! پاکپائو برگشت و نگاه کرد. نامجون که سرشو بالا گرفته بود و به پاکپائو نگاه میکرد: امممم (به زمین نگاه میکنه) راشل کجاست؟! بعد به پاکپائو نگاه میکنه. پاکپائو لبخند ریزی میزنه و میگه: فک کنم بیرون باشه من میرم پیشش. بعد میخواد بره که نامجون میگه: نه، صبر کن. پاکپائو وایمیسته و متعجبانه به نامجون نگاه میکنه. نامجون سرشو آروم تکون میده و میگه: من میرم. پاکپائو آروم لبخند میزنه و سرشو تکون میده و میره کنار و نامجون از کنارش رد میشه و از اتاق خارج میشه. پاکپائو جای نامجون کنار کوکی میشینه و به هم نگاهی میکنند و لبخندی میزنند. یهو هوبی بلند داد میزنه: عااا پس تو اون هلیکوپتر رو فرستادی؟! کای که جلوی هوبی خم شده بود و با یک دستش جعبه رو گرفته بود خجالت زده میشه و صاف وایمیسته و سرشو با دست دیگش میخارونه و میگه: آره خب... پاکپائو با لبخند تعجب میکنه و میگه: تو دوست استیو هستی؟! ( استیو رو که یادتونه دوست راشل تو آژانس امنیت ملی آمریکا که پیامای راشل و پاکپائو رو پاک میکرد😐😂✌️✨) کای برمیگرده و به پاکپائو نگاه میکنه و با تعجب میگه: شما میشناسینش؟! خب چهرتون که کره ایه پس شما باید همون پاکپائو باشید درسته؟! استیو از مهارت های شما برام گفته شما فوق العاده اید. بعد ذوق میکنه و جعبه تو دستش رو فشار میده. همه میخندند و جیمین که پشت سر کای کنار هوبی نشسته بود پیرهن کای رو میکشه و با خنده میگه: تشنمه بمولا پسر جان. کای خندش میگیره و معذرت خواهی میکنه و واسه جیمین آبمیوه تعارف میکنه. کوکی که کنار پاکپائو نشسته بود به پاکپائو نگاهی میکنه (پاکپائو به کای نگاه میکنه) و لبخند میزنه.
نامجون از اتاق خارج شد و به اطراف نگاهی کرد تقریبا شلوغ بود و کارکنان در حال ارتباط برقرار کردن با پایگاه های امن سئول و انتقال دادن بخشی از نجات یافته ها به گوانژوو بودند و یه عده هم با دکتر ها هماهنگ میکردن که برای معاینه ی افرادی که به گوانجو وارد میشند برن. نامجون همینطور به اطراف نگاه میکرد و یک آقایی داشت از کنارش رد میشد که نامجون محترمانه جلوش رو گرفت: ببخشید آقا. مرده نگاه کرد: بله بفرمایید. نامجون: راشل راجر رو میشناسید یک دختر خارجی که به اینجا اومده. مرده به زمین نگاه کرد و به فکر فرو رفت و گفت: راشل راجر..رر..رر.. (به نامجون نگاه میکنه) آها بله ایشون فک کنم هنوز توی پشت بوم ساختمون باشن. نامجون لبخندی میزنه و سری تکون میده و خم میشه و میگه: ممنون. مرده هم یکم خم میشه و لبخند میزنه و میره. (کات صحنه عوض میشود😐😂✨) نامجون در رو باز میکنه و وارد پشت بوم ساختمون میشه و هلیکوپتری که باهاش اومدن رو میبینه و به اطراف نگاهی میندازه و سمت چپ راشل رو میبینه که لبه ساختمون وایستاده و دستاش رو روی میله های جلوش گذاشته.