سلاممممم میدونم دلتنگم بودی اصلا کی میتونه دلتنگ دختری مثل من نشه😎😎😂اعتماد به سقف مو برم خب بریم برای نوشتن اول بگم الان ساعت ۲۲:۰۳ هست فعلا ..
از زبان نویسنده:......با تردید دست اش را روی زنگ فشار داد بعد از مدتی در قهوه ای رنگ باز شد..و چهره پوکر و خسته جیمین نمایان شد..جیمین با دیدن دخترک ...که با لبخند احمقانه ای گل را تا زیر گردن خود گرفته بود و چشم هایش التماس بخشش میکردن ..بدون صحبت ای در را بر روی صورت دختر بست ....جیون اخم ای کرد و دوباره زنگ در را فشار داد..با اتفاق نیوفتن چیزی ناراحت و غمگین برگشت و به در تکیه داد ..همزمان از آن طرف جیمین به پشت در چسبیده بود و اشک های که به صورت اش هجوم آورده بود را پاک میکرد ...جیون در ذهن اش حرف هایی که میخواست بزند را مرور کرد و با مکث ای آن را به زبان اورد: میدونم ازم خیلی ناراحتی و حرف هایی که زدم اصلا درست نبود و تمام ناراحتی هام رو سر تو خالی کردم...نا امید سر اش را پایین آورد و با بغض ادامه داد: همیشه یادم میره که تو تنها آدم و با ارزشمند ترین آدمی هستی که برام مونده و دارم..تو همیشه اینقدر خوب مهربون و با فهم و درک هستی که با فرشته اشتباه ات میگیرم همیشه پشت ام هستی لطف های زیادی در حقم کردی خانوادم شدی دوستم شدی و جزوی از قلبم شدی و من اون زمان از ناراحتی و درد زیادی که به قلبم هجوم آورده بود یادم رفته بود که نو رو چقدر دوست دارم و نمیخوام از دستت بدم.....ناخودآگاه دست های جیمین روی دستگیره در آمد.. جیون زبان اش را روی لب اش کشید و کمی لب های خشک خود را خیس کرد ..سرفه ای برای باز کردن گلویش کرد و ادامه داد: جیمین میشه من رو ببخشید قول میدم دیگه ناراحتت نمیکنم دیگه بدون فکر حرف نمیزنم و نمی رنجونمت..سعی میکنم دیگه پیش تو احساساتم رو مخفی نکنم...جیمین من به وجود تو توی زندگیم نیاز دارم ..میشه من رو ببخشی ؟
...با تکان ریزی که در خورد دختر از در فاصله گرفت و کمی بعد در باز شد...دست های باز شده جیمین خبر از یک بغل گرم و پر محبت می داد...هاری خود را در آغوش جیمین انداخت و دست های خود را دور کمر او حلقه کرد...جیمین انگشت های خود را لابه لای موهای قهوه ای دخترک برد و اورا نوازش کرد ...هاری سر اش را به سینه جیمین تکیه داد و با صدای پر بغض اش گفت: مینی میشه منو ببخشی؟..دیگه اذیت ات نمیکنم قول میدم دونگ سنگ خوبی برات بشم....جیمین لبخند شیرینی زد و جواب داد: مگه میشه صمیمی ترین دوستم رو نبخشم ....هاری به اشک هایش اجازه ریختن داد و روی گونه اش سر خوردند با صدای ضعیف و شکننده اش که اثر گریه های بیش از حد بود گفت: دوستت دارم مینی....جیمین لب اش را باز کرد تا چیزی بگوید که سرفه مصلحتی کسی اورا ساکت کرد ..سر هاری با تعجب به پشت سر جیمین چرخید..با دیدن یونگی چشن هایش درشت شدند...با لکنت گفت: م.می.مین .یوو.نگ.یونگی؟.....یونگی آه ای کشید لبخند نمایشی ای زد و گفت: منم از دیدنت خوشحالم .....هاری از جیمین فاصله گرفت ...و به این فکر کرد که تمام مدت یونگی اینجا بوده و حرف هایش را شنیده؟
...سکوت سنگینی بین جمع بود و هر سه نفر در جای خود خشک شده بودند جیمین گلویش را صاف کرد و اشاره به مبل خاکستری رنک کنار دیوار کرد : بفرمایید بشینید ..دختر و پسر رفتند در دور ترین نقطه حال نشستند جیمین وارد اشپزخانه شد و لبخند شیطانی ای زد زد لب گفت: ماموریت رسوندن گربه های عاشق شروع میشه...سینی قهوه را برداشت و از آشپزخانه خارج شد وارد حال شد و قهوه را جلوی یونگی گرفت یونگی تشکری زیر لب کرد و قهوه را برداشت جیمین کاپ قهوه را به دست هاری داد و خودش هم در کنار او نشست...هاری جرعه ای از قهوه اش را نوشید و گفت: یونگی شی اینجا چیکار میکنن .؟.و برای جیمین با چشم و ابرو اومدن چیزی را پرسید جیمین شانه ای بالا انداخت و گفت: یونگی شی ۱ ساعت پیش اومدن یه حرف های کوچکی باهم داشتیم ...هاری ابرویی بالا داد و گفت: چه حرفایی؟ ..یونگی لبخند زد: خصوصیه ....هاری اخم کرد : مم و اوپا چیزی به نام خصوصی بین خودمون نداریم مگه نه؟.. و نگاه ترسناکی به جیمین انداخت....جیمین اب دهنش رو قورت داد و تمام کتک هایی که از هاری خورده بود را به یاد آورد با درد پلک هایش را روی هم گذاشت ...ترسیده و تند تند گفت و جز چهره هاری به چیز دیگه ای نگاه کرد: راستش ..راستش یونگی شی اومدن اینجا تا با من را جب تو صحبت کنن و میخواد از تو معذرت خواهی کنه و نمیدونه با چه رویی باید اینکا رو کنه به اضافه اینکه اون از تو خو..شیزرههرتررا...
