گزارشنکنید.. ناظرجانمنتشرکن.. لایکوحمایت♡
_پرش زمان_ کلاس تموم شد دای اومد جلو در کلاسمون و گفت : ماکی و پارلا بیاید بریم ، ماهم بلد شدیم رفتیم بیرون مدرسه همون مرد جلو در مدرسه بود تعظیم کرد و در ماشینو برامون باز کرد ماهم سوار شدیم تو راه هیچ حرفی نمیزدن
تا اینکه ماکی گفت : دای میخوای یوشی رو امشبم بیاری عمارت ؟ دای : آره مشکلی داره؟ . ماکی : آره مشکلشم ایبوکیه ، دای بعد شنیدن این حرف ماکی ساکت شد حرفی نزد رسیدم عمارت ایبوکی جلوی در منتظرمون بود از ماشین پیاده شدیم و رفتیم داخل عمارت ایبوکی به ماکی و دای گفت : تو سالن اصلی بشینید باید حرف بزنیم
برگشت سمت من و گفت دیگه باید خودت راه های عمارت و اتاق هارو بلد باشی برو تو اتاقت ، رفتم تو اتاقم لباسامو عوض کردم ی لباس راحت پوشیدم فکری به سرم زد چرا از اینجا فرار نمیکنم؟ تصمیم گرفتم همه که خوابیدن از عمارت فرار کنم در اتاق باز شد ماکی اومد تو اتاق با تعجب گفتم : ماکی مگه ایبوکی نمیخواست باهاتون حرف بزنه . ماکی : هومم ولی ایبوکی کار داشت و رفت . پارلا : آها . ماکی : عاممم..پارلا!!
پارلا : بله . ماکی : میخوای باهم بریم بیرون ؟! پارلا : چی؟ کجا ؟ چرا من ؟ ماکی : عاممم...تو تازه اومدی اینجا گفتم شاید دلت بخواد بریم بیرون و یچیزی بخوریم و راستش میخواستم ی چیزی بهت بگم . پارلا : باشه . ماکی : پس زود آماده شو و تو سالن اصلی منتظر باش . پارلا : باش . در کمدو باز کردم یکی از لباس هارو پوشیدم و موهام از بالا بستم و رفتم تو سالن اصلی رو کاناپه نشستم و منتظر ماکی بودم (استایلپارلاآخر)
چرا استایلاشون معلوم نیس؟
نمیدونم چرا نمیاره
داستانت عالیه ولی خیلی کم مینویسی و لطفا پارت بعد و بزار بی صبرانه منتظرم😊
ممنون
پارت بعدو میخام مننن
میزارمش
پارت بعدیییی
میزارم
عررر عااالی
فدات
هوممم من پارت بعدو موخام
میزارم
میشه ی ذره بیشتر بنویسی لطفا؟:))))
باش