من با پارت جدید اومدم...❤️ ممنون میشم منتشر کنین💚
*خنده بچه ها که توی حیاط روی صندلی نشسته بودند بلند شد. جیمین درحال خندیدن گفت: نه نه... من اصلا اینجوری نبودم. یونگی با لبخند روی لبش بهش اشاره کرد و گفت: قشنگ یادمه اولای دبیو میخواستی هات به نظر برسی، اخمالو میشدی. کوک از خنده غش کرد و دست زد. هیسانگ دستی به صورتش کشید و گفت: میدونین من توی مدرسه اینجوری بودم... مخصوصا توی دبیرستان.... ولی من خیلی بدتر از جیمین بودم، یک دختر از خودراضیای میشدم، همه فکر میکردن من مغرورم. هاکیو آروم سری تکون داد و گفت: اوم، بهم گفتی....(با خنده رو به بقیه) من و هیسانگ وقتی تنها میشیم راجب گذشتمون حرف میزنیم. جیمین با لبخند؛ نگاه به میز گفت: همسایه به درد همین میخوره. کوک درحالی که به صندلی تکیه داده بود، سرشو خاروند و نگاه به میز گفت: وقتی رفتیم سئول میخواین چیکار کنیم؟! چند لحظه سکوت شد و هاکیو با کنجکاوی گفت: فردارو میگی؟! کوک نگاش کرد و سری به نشانه آره تکون داد. یونگی که چونشو با انگشتش نوازش میکرد، نگاه به زمین گفت: هیچ ایده ای ندارم..(نگاه به هیسانگ)چیکار کنیم؟! هیسانگ خندید و نگاه به هاکیو گفت: نمیشه بیایم جلسه تو؟! هاکیو با تعجب خندید و گفت: نه سِریه... نمیشه! بقیه خندیدند. جیمین مالشی به پاهاش داد و گفت: پیکنیک چطوره؟ هاکیو اخم کرد و گفت: بدون من نرین! جیمین با خنده نگاش کرد و گفت: نه... خودمو و دونگمی رو میگم. یونگی نگاه به جیمین سری تکون داد و گفت: بد نیست. کوک موهاشو بالا داد، با لب خندون گفت: من چیکار کنم؟! هاکیو مظلومانه نگاش کرد، با حرکت دست به هیسانگ گفت: هرجا میرین، کوک رو هم ببرین. کوک صاف نشست و با حرکت سر گفت: من بدون تو جایی نمیرم. جیمین از این حرفش خوشش اومد، دستی به کمر کوک کشید و با صدای کلفت گفت: عاااح قلبم رو لرزوندی.
هیسانگ به جیمین خندید. هاکیو لبخند دوست داشتنی زد و رو به کوک گفت: خب حوصلت سر میره... کوک خودشو روی صندلی جابجا کرد و گفت: تو خونه منتظر میمونم تا تو بیای. هاکیو به صندلی تکیه داد، به هم خیره شده بودند. جیمین به هردو نگاه میکرد و میخندید. یونگی با حرکت دست خطاب به جیمین گفت: پاشو برو ببین غذا چی داریم. کوک و هاکیو به یونگی نگاه کردند. جیمین باخنده بلند شد و گفت: باشه.... حرکت کرد. هیسانگ سریع گفت: نامرا رو هم بیدار کن. جیمین دست توی جیب شلوارکش گفت: باشه. سمت خونه سه طبقه رفت. جلوی طبقه اول ایستاد، بالارو نگاه کرد، به خاطر آفتاب دستش رو جلوی صورتش گرفت و داد زد: نامجوووون... چند لحظه بعد؛ نامرا اومد و نگاه به پایین گفت: نامجون دستش بنده چیه؟! جیمین اشاره به طبقه اول گفت: میخواستم بگم، نامرا رو بیدار کنم؟! نامرا با حرکت دست: آره بیدارش کن! هردو داشتند میرفتند که یکهو برگشتند و بهم نگاه کردند. صدای خنده از اون سمت حیاط اومد. جیمین با خنده نگاه به نامرا