(پشت به نامجونه) نامجون نفس راحتی میکشه و آروم آروم قدم میزنه و سمت راشل میره. به راشل میرسه و خیلی خونسرد کنارش وایمیسته و دستاشو مثل راشل به میله تکیه میده و به شهر روبروش خیره میشه و نفس عمیقی میکشه. راشل متوجهش میشه و با تعجب بهش خیره میشه. نامجون نفسی میکشه و همینطور که به روبرو خیره شده شعر آهنگ life goes on رو به انگلیسی میخونه: مثل پژواکی توی جنگل یه روزی میاد که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده ( چند لحظه مکث میکنه) من نمیتونم پایان کار رو ببینم.. راهی برای خروج وجود داره؟! (راشل همینطور نگاش میکنه) نامجون ادامه میده: پاهای من از اینجا دور نمیشن.. برای لحظه ای چشمات رو ببند .... بیا و (مکثی میکنه) دستامو بگیر (سرشو تکون میده) بیا به سوی آینده ادامه بدیم... نفس عمیقی میکشه و با لبخند به راشل که داره متعجبانه نگاش میکنه، نگاه میکنه. نامجون: یکی از آهنگامونه. راشل سریع نگاهشو از نامجون میگیره و به زمین نگاه میکنه و لبخند آرومی میزنه: آهااا( بعد دوباره به روبرو نگاه میکنه) نامجون همینطور به راشل نگاه میکرد: آهااا؟! ( به روبرو نگاه میکنه) فکر کردی منظوری داشتم؟! راشل به نامجون زیر چشمی نگاه میکنه و چند لحظه سکوت میکنه و نامجون هم سرشو برمیگردونه و به راشل نگاه میکنه بعد راشل میگه: نه..! ( بعد به روبرو نگاه میکنه) ولی آهنگ قشنگی بود، معنی قشنگی هم داره. نامجون هم به روبرو نگاه میکنه و راشل نیم نگاهی بهش میندازه. سکوتی میشه و نامجون همینطور که به روبرو نگاه میکنه میگه:
میدونی من بعضی وقت ها حتی از شناخت خودم هم عاجزم.. هر روز که از خواب پا میشم نمیدونم باید به عنوان نامجون زندگی کنم یا آر ام. راشل نگاهی به نامجون میندازه و میگه: ولی با هم چه فرقی دارن؟! جفتشون که تو هستی. نامجون میخنده و به دستاش نگاه میکنه و میگه: نمدونم، شاید به اندازه ی تفاوت راشل راجر با خود واقعیش نباشه ولی...( راشل نگاهشو از نامجون میگیره و به زمین نگاه میکنه) نامجون سکوت میکنه...بعد لبخندی میزنه میگه: نمیدونم... ( دوباره به روبرو خیره میشه) من عاشقت شدم...( راشل نگاهش میکنه) حس خیلی قوی ای که تابحال نداشتمش رو با تو تجربه کردم..! ولی تو با رفتنت اون حس رو توی من کشتی. (بغض میکنه و به راشل نگاه میکنه و راشل نگاهش رو از نامجون میگیره و بغض میکنه و به زمین خیره میشه) نامجون: چرا؟! راشل جوابی نمیده و نامجون نفس عمیقی میکشه و به روبرو خیره میشه. چند لحظه سکوت میشه. راشل که به زمین خیره شده: من از ۱۷ سالگی جاسوس شدم و مجبور شدم اسمم رو به خاطر محافظت از خانوادم تغییر بدم ( نامجون با تعجب بهش نگاه میکنه) حتی خود واقعیم رو یادم نمیاد ( پوزخندی میزنه) بابام هم یک جاسوس بود (به نامجون نگاه میکنه) یک روز که بابام توسط دشمناش کشته شد آقای بروس منو مادرم و خواهرمو به خونه ی خودش برد و از ما محافظت کرد و من رو هم به کار جاسوسی دعوت کرد.. مامانم اول مخالفت میکرد ولی من میخواستم جاسوس بشم تا انتقام بابام رو بگیرم. ( به روبرو نگاه میکنه و نفس عمیقی میکشه) یک روز که من و خواهرم خونه تنها بودیم دشمنای آقای بروس به خونه حمله کردند و خونه رو به آتیش کشیدن ( بغض میکنه) من خیلی سعی کردم خواهرم رو نجات بدم ولی.... ( بغضش میترکه) ( نامجون هم اشک از چشمش سرازیر میشه/:) بعد چند لحظه راشل سریع اشکاشو پاک میکنه و سرشو بالا میگیره و به روبرو نگاه میکنه و با نفرت میگه: از اون روز قسم خوردم که سخت تلاش کنم و اون عوضیا رو پیدا کنم و انتقام خواهر و بابام رو