آقا این یک بار رد شده، دوباره گذاشتم😂😂 بخدا دارم ریسه میرم چیزی نداشته که رد میکنین🙂😂 یک قسمته مثل قسمتای قبلیم...🤝
روز چهارم: ساعت ۹ صبح همه خواب بودند. ولی صداهایی از خونه پایینی میومد. یونگی در یخچال رو باز کرده بود و با خودش حرف میزد. نگاه به داخل یخچال گفت: قهوه سرد بخورم؟! شونه ای بالا انداخت. یکی برداشت و در یخچال رو بست. قهوه رو داخل لیوان یخ ریخت و با نی هم زد. * هاسو و جین روی تخت خواب بودند. هاسو تکونی خورد و دستاشو بلند کرد. آروم روی تخت نشست، انگار داشت با خودش میگفت "من کجام؟" بدون اینکه جلوی دهنش رو بگیره خمیازه طولانی کشید. چند لحظه بیحرکت موند، بعد آروم داد زد: جین ساعت چنده؟! صدایی از جین در نیومد. هاسو خیره به پاهاش که از پتو بیرون زده بود، گفت: جواب نمیدی؟! هاسو اوفی کرد و گوشیشو از روی میز عسلی کنار تخت برداشت و به ساعت نگاه کرد. ساعت"۹:۰۵" بود. گلوشو صاف کرد. گوشیشو کنار گذاشت و جین رو تکون داد و گفت: پاشو گشنمه!!!! جین ناله ای کرد. هاسو تند تر تکونش داد و بلندتر داد زد: گشنمههههه! *جیهوا با صدای هاسو که میگفت "گشنمه" از خواب بیدار شد. خودشو توی بغل تهیونگ دید. مالشی به چشماش داد و آروم گفت: ساعت چنده؟! خواست دور بزنه که گوشیشو برداره، ولی تهیونگ محکم گرفته بودش... جیهوا سمت ته برگشت و گفت: تهیونگ میشه ولم کنی، میخوام ببینم ساعت چنده...! تهیونگ آروم زمزمه کرد: هنوز زوده بیا بخوابیم. شکم تهیونگ قاروقور کرد، جیهوا لبخندی زد و گفت: پاشو شکمت هم میگه بریم غذا بخوریم. تهیونگ با چشمای بسته آروم لبخند زد و دستشو از روی جیهوا برداشت. * یونگی داشت قهوشو میخورد. یک لیوان قهوه دیگه دستش بود. هیسانگ با خواب آلودگی از اتاق بیرون شد و به اطراف نگاه کرد. یونگی سمتش رفت؛ لیوان قهوه رو سمت هیسانگ گرفت و گفت: قهوه درست کردم.... هیسانگ دستی به موهاش کشید و قهوه رو گرفت. در اتاق رو باز کرد و با صدای گرفته گفت: من میرم لباسامو عوض کنم. هیسانگ داخل اتاق شد و در رو بست. یونگی درحال خوردن قهوه وارد حیاط شد. ایستاد. لیوان رو پایین گرفت و رو به آسمون نفس عمیقی کشید. سمت صندلی ها رفت و روی یکیشون نشست.