گفت: تو اونجا چیکار میکنی؟! نامرا که از خنده داشت ریسه میرفت با حرکت دست گفت: بیا بالا. جیمین درحال خندیدن به سمت پله ها رفت. نامرا به بچه ها اونسمت نگاه کرد، داشتند میخندیدند. هاکیو و هیسانگ دست تکون دادند و هاکیو با خنده گفت: ظهر بخیر نامرا.... نامرا درحال خندیدن، دستی تکون داد و روی یکی از صندلی ها نشست. *(فلشبک) نامرا تیکه آخر کیکشو خورد و بشقاب رو از خودش دور کرد. نامجون سر گاز داشت سوپ درست میکرد و دونگمی کمکش میکرد. تهیونگ که روی صندلی نشسته بود رو به نامرا گفت: چه طعم هایی در نظر داری؟! نامرا دست زیر چونش گفت: عاا خب... یکیشون پیتزا سبک... یکی پیرونی...یکی گوشت ... یکی مخلوط.... یکی مرغ... یکی سبزیجات...(لبخند مرموزانه) یکی هم خیلیییی تند! جیهوا دست به کمر ایستاده بود و گفت: هفت تا شد.... نامرا با تعجب گفت: اععع! (تکیه به صندلی) پس از تند صرف نظر کنین.
تهیونگ نگاه به صفحه گوشی گفت: میخوای از پیتزای پیرونی و سبک صرف نظر کنیم...(نگاه به نامرا) چون پیرونی نداریم و...(نگاه به جیهوا) و سبک هم همش پنیر میشه! جیهوا سری تکون داد و گفت: اوم بد نیست، (نگاه به نامرا) پس یکی تند میشه.... نامرا لبخندی زد و با خوشحالی گفت: یکی هم دریایی! تهیونگ و جیهوا تعجب کردند و باهم گفتند: ها؟! نامرا لبخندش محو شد و گفت: پیتزای دریایی....که توش ماهی میزارن. تهیونگ با اخم: مگه پیتزای دریایی هم وجود داره؟! صدای جیمین: نامجووووون... نامرا به تراس نگاه کرد و سمتش رفت. تهیونگ درحال سرچ کردن گفت: صبر کن پیتزا دریایی سرچ کنم! جیهوا سرش رو نزدیک کرد و نگاه کرد. (پایان فلشبک) صدای خنده های نامرا از روی تراس اومد. چهار نفره به تراس نگاه کردند و نامرا داشت به یکی میگفت بیا بالا! دونگمی خنده ای کرد و گفت: چی شده؟! نامجون و جیهوا از خنده های نامرا خندشون گرفت. جیمین با خنده وارد طبقه دوم شد. تهیونگ با لبخند، نگاه به جیمین گفت: چرا میخندی؟! جیمین درحال خندیدن به ته نگاه کرد، به نامرا اشاره کرد و گفت: نامرا.... نامرا داخل اومد... با خنده سمت جیمین رفت و ضربه ای به بازوش زد. جیمین دستی به بازوش کشید، نگاه به نامرا خندید. اون چهار نفر فقط نگاشون میکردند و لبخند میزدن. دونگمی با خنده گفت: بگین ماهم بخندیدم.... نامرا دست به کمر، به سقف نگاه کرد و داد بلندی کشید. جیمین اشکای چشماش رو باز کرد و همین حین گفت: از نامرا پرسیدم که نامرارو بیدار کنم... تهیونگ جلوی دهنش رو گرفت و خندید. جیهوا با خنده گفت: ندیدی که داری با نامرا حرف میزنی؟! جیمین نگاه به جیهوا گفت: حواسم نبود اصلا.... نامرا سمت نامجون رفت. کنارش به گاز تکیه داد و گفت: جالب اینجاست که منم بهش گفتم (ادای خودشو در اورد) "آره بیدارش کن" نامجون درحال هم زدن قابلمه به نامرا نگاه کرد و خندید. دونگمی با حرکت دست خنده ای کرد و گفت: بخدا هر دوتاتون سردردین....