....هاری نگاه گیجی به دست یونگی که روی دهن جیمین بود انداخت...جیمین چشم هایش را به بالا چرخاند و با چشم هاش علامت داد تا یونگی دست هایش را بردارد یونگی معذب دست اش را برداشت و رفت سر جای خودش نشست....یونگی کلافه گفت: یاا جیمین شی شما هم دهنتون چفت و بند نداره ها ....جیمین ببخشید ای زیر لب گفت .و سر اش را پایین آورد...هاری به یونگی خیره شد و گفت: چرا میخواستید از من عذر خواهی کنید شما کا کاری نکردید...یونگی خجالت زده جواب داد: چرا کردم من قلب شما رو شکستم و هربار باعث گریه تون من بودم ...اوه من الان اصلا نمیدونم چی بگم دست و پام رو گم کردم .....جیمین چشم هاش رو تو کاسه چرخاند و گفت: چرا اینقدر شبیه تازه عروس دوماه های چندش رفتار میکنید...من میرم تو اتاقم شما راحت باشین.....یونگی بعد از رفتن جیمین به اتاق از روی مبل بلند شد و کمی به هاری نزدیک تر شد..با تن صدای ضعیفی گفت: من یک دروغ بزرگ بهت گفتم هاری...ببخشید هاری خالی صدات میکنم.....دروغی که باعث شد باهم دعوا کنیم و دلخوری پیش بیاد....هاری همانطور که با انگشت هایش بازی میکرد زیرلب جواب داد: میدونم چه دروغی بهم گفتی....یونگی شوک زده گفت و پلک سمت راستش پرید: چ.چی؟.. چطور..؟..هاری آب دهن اش را قورت داد وگفت: همونطوری که بهم دروغ گفتی.. و یک جورایی سو استفاده کردی....یونگی تند لب زد: از کجا فهمیدی من قرار نیست ازدواج کنم؟.. ..
تست جدیدم❤
تست جدیدم❤
تست جدیدم❤
تست جدیدم❤
تست جدیدم❤
تست جدیدم❤
تست جدیدم❤
مایل به پین؟¿
میدونم اسلاید یک به جاب هاری نوشتم جیون کسی اشاره کنه با شمشیر دچیتا از وسط نصف اش میکنم😑🤧
عالییی بودددددد عررر
ترو خدا پارت بعدی رو زودتر بزار🥺🥺
چشم کیوتم ولی گذاشتما
وای غش کردم برا پروفایلت🥺🥺🥺🥺💜💜💜💜💜
🥺🥺💜💜💜💜
خب دلم نیومد یه هفته عاف بزنم پنج روز کافی بود :|
با اینکه جنابعالی به پشمشم نبود حتی کامنتارو جواب ندادی معلومه کجایی
بنده کامنت هارو تو ذهنم جواب میدم😂ساری بیب
تو که میدونی من بیماری گشادیسم دارم
آجی از دستم ناراحتی جوابمو نمی دی 💔
نه قربونت برم چرا ناراحت باشم تو که میدونی من مبتلا به گشادیسمم
تاکومی جان با این کیبوردت همه ی جد و آبادمونو آوردی جلو چشامون 🗿😂😐💔
😂😂😂😂چرا مگه
خیلی خوب مینویسی 💙💚
پارت بعدی رو بزار هانی❤
فدات کیوتم ریدر جدیدی؟ و اینکه ببخشید کامنت ات رو ویر جواب داددم فکر کردم همهکامنت هارو جواب دادم
تستم شخصی شد...
"دیالوگفیکهایتستچی"
میتونی یه سر بهش بزنی؟.-.
تو هم میتونی رمانت رو معرفی کنی:]
حتما عسلم
عااام...این یعنی فیک تورم بزارم؟
اره همین فیکم الماس درون تو
عالیه!^^
عالی بود تاکومی خوشگل ناناسم 💛💛💚💚
خیلی دوست دارممممممم
فک کردم قراره یک سال نباشیی😭🥺🥲
فداتتتتا منم دوست دارممم
😑خواهرم اصلا مگه میشه یک سال پامو نزارم تستچی
😙🍭💗💗💗💗💗💗💗🧸🫀