*کوک و هاکیو روی تخت خواب بودند. مثل دوتا فرشته خوابیده بودند. تا اینکه گوشی هاکیو زنگ خورد. با خوابآلودگی سرشو بلند کرد و به اطراف نگاه کرد. دستشو دراز کرد و گوشیرو برداشت. یونگی زنگ زده بود، جواب داد و با صدای گرفته گفت: میدونی ساعت چنده مَرد؟! صدای یونگی: خواب بودی؟! میخواستم بگم بیای باهم غذا درست کنیم... هاکیو مالشی به چشماش داد و گفت: خوابم.... هیسانگ خوابه؟ صدای یونگی: نه ولی تازه بیدار شده... با اون درست میکنم برو بخواب! هاکیو نگاه به کوک گفت: چی داریم؟! صدای یونگی: هائمول پجون! هاکیو صورت کوک رو نوازش کرد و گفت: منم کم کم بیدار میشم. صدای یونگی: خوبه...! هاکیو گوشی رو قطع کرد و به نوازش کردن کوک ادامه داد. کوک لبخندی روی لباش اومد. هاکیو خندید و آروم گفت: میخندی خرگوشی؟! کوک لبخندش بزرگتر شد و چشماش رو باز کرد. هاکیو خندید و گفت: صبح بخیر. کوک دستاشو بلند کرد، خودشو کش داد و دستاشو روی هاکیو انداخت. بغلش کرد و گفت: میخوای بری؟! هاکیو نزدیک کوک شد و گفت: الان نه، دیرتر... کوک با لبخند روی لبش چشماشو بست. به کمر هاکیو آروم ضربه میزد و ملودی لالایی رو زمزمه کرد. هاکیو خندید. *سوومی روی تخت نشسته بود و با موهاش بازی میکرد. صدای شرشر آب از توی حموم میومد. هوسوک حموم رفته بود. انگار اینا زودتر از بقیه بیدار شده بودند، اما رو نکردند. سوومی سمت لوازم آرایش روی میز رفت و شونه رو برداشت. شروع کرد به شونه کردن موهاش! هوسوک با خودش توی حموم آهنگ میخوند. سوومی هم با هوسوک زمزمه میکرد و روی مبل نشست. شونه رو کنار گذاشت و دوباره سمت میز رفت و دنبال روغن مو رفت. پیداش کرد، درحال خوندن برچسب روی روغن، سمت مبل رفت و روش نشست. یکم روی دستش ریخت. مالشی به دستاش داد. موهاشو پایین انداخت و سر موهاش رو روغن زد.
*نامجون و نامرا خواب بودند. نامجون روی زمین خواب بود، نامرا نگذاشت کنارش بخوابه چون میترسید نامجون هم سرما بخوره... از اونطرف هم نامجون نگذاشت نامرا روی زمین بخوابه چون سرما خورده بود و زمین سرد بود. نامجون با چهره جمع شده بیدار شد و دستی به کمرش کشید. با اینکه زیرش نرم بود ولی یکم کمرش درد گرفته بود. یک آخی گفت و نشست. دو دستی چشماش و صورتش رو ماساژ میداد. مالشی به گردنش داد. نگاهی به نامرا انداخت، آروم خواب بود. نامجون لبخند آرومی زد و بلند شد؛ پتو و زیرانداز و نالین رو جمع کرد. با خودش گفت: بخوابه بهتره... واسه ناهار بیدارش میکنم. خمیازه کشید و پتو تا شده رو روی تخت گذاشت. *هیسانگ هنوز خواب آلود بود. توی آشپزخونه خونه پایینی به اُپن تکیه داده بود و آخرایه قهوشو خورد. نفسی کشید و لیوان پلاستیکی قهوه رو تو سطل زبانه انداخت، یک کاسه برداشت و گفت: حالا هائمول پجون درست کنیم.... گلوشو با صدای بلند صاف کرد و شروع کرد به درست کردن غذا.... یونگی وارد شد، آستیناشو بالا داد و گفت: من اومدمممم... هیسانگ درحالی که دنبال آرد میگذشت گفت: خوش اومدییییی! *جیمین با چشمای ریز شده روی تخت نشسته بود. سرشو تکون داد و خمیازه کوتاهی کشید. دونگمی چشماش باز شد؛ به جیمین آروم لگد زد و اخمالو گفت: تخت رو تکون نده! جیمین خواب آلود به دونگمی نگاه کرد. با شیطنت تخت رو تکون داد. دونگمی اخمی کرد؛ روشو اونطرف کرد. با صدای کیوت و شاکی گفت: جیمیناااااا! جیمین خندید و از روی تخت بیرون شد. در اتاقش رو باز کرد و گفت: زود بیدار بشی. دونگمی صدایی درآورد. جیمین لبخند زد و بیرون اتاق شد. دستاشو توی جیب شلوارک کرد و به سمت حیاط رفت. جیمین حس میکرد خیلی انرژی داره... هوسوک و سوومی از طبقه اول بیرون شدند. جیمین نگاه به آسمون داد زد: هوا چقدر خوبههههه! با این داد جیمین، هرکی که خواب بود تا الان بیدار شده بود... هوسوک و سوومی خندیدند. جیمین نگاشون کرد، با خنده دستاشو بلند کرد و بلند گفت: سلاااام! هوسوک و سوومی هم دستاشونو بلند کردند و بلند سلام کردند. * نامجون جلوی آینه بلیزشو پوشید و نیم نگاهی به نامرا انداخت و با لبخند نگاش میکرد. چند ثانیه بعد صدای جیمین شنیده شد: هوا چقدر خوبههههه!