جیمین که روی صندلی نشسته بود، با خنده روی میز پخش شد. نامرا نگاه به دونگمی خندید، به نامجون نگاه کرد و موهاشو بهم ریخت. جیمین گلوشو با صدای بلند صاف کرد و گفت: اوکی....(نگاه به جیهوا) ناهار چی داریم؟! تهیونگ حالت کیوت دستشو توی هوا تکون داد و گفت: پیتزااااا! جیمین با لبخند و تعجب گفت: اووه پیتزا...(نگاه به دونگمی) کی درست میشه؟ چندتا؟ چه نوع پیتزایی حالا؟ دونگمی پرسشگرانه به جیهوا و تهیونگ نگاه کرد: عاااااااا..... تهیونگ یکدفعه گفت: شش تا درست میکنیم... (همینجور اسماشون رو میگفت، با انگشت تعدادشون رو مشخص میکرد) پیتزا گوشت، مرغ، سبزیجات، تند فلفلی، مخلوط و دریایی... جیهوا با لبخند و حرکت سر: بله! دونگمی با تعجب گفت: دریایی دیگه چیه؟! نامرا درحالی قاشق دستش که سوپ داشت رو فوت میکرد، گفت: دریایی نخوردین تا حالا؟! قاشق رو توی دهنش کرد. نامجون نگاه به نامرا منتظر بود؛ بگه مزش چطوره! نامرا یکم مزه کرد و رو به نامجون گفت: یکم ادویه کاری و نمک بریز... نامجون قاشق رو گرفت و گفت: چقدر؟ نامرا با انگشت نشون داد و گفت: اینقدر...! نامجون لبخندی زد و سمت ادویهها رفت. تهیونگ درحال خوندن مطلب از توی گوشی خودش بود: پیتزا دریایی بهانه ی خوبی برای خوردن غذاهای دریایی مخصوصا در بچه ها است. در این پیتزا ها از غذاهای دریایی نظیر ماهی و میگو استفاده شده و بسیار مقوی و سرشار از امگا 3 می باشد...(نگاه به جیمین) مثلا یکی غدای دریایی دوست نداره، پیتزاشو واسش درست کنیم بخوره... جیهوا یک بار دست زد و گفت: واسه سوومی خوبه پس....اصلا غدای دریایی نمیخوره. دونگمی با خنده گفت: واسه بچه ها گفته. جیهوا نگاه به دونگمی: چه فرقی داره! بعد بقیه خندیدند. دونگمی نگاه به خمیر پیتزا گفت: جیهوا فک کنم پف کرده. جیهوا بلند شد و سمت کاسه خمیر رفت. نامجون با خوشحالی داد زد: کی سوپ نامجون پز با کمک دونگمی میخوره؟ دونگمی با تعجب و خنده نگاش کرد و گفت: دونگمی رو خوب اومدی.... نامرا با کاسه توی دستش سمت میز و صندلی ها رفت و کنار جیمین نشست. جیمین نگاه به کاسه گفت: عجب رنگی داره.... نامرا با لبخند نگاش کرد و گفت: میخوری؟ جیمین نیم نگاهی بهش انداخت و نگاه به نامجون دستشو بلند کرد و گفت: من میخوام.... نامجون بلند و با صدای کلفت گفت: اوووکییی!