ازشون بگیرم. نامجون با چشمای پر اشک به راشل نگاه میکنه و میگه: واسه همین همه احساساتتو میکشی؟! راشل همینطور که به زمین خیره شده بود اشک از چشماش سرازیر شد و نامجون با بغض و چشمای پراشک: من کاری به احساس خودم ندارم ولی بزار بهت ی چیزی بهت بگم... (راشل با چشمای پر اشک بهش نگاه میکنه) درسته تو گفتی که از عاشق شدن میترسی... چون تو قبلا ازش آسیب دیدی و دیگه نمیخوای آسیب ببینی، ولی.. اون کسی که بهت آسیب زده اون عاشقت نبوده آدم عاشق هیچوقت به عشقش آسیب نمیزنه و باعث ناراحتیش نمیشه حتی اگه بخواد هم نمیتونه...( همینطور گریه میکنه و راشل هم بهش نگاه میکنه) ساده تر بخوام بگم عشقی که بهت احساس قدرت و شادی نده عشق نیست...(بعد میخواست چیز دیگه ای بگه که گریش میگیره) راشل با چشمان پر اشک و قیافه ای جمع شده که سعی میکرد بغضشو نشکنه به نامجون نگاه میکرد که بغضش شکست و سریع نامجون رو بغل کرد. نامجون خیلی تعجب کرد و دستاش افتاده بود و با چشمای پر اشک و قیافه ای متعجب به راشل که بغلش کرده بود و گریه میکرد نگاه کرد ( آهنگ ملایم عاشقانه پلی میشود🤭😂✌️) بعد نامجون هم راشل رو بغل میکنه و ( تصویر از بالا دو نفر را( راشل و نامجون) نشان میدهد که همو بغل کردند و آهنگ عاشقانه همچنان درحال پخشه😂😂✌️)
4_ همه دور یک میز نشسته بودند و داشتند غذا میخوردند و کای با ذوق داشت از کنسرت بی تی اس که رفته بود حرف میزد. کای: یعنییی اجرای آهنگ آیدول فوق العاده بود پسرررر. جیمین با هیجان به کای گفت: تو تابحال به آیدل شدن فکر نکردی؟! کای یجوری به جیمین نگاه کرد و گفت: نه چون صدام زاقارته. همه خندیدند. جین به راشل نگاه کرد که به کای نگاه میکرد و لبخند میزد. جین: خوشحالم که ایندفعه هم پیشمونی. یونگ با عصبانیت و شوخی به بازوی جین میزنه: منظورت چیه هااا؟! همه میخندند و شوگا به چانسو و کارین نگاه میکنه و میگه : تونستین به خونواده هاتون زنگ بزنین؟! چهره چانسو و کارین نگران و ناراحت میشه و همه خندشون محو میشه و کارین میگه: متاسفانه راه های ارتباطی به سئول از بین رفته. شوگا سرشو با قیافه ناراحت تکون میده و سرشو پایین میندازه. کای خطاب به بی تی اس: خانواده های شما که حالشون خوبه نه؟! بی تی اس نگاهی به هم میکنند و کوکی میگه: آره از قبل باهاشون تماس گرفتیم خداروشکر حالشون خوبه و جاشون امنه. همه سری تکون میدند. پاکپائو چهرش ناراحت میشه و از بقیه عذرخواهی میکنه و بلند میشه و به سمت دستشویی میره. همه بهش نگاه میکنند و جیمین با چهره ای ناراحت به رفتن پاکپائو خیره میشه. کای: چی شد یهو؟! راشل سرشو میندازه پایین و بعد سرشو میگیره بالا و میگه: وقتی بچه بود، خانوادشو تو تصادف از دست داده. بعد سرشو میندازه پایین . جیمین با چهره ناراحت به راشل نگاه میکرد و بعد به جای خالی پاکپائو نگاه کرد.(کات صحنه عوض میشود☺️✨) پاکپائو وارد دستشویی شد و بغضش شکست و دستشو روی قلبش گذاشت و گریه کرد. به بالا نگاه کرد و چشماش رو بست و صحنه تصادف و چهره پر خون مامان باباش اومد تو ذهنش که توی ماشین چپه شده بودند. بعد چشماشو باز کرد و دستشو رو دهنش گذاشت و اون دست دیگش رو روی دیوار گذاشت.