نامجون با تعجب بیرون رو نگاه کرد، بعد به نامرا نگاه کرد. یکم تکون خورد... نامجون سمتش رفت و کنارش نشست. سرشو نوازش کرد؛ نامرا آروم شد و خوابید. نامجون لبخند زد و دوباره جیمین داد زد: سلاااام! نامجون با عجله گوشای نامرا رو گرفت و با چشمای نگران به نامرا نگاه کرد. صدای سوومی و هوسوک اومد که سلام کردند. نامجون با اخم به بیرون نگاه کرد و زیر لب گفت: چرا داد میزنن؟! با این سر و صدا، نامرا اصلا تکون نخورد و خواب بود. نامجون نفس راحتی کشید و موهای نامرارو نوازش کرد و گفت: بخواب بخواب! نامجون بلند شد و سمت در اتاق رفت. از طبقه سوم بیرون شد و با اخم گفت: چرا داد میزنین؟ نامرا خوابه...! سوومی با نگرانی جلوی دستشو گرفت و گفت: واییی یادم نبود. هوسوک رو به جیمین کرد و گفت: ساکت نامرا خوابه! جیمین چشماش گرد شد؛ سمتشون دوید و گفت: بیدار شد؟! نامجون درحالی که حرکات کششی انجام میداد گفت: نه خوابه... جین از طبقه دوم نگاشون کرد؛ بلند گفت: بیدارین؟! چهار نفره به بالا نگاه کردن و گفتند: هیسسسس! جین تعجب کرد و آروم گفت: چرا هیس؟! نامجون به سمت پله ها رفت. جیمین نگاه به جین گفت: نامرا خوابه... جین لباشو خیس کرد و گفت: حواسم نبود. بعد لیوانی که دستش بود رو سر کشید. گوشی جیمین زنگ خورد؛ یونگی بود، جواب داد. هوسوک نگاه به جین گفت: بالا بقیه بیدار شدند؟! جین با حرکت سر: آره دارن آبمیوه میخورن. نامجون بالا رسید و همه رو درحال آبمیوه خوردن دید. تهیونگ کیوت نگاش کرد و گفت: میخوای؟! نامجون با حرکت سر گفت: آره. تهیونگ از شیر توتفرنگی که درست کرده بود برای نامجون توی لیوان ریخت. جیمین سریع بالا اومد و گفت: بچه ها صبحونه حاضره بریم... جین وارد حال شد و گفت: بریم! لیوان رو توی سینک گذاشت. دست توی جیب شلوارش سمت در رفت و از پله ها پایین رفت. جیهوا و هاسو دنبال جین رفتند. تهیونگ لیوان رو به نامجون داد و گفت: بیا هیونگ. نامجون لیوان رو گرفت و تشکر کرد. ته و نامجون پایین رفتند. جیمین سمت آبمیوه رفت، یک لیوان واسه خودش ریخت و یک نفس خورد. لبخندی زد و یکی دیگه واسه خودش ریخت.