*جین و هوسوک دست از بازی کردن برداشته بودند. هاسو و سوومی شروع کردند به بازی کردن. جین با هیجان کنار هاسو نشسته بود؛ تشویق و راهنماییش میکرد. هوسوک همش دست میزد و سوومی تشویق میکرد. بازی مورتال کمبات بود. آخه دخترا گفتن یک بازی آسون بیارن واسشون. هردو با هیجان بازی میکردند. جین با هیجان هاسو رو تکون میداد و گفت: بدو هاسو... بدوووو...(یک اشتباه هاسو) نه هاسو... بالا رو با مربع و مثلث بزن دختر! هاسو که تمرکز کرده بود با اخم گفت: باشه دیگه... بیا! هاسو راهنمایی جین اجرا کرد و باعث شد ببره... هاسو با خوشحالی بلند شد و دادی کشید. سوومی غمگین و با خنده نگاش کرد. هوسوک با خنده رو به هاسو گفت: فینیشر داره بزن بزن! هاسو با تعجب نگاش کرد و گفت: چی داره؟ جین دسته رو از دست هاسو گرفت و فینیشر رو رفت. بازیکن هاسو که کتانا بود؛ مال سوومی رو که لوکِین بود، فینیشر رفت. بقیه به مانیتور خیره شدند. "(صدا: فینیشر) کتانا بادبزن هاشو توی هوا تکون داد و گردباد درست شد، باعث شد لوکین توی هوا شناور بشه... بعد دو شمشیر رو همراه باد سمت لوکین فرستاد و تمام بدن لوکین رو ضربه زد... بعد حرکات شمشیر تموم شد. کتانا بادبزن هارو محکم اطرافش حرکت داد و گردباد هم از لوکین دور شد و اعضای داخلی و خارجی لوکین توی هوا پخش شدند، بعد یک صدایی اومد که گفت (کتانا وینز)" هاسو و سوومی با تعجب و چندش به مانیتور نگاه میکردند. هوسوک هم تقریبا قیافش چندش بود ولی لبخند داشت. هاسو با تعجب به جین نگاه کرد، اشاره به مانیتور شمرده شمرده گفت: این....چه...سمه... اسیدی... سرطانی بود...(خنده عصبی) که من دیدم؟! سوومی که همچنان به اعضای لوکین خیره شده بود گفت: واو! هوسوک بلند خندید. جین با خنده گفت: فینیشر که هر بازیکن داره... بعد با خنده سرشو پایین گرفت. هاسو به مانیتور نگاه کرد و گفت: اینارو بچه ها هم بازی میکنن؟ سوومی با هیجان نگاه به جین گفت: یکی منم فینیشر داره؟!
هوسوک از خنده غش کرد و روی زمین افتاد. سوومی نگاهی به هوسوک کرد و با خنده گفت: داره؟ هوسوک با خنده نگاش کرد و گفت: همشون دارن... جین سرشو بالا گرفت و به قیافه هاسو نگاه کرد، با خنده گفت: چی گفتی؟ هاسو سریع نگاش کرد و گفت: میگم اینارو بچه ها هم بازی میکنن؟ جین دستی به ابروش کشید و گفت: هرکی که دستگاه کنسول داره... ۹۹ درصد این بازی توش هست. سوومی با کنجکاوی نگاه به مانیتور گفت: فینیشرای بقیه چجوریه؟ هوسوک دوباره خندش گرفت. هاسو حالت عصبی به سوومی نگاه کرد و گفت: تو حاضری بچت از اینا بازی کنه؟ نگاه به هاسو و اشاره به مانیتور، کیوت گفت: باحاله خب... جین با خنده به چهره وحشتزده و هیجانزده سوومی نگاه کرد. بلند شد و گفت: ولش کنین(تک خنده) بازی بسه.... بریم پیش بقیه! هاسو حرکت کرد و گفت: به شدت موافقم. جین با خنده دنبالش رفت. سوومی دستای هوسوک رو گرفت، از روی زمین بلندش کرد و گفت: باز میای فینیشرای بقیه رو نشونم بدی؟ هوسوک خندید و گفت: جین همرو بلده باز سه تایی میایم. سوومی خندید، هوسوک دستشو دور گردنش انداخت و از اتاق گیم خارج شدند. *هیسانگ و کوک و یونگی و هاکیو هنوز اونجا نشسته بودند. همسایه های یکساله باهم حرف میزدند، ولی هیسانگ داخل گوشیش بود ولی بعضی وقتا باهاشون همصحبت میشد. کوک کیوت گفت: چند وقت پیش که با هاکیو رفتیم پارک کنار خونمون.... یک قلعه بادی گذاشته بودن. یونگی همینجور نگاش میکرد و گفت: تازگیا پارک نرفتم. هاکیو با شیطنت رو به یونگی گفت: یک روز چهار نفره بریم قلعه... حال میده! هیسانگ خندید و نگاه به صفحه گوشی گفت: مال بچه ها نیست؟ هاکیو با خنده و حرکت دست گفت: نه، بزرگسالان هم داره... یونگی تکونی به گردنش داد و گفت: خوبه چهار نفره بریم. کوک خندید و به صندلی تکیه داد.