کارین یک گوشه چشماشو بسته بود و خوابش برده بود در این طرف دیگه چانسو نشسته بود و روبروش هم شوگا و هوبی بودند و داشتند با هم حرف میزدند. شوگا: یعنی رقصیدن یاد داری؟! چانسو آروم خندید و گفت: تا حدی البته ی بار هم آودیشن دنس و وکال توی کمپانی jyp دادم حتی قبول هم شدم ولی مجبور شدم ردش کنم چون به وقت نیاز داشت و من ترجیح دادم وقتم رو صرف مامانم کنم آخه اون تنها بود. هوبی و شوگا سرشونو انداختن پایین. هوبی: پس حتما صدای قشنگی هم داری. بعد لبخند محبت آمیزی به چانسو زد و شوگا که کنار هوبی بود به قیافه هوبی نگاه کرد و لبخندی زد و متوجه برق چشاش شد. چانسو سرشو انداخت پایین و گفت: تا حدودی. هوبی سرشو تکون داد. کوکی به سمتشون اومد و گفت: بچه ها پاشین قراره به یه خونه بریم. چانسو به کوکی نگاه کرد و گفت: هممون؟! کوکی به چانسو نگاه کرد و گفت: آره.... چانسو سرشو تکون داد و رفت که کارین رو بیدار کنه. شوگا: بحث خونه چیه؟؛ کی به ما خونه داده؟! کوکی: بیگ هیت. شوگا و هوبی تعجب کردن و هوبی: بعد بیگ هیت میدونه که قراره چانسو و کارین و یونگ و پاکپائو راشل هم بیان؟! کوکی سری تکون داد و گفت: راشل باهاش حرف زده، و خب انگار خونه بزرگیه. هوبی ابرویی بالا میندازه. پا میشن و به سمت خروجی حرکت میکنن.
💃💃💃😂😂😂💜💜💜✨ نمیدونم چی بگم /: مثل همیشه ممنون که میخونید لاوا عشقا 🥰 جاناها😂😂💜💜💜✨ آها تا یادم نرفته بگم که لایک یادتون نره ☺️♥️🌼
عالیههههه
مث همیشه حرف نداره
عالی بوددددد😻😻😻😻😻😻😻
وقتی داستانتونو می خونم فک می کنم دارم سریال می بینم خیلی خوب می تونم تصور کنم😹😹😹
عررررر خرذووووقققق 😀😀😀😀😍😍💃💃💃♥️💓
مرسی جانا😎😍😍💃♥️💓
😹😹💖💖😻😻😻😘😘😘😘
یه سوال بپرسم 🙃😂؟
مگه😂
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
فیلمه؟ نه رمانه رماننننننن😂😂😂😂😂😂😂😂
ولی واقعا خیلی رمانت قشنگه💜. مرسی. به خواهرتم از طرف من بتشکر😂
😅😂😂😂
ممنان🌼💓
چرا انقدر خوب مینویسی حسودیم شد خووو😢💙
🙂🙂🙂🙂🙂🙂🙂🙂🙂🙂🙂🙂🙂🙂🙂🙂🙂🙂🙂🙂🙂😐✊🔪💔💓
آموزش آرمی کردم والدین :
۱.آهنگ های شاد بی تی اس مثل «Dynamite» انتخاب کنید.
۲.بدید تا آهنگ رو گوش بدن.
۳.اگر نظرشون جلب نشد،بگید که چه کمک هایی کردن.