*هاکیو و کوک باهم از خونه شناور بیرون شدند. جیهوا اونارو دید، دستشو بلند کرد و گفت: سلاااام! کوک و هاکیو نگاهی بهشون کردند و دستی تکون دادند. جیمین از طبقه دوم بیرون شد و آروم داد زد: هاکیو، دونگمی رو بیدار کن! هاکیو داد زد: باشه... بازوی کوک رو ول کرد و گفت: برو میام! کوک سری تکون داد و سمت خونه پایینی رفت. همه به جز هاکیو سمت خونه پایینی رفتند. *هاکیو وارد اتاق شد، دونگمی هنوز خواب بود. هاکیو در رو بست و داد زد: هنوز خوابیییی؟! دونگمی تکونی خورد و با خواب آلودکی به هاکیو نگاه کرد. هاکیو لبخند مرموزانه ای زد و کنارش روی تخت دراز کشید. بغلش کرد. مسخره و کیوت حرف میزد: دونگمی باید بلند بشههه.... پاشو دیگه پاشووو... لا لا لا بلند شو دختر! دونگمی اخمالو و با چشمای بسته هاکیو رو هل میداد ولی زورش بهش نمیرسید. هاکیو میخندید و میگفت: تویه ریزه میزه زورت به من نمیرسه... پاشو باید بلند شی! دونگمی همچنان اخمالو بود که یکدفعه صورتشو جمع کرد و دادی کشید. هاکیو خندید. * همه سر میز نشسته بودند. هیسانگ و سوومی و یونگی صبحونه رو آوردند و بقیه تشکر کردند. هیسانگ نگاه به اطراف از دور هاکیو و دونگمی رو دید که سمتشون میاد. کنجکاوانه به نامجون نگاه کرد و گفت: نامرا کو؟! نامجون لیوان قهوشو پایین گرفت و گفت: گذاشتم بخوابه.... واسه ناهار بیدارش میکنم. دونگمی و هاکیو رسیدند و روی صندلی هاشون نشستند. هاکیو گلوشو صاف کرد و گفت: ماموریت انجام شد. دونگمی که هنوز خواب داشت؛ به میز خیره شده بود و با شنیدن حرف هاکیو اخمی کرد. جیمین به قیافه دونگمی نگاه کرد، با خنده گفت: چرا امروز اینقدر اخمالویی؟! دونگمی بهش نگاه کرد و گفت: خواب دارم، خوااااب! جین با دهن پر: صورتتو شستی؟! دونگمی نگاش کرد و گفت: آره. جین با حرکت سر درحالی که یک تیکه دیگه غذا برمیداشت گفت: الان خوابت میپره! دونگمی سرشو تکون داد و به غذا خیره شد. هاکیو با کنجکاوی نگاه به اطراف گفت: نامرا هنوز خوابه؟ کوک واسه هاکیو لقمه درست کرد و گفت: آره.... حالا دهنتو باز کن! هاکیو دهنشو باز کرد و لقمه رو توی دهنش کرد. سوومی موهاشو با کش بست، درحال بستن گفت: ناهار سوپ جوانه سویا واسه نامرا درست نمیکنین؟!