هیسانگ وارد اینستاگرام شد و با پست هاکیو روبرو شد. باتعجب گفت: اعع پست رو گذاشتی؟ به هاکیو نگاه کرد، هاکیو با لبخند گفت: آره دیشب گذاشتم. یونگی سرشو نزدیک کرد و نگاه کرد. هیسانگ درحال بررسی پست باخنده گفت: از دیشب گوشیمو دست نزدم...(نگاه به عکسها) وایی عکسا خیلی باحال و خوب شدن. هاکیو خندید و سمت هیسانگ رفت، کوک هم به صفحه نگاهی کرد. (عکس اول خودشو کوک بودند. عکس دوم خودشو یونگی و دونگمی و جیمین بود. عکس سوم اونی که با ته و هوسوک و نامجون و نامرا گرفته بود، چهارمی عکسی که با جین و هاسو و سوومی و ته بود. پنجمی با دخترا توی طبقه دوم. ششمی کیک بود. هفتمی هم فیلمی که کوک گرفته بود.) یونگی با اومدن فیلم گفت: این فیلمش خیلی باحال شده... هاکیو سرشو نزدیک کرد و گفت: چند تا لایک خورده؟ هیسانگ گوشی رو نزدیک خودش کرد و گفت: نود و نه میلیون و چهارصد و پنجاه و شش هزارو هشتصد و بیست و(خودش لایک کرد) دو! خندید. هاکیو سری تکون داد و گفت: گود گود! کوک لبخندی بهش زد. یونگی تکیه به صندلیش گفت: خیلی وقته پست نزاشتم! هیسانگ با آرنج ضربه ای به بازوی یونگی زد و گفت: میخوای الان بگیریم بزاری؟ کوک بلند شد رو به یونگی گفت: هیونگ بده من بگیرم. یونگی آهی کشید و گوشیشو از جیب ژاکتش درآورد و به کوک داد. هاکیو با هیجان بلند شد. کوک و هاکیو کنار هم ایستادند و کوک آماده عکس گرفتن شد: اوکی... گرفتم. یونگی و هیسانگ کیوت ژست گرفتند. یکدفعه از پشت سرشون هاسو و جین بیرون شدند. کوک عکس رو گرفت. هاکیو خندید، کوک باخنده گفت: جین و هاسو هم افتادند. یونگی با حرکت دست گفت: عیب نداره بگیر. کوک آماده گرفتن شد. اینبار سوومی و هوسوک بیرون شدند، فهمیدند که کوک داره عکس میگیره، با هیجان مثل دوتا دیوونه ژست گرفتند. کوک با خنده عکس گرفت. هاکیو باخنده گفت: این باحال شد..(رو به یونگی) اینو نزاری.... یک کاری میکنم بزاری! هوسوک با هیجان داد زد: عکس میگیرین؟! هیسانگ به عقب نگاه کرد و گفت: آره... هوسوک، سوومی رو هل داد و رو به اونا گفت: پس مزاحم شدیم. یونگی حالت شاکی نگاش کرد و گفت: هوبا، تو کی مزاحم بودی که الان باشی؟
هاکیو بهشون لبخند زد. سوومی ادای شمشیر زدن در آورد و داد زد: فینیشر... هوسوک خندید. کوک همچنان ازشون عکس میگرفت. هیسانگ با کنجکاوی و هیجان به سوومی نگاه کرد و گفت: کُمبات بازی میکردین؟! سوومی و هوسوک با تعجب نزدیکشون میشدند. سوومی گفت: آره... بازی کردی؟! هیسانگ باحال خندید و گفت: من باهاش بزرگ شدم. هوسوک با خنده دست زد. یونگی با کنجکاوی اخمی کرد درحالی که لبخند ریزی گوشه لبش داشت گفت: تو گیم میزنیو رو نکردی؟ هیسانگ نگاهی بهش کرد و گفت: چند وقته بازی نمیکنم... تقریبا دوساله! کوک و هاکیو همچنان ایستاده بودند و با شیطنت ازشون عکس میگرفتند. سوومی چشمش به کوک افتاد و گفت: چرا عکس میگیرین؟! همه به کوک و هاکیو نگاه کردند. یونگی با اخم سمتش رفت. کیوت و عصبی گفت: بده گوشیمو... چند تا گرفتی؟ کوک گوشی رو داد و با هاکیو خندیدند. یونگی نگاه به عکس ها، با تعجب گفت: ۲۰ تا! هیسانگ با خنده گفت: مگه چی گرفتی؟ یونگی سرجاش نشست و خیره به صفحه گوشی با تعجب گفت: نگاه نگاه نگاه... بقیه خندیدند. * دونگمی و نامجون درحال پختن مواد پیتزا بودند. جیهوا و تهیونگ خمیر پیتزارو درست میکردند. نامرا و جیمین کنار هم نشسته بودند و سوپ میخوردند. تهیونگ سعی داشت خمیر رو تو هوا حرکت بده، جیهوا که داشت خمیر رو توی سینی پخش میکرد گفت: نکن تهیونگ..(با خنده) از هم میپاشه! تهیونگ با هیجان به خمیر نگاه میکرد، نگاه سریعی به جیهوا انداخت و گفت: امتحانش میارزه. جیمین با خنده و اشاره بهش گفت: نکن، میزنی خمیرو نابود میکنی. نامرا نگاه به جیمین گفت: بزار انجام بده. تهیونگ با یک ضربه خمیر رو بالا انداخت. خیلی بالا نرفت... ته سریع خمیر رو گرفت. جیهوا با خنده گفت: واااو تهیونگاا! نامرا قاشق رو روی میز گذاشت. مفتخر دست زد و گفت: براوو مَرد! جیمین نگاه به نامرا خندید، به ته نگاه کرد و با خنده دست زد. تهیونگ کیوت خندید و دستشو جلوی جیهوا گرفت، جیهوا زد قدش!
تهیونگ نگاه به ظرف پیتزا گفت: دونگمی چند تا جا داره واسه فر؟! نامرا و جیمین شروع به خوردن کردند. دونگمی سمت فر رفت، در رو باز کرد و گفت: عاااااا...ده تا (در رو بست) جا هست، نگران نباشین. جیهوا ضربه ای به پاهای ته زد و گفت: مشغول شو. تهیونگ گردنشو ماساژ داد و ادامه داد. دونگمی سمت نامجون رفت و داد زد: نهههه نامجون! نامرا و جیمین با چشمای گرد به دونگمی نگاه کردند. نامجون با تعجب گفت: چی شد؟ دونگمی کفگیر رو از دستش گرفت و درحال هم زدن گفت: نباید ادویشو الان میریختی! نامجون چشماش گرد شد و گفت: چه فرقی میکنه. دونگمی درحال هم زدن: فرق میکنه روش نوشته بود...(نچی کرد) بیخیال مهم نیست(با خنده نگاه به نامجون) ریختی دیگه! نامجون پوزخندی زد. به جیمین و نامرا نگاه کرد که با اشتها میخوردند. لبخندی زد و گفت: خوبه مزش؟ جیمین و نامرا باهم به نامجون نگاه کردند، سری تکون دادند. باهم علامت اوکی نشون دادند. نامجون بهشون خندید و گفت: هماهنگ بودین؛ باحال بود. نامرا و جیمین بهم نگاه کردند و لبخندی زدند. نامجون بیشتر خندید. جین با عجله وارد شد و هول زده گفت: نامجون، نامرا حالش بد شده... همه بهش نگاه کردند و نامرا با تعجب گفت: جانم؟ جین با تعجب به نامرا نگاه کرد. خندید و گفت: بیدار شدی؟ دست زد و خندید. سمت پله های طبقه سوم رفت، اشاره به نامرا گفت: خیلی کلکی دختر! با خنده آهی کشید و از پله ها بالا رفتند. بقیه به هم نگاه کردند و خندیدند. هاسو بالا اومد و با عجله گفت: نامجون، جین شو...(نگاش به نامرا افتاد) اععع اینجایی! بعد بلند خندید و ضربه ای به پاهاش زد. نامرا با خنده به پله ها اشاره کرد و نگاه به هاسو گفت: مشکلش با من چیه؟ هاسو با حرکت دست گفت: یک جور دوست داشتنه...(اشاره به خودش) من خودمم اینجوریم! نامرا خندید و سوپشو خورد.