۴.سختی هایی که کشیدن رو بگید
۵.بگید که چه چه تاثیرات مثبتی روتون گذاشتن
۶.مهربانانه حرف بزنید
۷.بگید که فحش نمیدن. برای اثبات لیریک آهنگ رو می تونید نشون بدید.
#آموزش_های_یون
😂😂😂💓
هزاربار هم امتحان کنم نمیشه چون اونا فقط هایده و مهستی و بهنام بانی و گوگوش گوش میدن🙄🙄😂😂😂
😘😘😘💕💓🌈🌈💞💕❤️
یاااا محیاااا تو خیلی نا امیدی.،🙁
امتحان کن خو شاید جواب داد😆
امیدوارم به کار همه تون بیااااا😚تاکییییید کنید که کره این. ✌🏻
نه آجی ولشون کن همین الانم بهشون نگفتم که آرمیم چون میدونم ولم نمیکنن همون آهنگای خودشونو گوش بدن کاری به من نداشته باشن بهتره
عاقا من تو پارت قبل کامنت گذاشتم نیومد :/👌در این حد بدونین ک عر زدم چون اگ بازم بنویسم بازم تایید نمشه :/ برم این پارت بخونم
😂😂😂😂😂💓💓♥️💓♥️🌼
بچه ها یه چالش:
تا حالا به خاطر بی تی اس گریه کردین؟ اگه کردین برای چی بوده؟
عااام نمد /: شاید/:
آها دوتا از آهنگاشون همیشه باعث میشه بغض کنم...🙂💓🌼
آره
وقتی فیلم نامه ای که جیهوپ به شوگا نوشته بودو دیدم گریه کردم، گریه نه ها گریههههههههه😭😭😭😭
دیسبند، کنسرتاشون که نمیتونم برم، لایو هوسوک که همه نادیدش گرفتن، گریه کردن آرمی ها بعد تموم شدن کنسرت، فیلم زمانی که برای هوسوک هیچ کادویی نداده بودن...... خیلی چیزا بود که فک کنم بیشتر به خاطر کنسرتاشون بود که نمیتونم برم🥺😂
من تا حالا پنج بار بیشتر گریه نکردم😐💔
ولی خب یه دفعه که قرار بود بنگتن توی ۲۰۲۷ قرار دادش تموم شه ، عرررررر می زدم😐💔😭😢مامان و بابام هم که آرمی بودن خیلی ناراحت شدن😢😭(پ.ن : مامان و بابام آرمیم کردن)😂
منم که هروقت ناراحتی و گریه هاشونو یا هیت هایی که بهشون میدن رو میبینم بغضم میگیره...من درکل زیاد گریه نمیکنم شاید سالی یکی دوبار،این بغض کردن هم کلی احساسات توشه🥺
آجی سالی تو خیلی منی😂:/
داداش امین خیلی خوبی😂
همیشه همه جا با اهنگاشونو................
خداییش من موندم به کسی که میگه مامان باباش ارمین یکمم به ما یاد بده😐
😂😂😂✨
گریه کردم یه بار به خاطر بایسم جیهوپ که توی لایوش اون اتفاق تلخ افتاد😭
بقیش به خاطر دوری😢
گریه نه ولی بغض اره🥲
عالی بود خیلی دوست داشتم
من اگه این داستانو نوشته بودم صد در صد به یه نویسنده یا یه کارگردان نشون میدادم
به نظر من این داستان بهترین داستانه توی تست چیه حرف نداره
بوس پس کلتون
عررر مرسی💜💙❤️
خیلی ممنون جانا☺️🌼
خب ما هم میخوایم نشونش بدیم دیگه 😎😂😂😂✨
محشررررررررررر بوووووود😍😘😀
هققق😭😢وسطاش گریم گرفت.با این که ۱۴ سالمه چند بار بیشتر گریه نکردم😭😢
ای جان 🥺🥺🥺♥️💓♥️💓✨
عرررر😐😐چرا مارو دق میدهید😐؟
خوش میگذره😐😂
بهرحال عالیییییییییییییه😃💋
عااالیییی😂😂😂♥️💓♥️💓♥️✨