نامجون لبخندی زد و با حرکت سر گفت: آره خوبه.... هم سوپ بخوره هم غذایی که قراره درست کنیم. هاسو نگاه به ظرف غذا گفت: کی هنوز غذا درست نکرده؟! چند ثانیه همه فکر کردند، تهیونگ و نامجون و دونگمی و کوک دستاشونو بلند کردند. هاسو درحال جویدن به اون چهارتا نگاه کرد و گفت: ناهار با شما. هیسانگ با جاپستیک به کوک اشاره کرد و گفت: تو که با من و یونگی غدا درست کردی! کوک اخم ریزی کرد، یادش اومد: عاااا! دستشو پایین برد و شروع به خوردن کرد. تهیونگ اخمی کرد و حالت شاکی گفت: من نمیدونم سوپ چجوری درست میشه.... جیهوا با مهربونی نگاش کرد و گفت: من بهتون کمک میکنم. تهیونگ لبخندی زد. دست جیهوا رو گرفت و رو به بقیه گفت: باشه درست میکنیم. نامجون با خنده به هاسو گفت: تعدادمون واسه درست کردن غذا زیاد نیست؟! یونگی درحال جویدن، همینجوری به اسمایی که میگفت اشاره کرد و گفت: دونگمی، تهیونگ، جیهوا، نامجون..(نگاه به نامجون) چهار نفرین دیگه خوبه! نامجون ابرویی بالا انداخت و به کوک نگاه کرد. کوک نگاه به نامجون گفت: من حذف شدم. نامجون دماغشو بالا کشید و گفت: پس من سوپ درست میکنم. دونگمی که دیگه خواب نداشت و سرحال تر شده بود. دستشو بلند کرد و گفت: منم کمکت میکنم، سوپای من عالیه...(نگاه به جیهوا) شما غذای اصلی رو درست کنین! هوسوک خندید و گفت: چه شارژ شدی دونگمی... بعد بلند خندید. دونگمی خندید و اشاره به جین گفت: جین گفت که خوابم میپره. جیمین دستشو دور گردن دونگمی انداخت، سمت خودش کشوند و گفت: حالا شدی دونگمی خوشاخلاق من. دونگمی خفه شد خودشو آزاد کرد و با تعجب رو به جیمین گفت: خفه شدم پسر! بقیه خندیدند و مشغول خوردن شدند. *ساعت ۱۲ ظهر شده بود ولی هنوز نامرا بیدار نشده بود. نامجون و دونگمی و تهیونگ و جیهوا طبقه دوم بودند. نامجون درحالی که به گوشیش نگاه میکرد، گفت: با کیمچی خوب میشه نه؟! (نگاه به جیهوا) هنوز کیمچی داریم جیهوا؟! جیهوا و ته که روی صندلی نشسته بودند. جیهوا با حرکت سر گفت: آره، خونه پایینیه! دونگمی دستشو بالا کرد و گفت: میرم میارم... سمت در رفت و از روی پله ها پایین پرید. سه نفره به دونگمی نگاه کردند و خندیدند.
تهیونگ بلند شد و سمت یخچال رفت، درشو باز کرد. با کنجکاوی گفت: اووو یک تیکه کیک اینجاست! جیهوا نگاه به تهیونگ گفت: اون مال نامراست، دونگمی براش جدا کرد گذاشت تو یخچال. تهیونگ که جلوی در یخچال باز ایستاده بود نگاه به جیهوا گفت: خامه هاش کو؟! جیهوا به نامجون نگاه کرد، نامجون چشماش گرد شد و بعد گفت: نامرا خامه دوست نداره.... دونگمی جدا کرد واسش. تهیونگ ابرویی بالا انداخت و یک آبپرتقال برداشت و در یخچال رو بست. نامجون روبروی جیهوا نشست و گفت: غذای اصلی چیه؟! جیهوا آهی کشید و گفت: ته میگه رامیون ولی من میگم نه! نامجون اخم ریزی کرد و گفت: پس چی؟! جیهوا حرکاتی به عضله های صورتش داد که انگار داره فکر میکنه.... تهیونگ کنارش نشست. نامجون با کنجکاوی نگاش میکرد. جیهوا نگاه به نامجون گفت: پیتزااااا.... نامجون و تهیونگ چشماشون گرد شد و تهیونگ گفت: خوبه... (رو به نامجون) من موافقم! نامجون دستش روی میز بود، به صندلی تکیه داد و گفت: غدای محبوبیه..... پس زیاد درست کنین.... جیهوا چشماشو ریز کرد و گفت: شش تا خوبه نه؟! نامجون سری به نشانه آره تکون داد. * هاکیو وسط حیاط داشت روپایی میزد. کوک و هیسانگ و جیمین روی چمنا نشسته بودند و درحال دست زدن داشتند میشمردند. شماره ۵۵ بود. جیمین با خنده به هیسانگ گفت: تو چندتا میزنی؟! هیسانگ نگاش کرد و درحال دست زدن گفت: حداکثر ۲۰ تا! کوک همچنان داشت دست میزد و میشمرد: ۶۰ ۶۱ ۶۲ ۶۳.... هاکیو میخندید و روپایی میزد. یونگی روی صندلی نشسته بود و داشت کتاب میخوند. البته نمیتونست بخونه بخاطر سر و صدای اونا! با خنده نگاشون میکرد و کتاب هم روی میز بود. دونگمی از طبقه دوم پرید و با صحنه روپایی و دست زدن روبرو شد. خندید و با بقیه دست زد. یونگی تا دونگمی رو دید بیشتر خندید. جیمین و هیسانگ به دونگمی نگاه کردند. کوک نگاه به هاکیو، شماره آخر رو داد زد: ۸۵....