هاسو اشاره به نامجون گفت: اگه ترسیدی متاسفم! تهیونگ درحالی که خمیرهارو رو توی فر میگذاشت گفت: نامرا جلوش نشسته...(نگاه به هاسو) از چی نگران بشه؟ جیمین خندید و گفت: ذهن منم درگیر کرده بود. دونگمی با عجله گفت: فقط ۴ تارو درست کردیم...(نگاه به بقیه) بقیه مونده. هاسو آستیناشو بالا زد. سمت دونگمی رفت و گفت: چی داریم؟! تهیونگ با حرکات دست گفت: پیتزااااا! هاسو سری تکون داد و نگاه به دونگمی گفت: چی مونده درست کنی؟! دونگمی سرشو خاروند و گفت: عاااا... پیتزا مخلوط و پیتزا دریایی! هاسو با اخم گفت: پیتزا دریایی دیگه چیه؟ نامرا با تعجب گفت: دیگه از تو انتظار نداشتم هاسو. نامجون خندید و گفت: با ماهی یا میگو درست میشه. هاسو گردنشو کج کرد و نگاه به دونگمی گفت: خب بگو پیتزا ماهی... گفتی دریایی فکر کردم(خندید) تو دریا پخته میشه. بقیه خندیدند. جیهوا با اخم و تعجب و خنده گفت: این دیگه آخرشه! تهیونگ که داشت دنبال چیزی توی یخچال میگشت گفت: میگم، پنیر موزارلا و پارمزان نداریم، نه؟ هاسو با تعجب گفت: ای وای نه... با مینسو رفته بودیم خرید، همه مواد رو نگرفتم. دونگمی سمت تراس رفت و گفت: میگم یکی بگیره. نگاهی به بیرون انداخت و بقیه رو دید. داد زد: بچه ها یکی بره پینر موزارلا و پارمزان بخره...! بقیه نگاش کردند، هاکیو بلند شد و گفت: من میرم. سوومی بلند شد و گفت: منم میام. کوک بلند شد و گفت: من رانندگی میکنم. سوومی دستشو مشت کرد و گفت: اوکی. هاکیو برای دونگمی دست تکون داد و گفت: الان میریم. دونگمی علامت اوکی نشون داد و رفت. کوک رو به دخترا گفت: میرم سوئیچ رو بیارم. دوان دوان سمت خونه شناور رفت. سوومی و هاکیو باهم سمت ماشین رفتند. سوومی گفت: به نظرت پیتزا داریم؟ هاکیو با هیجان نگاش کرد و گفت: اووو آره شاید. دست در دست سمت ماشین رفتند.
عاح شرمنده کامنت ندادم بشراا..نت نداشتم🗿
و این که کاملا این پارت..دوست داشتنی بودد🙂🤍
عزیزم اشکال نداره ولی نگرانت بودم🙂❤️
مرسیییی🧡🧡
عاا نگران نباش بشرا..حدیث هیچوقت هیچوقت بلایی سرش نمی آید😂🤍
عزیزم زنده باشی🥲😂💚 (حس میکنم مثل مامانبزرگا حرف زدم😐)
قربونت برم😂🤍
پرفکتتت😍😘
ممنونن💜💜💜