هاکیو با خنده به کوک نگاه کرد و بهش تعظیم کرد. دونگمی نزدیکشون شد و با هیجان گفت: ایول دختر ۸۵ تا رفتی؟! هاکیو با خستگی نشست و با خنده گفت: آره! کوک با لبخند نگاش میکرد و دستی به کمرش کشید. هاکیو با خنده نگاش کرد. جیمین با کنجکاوی گفت: کجا میری؟! دونگمی سمت خونه پایینی دوید و گفت: کیمچی ببرم. دور شد ازشون هیسانگ بلند گفت: چرا؟! دونگمی درحال دور شدن داد زد: برای سوپ..! به در خونه رسید و وارد خونه پایینی شد. کسی اونجا نبود ولی سر و صدایی از اتاق گیم میومد. دونگمی نگاهی انداخت. جین داشت ضربه های به کیبورد میزد و میخندید. هوسوک از اونطرف داشت به کیبورد ضربه میزد. هاسو و سوومی هم نشسته بودند و اونارو تشویق میکردند. دونگمی لبخندی زد و سراغ یخچال رفت. *نامرا سرحال از اتاقش بیرون شد. لباساشو عوض کرده بود و دوش گرفته بود. حرکات کششی انجام داد و آهی کشید. سرجاش درجا زد و بیرون رفت. جیمین و هاکیو و هیسانگ و کوک رو دید که به سمت یونگی که روی صندلی ها نشسته بود میرفتند. گردنشو ماساژ داد و سمت پله های طبقه دوم رفت. وارد طبقه دوم شد. تهیونگ از دیدنش تعجب کرد و گفت: نامرا! نامجون و جیهوا نگاهی کردند. نامرا لبخندی بهشون زد و گفت: ظهر بخیر... نامجون سمت نامرا رفت و گفت: بیدار شدی... خوبی؟! هنوز درد داری؟! نامرا کیوت نگاش کرد و با حرکت سر گفت: نه، خوبه خوب شدم... نامجون لبخند زد و بغلش کرد. جیهوا لبخندی زد و به ورز دادن خمیر ادامه داد. نامرا سمت میز رفت و گفت: جیهوا اون دارو خیلییی خوب بود، اصلا دیشب حالم خوب شد ولی تا الان خوابیدم... واقعا ممنون! جیهوا بهش نگاه کرد و لبخندی زد. تهیونگ نگاه به نامرا با حرکت سر گفت: میدونی اونو مامان جیهوا درست کرده برای هر دردی خوبه... نامرا با چشمای گرد لبخند زد و نگاه به جیهوا کرد. نامجون روی صندلی نشست و به خرد کردن سبزیجات ادامه داد. جیهوا نگاه به نامرا گفت: مامانم گفت اینو از یک جادوگر دارو گیاهی یاد گرفتم....! نامرا با تعجب خندید و گفت: چه بامزه...
نامجون با لبخند به نامرا نگاه کرد و گفت: گشنت نیست؟! نامرا نگاه به نامجون، دستی به شکمش کشید و گفت: آره گشنمه. تهیونگ درحال بلند شدن گفت: کیکتو میخوری؟! نامرا چشماش برق زد و نگاه به تهیونگ گفت: ارهههه! تهیونگ لبخندی زد و کیک نامرا رو با چنگال بهش داد. نامرا روی صندلی تکونی خورد و نگاه به کیک از تهیونگ تشکر کرد. شروع کرد به خوردن! دونگمی وارد طبقه دوم شد و گفت: من اومدمممم! چهار نفره بهش نگاه کردند. دونگمی چشمش به نامرا افتاد، با هیجان لبخندی زد و گفت: نامراااا! نامرا هم با دهن پر لبخند زد و نگاش کرد. دونگمی سمتش رفت و گفت: خوب شدی؟! نامرا سری تکون داد گفت: به لطف جیهوا آره! دونگمی محکم بغلش کرد و تکونش داد. نامرا با خنده بغلش کرد. تهیونگ بهشون خندید و گفت: ولش کن بزار کیکشو بخوره! دونگمی ولش کرد و خندید. رو به نامجون گفت: خرد کردی؟! نامجون با دقت داشت کار میکرد و گفت: دارم خرد میکنم. دونگمی سر ظرف کیمچی رو باز کرد و یک تیکه خورد. نامرا با دهن پر و کنجکاوی گفت: ناهار چی داریم؟! جیهوا در حال ورز دادن خمیر گفت: پیتزا و سوپ...! نامرا سری تکون داد و گفت: آخجون. دونگمی با هیجان گفت: پیتزا میخواین درست کنین؟! تهیونگ با حرکت سر گفت: یسسس چند مدل پیتزا! دونگمی سر کیمچی ها رو بست و با حرکت دست سمت یخچال رفت و به تهیونگ گفت: پس پاشو لااقل موادی که قراره توش بریزیم رو آماده کنیم. تهیونگ با چشمای گرد گفت: ها؟! دونگمی بازوی ته رو گرفت. بلندش کرد و گفت: پاشووووو. تهیونگ بلند شد و کمک دونگمی کرد. جیهوا درحال ورز دادن گفت: انتخاب کنین چه مدلایی میخواین! سه نفره مشغول بودند. نامرا لقمشو قورت داد و به نامجون نگاه کرد. با دقت داشت هویچ رو ریز میکرد. خنده ای کرد و نزدیک نامجون شد و گفت: بده من ریز کنم. نامجون چاقو رو دور کرد و با اخم گفت: خودم میخوام واست درست کنم. نامرا با تعجب کنارش نشست و گفت: واسه من؟! نامجون با حرکت دادن چاقو گفت: سوپ رو دارم واسه تو درست میکنم. نامرا لبخند دوستداشتنی زد و گفت: عزیزم...! بعد بغلش کرد. نامجون خندید و گفت: صبر کن سوپتو درست کنم.... صبر کن! نامرا ولش کرد. بازوشو نوازش کرد و گفت: نتونستی بده من، خواستی کمکت میکنم. نامجون درحال خرد کردن گفت: باشه. نامرا سرشو روی میز گذاشت و با لبخند به نامجون نگاه کرد.
من واقعا عذر میخوام من دارم یه فیک مینویسم خیلی وقت هست پارت هاشو نوشتم حدود یکی دو ماهی نیشه ولی دیر به دیر پارت هاشو میزارم
من تازه فیک ت رو خوندم و اصلاااااا و ابداااا قسط کپی نداشتم نمی دونم چرا ولی از یه جا به بعد شبیه داستان تو شده
لطفا منو ببخش و فکر نکن کپی کردم
اوو نه بابا اشکال نداره😂💚
خیلی مهربونی
واقعا خودمم تعجب کردم یعنی تو فکر ما دو تا یه چیز بوده که شبیه هم نوشتیم؟🤔
عزیزم💜😂
مثلا کجاش شبیه بود؟
پارت ۲۴ می خوام توی تستچی الان بزارمش منتشر شد بخون میفهنی🙂
باشه حتما🙂
خیلی از فیک های دیگه : سه خط تو هر اسلاید" خب این پارت تموم شد منتظر پارت بعد باشید
تو: تا جایی که دستم یاری میکنه تو هر اسلاید مینویسم
اکلیلی شدم به مولا😂😂💜💙