سلام عزیزان... امیدوارم تنتون سالم و خوشحال باشین (((((:
*پشت خونه شناور شلوغ شده بود. جین که روی صندلی نشسته بود، گفت: از آخر چی میخورین؟! تهیونگ که به نرده های کنار خونه شناور تکیه داده بود گفت: بولگوگی دیگه! جیهوا و دونگمی با مواد لازم بولگوگی وارد شدند. یونگی کیوت و با کنجکاوی گفت: توفو نداشتیم؟! دونگمی مواد رو روی میز گذاشت و گفت: پایین که نبود...هیسانگ رفت خونه سه طبقه همینجوری از کیک سر بزنه هم ببینه توفو داریم یا نه! نامجون با خنده و هیجان: کیک؟! کیک درست کردین؟! هاسو با لبخند نگاش کرد و گفت: آره... من و هیسانگ کیک درست کردیم! همه از خوشحالی دادی کشیدند. جیمین داشت مواد لازم رو از توی بسته هاشون در میاورد و گفت: آخر شب کیک میخورییممم! * سوومی وارد اتاقشون شد. هوسوک روی تخت خوابیده بود.... سوومی لبخندی زد و کنارش نشست و گفت: هوسوکا نمیخوای بیدار بشی! هوسوک ناله ای کرد. سوومی خندید وگفت: این الان آره یا نه؟! هوسوک دوباره ناله کرد. سوومی خودشو روی هوسوک انداخت و کیوت گفت: پاشو دیگهههه؛ باز شب خوابت نمیبره! تازه میخوایم غذا درست کنیم! هوسوک تکونی خورد. سوومی از روش بلند شد... هوسوک خواب آلود روی تخت نشست و با صدای گرفته گفت: ساعت چنده؟! سوومی نگاهی به ساعت گوشیش انداخت و گفت: نزدیکای ۶ عه.... پاشو پسر! هوسوک خمیازه طولانی ای کشید و سوومی باخنده جلوی دهنش رو گرفت. با صدای خمیازه هوسوک ملودی باتر رو زد! (امیدوارم فهمیده باشین چطوریه🤝) *هیسانگ کیک رو از فر درآورد. کاملا پخته شده بود، خوشگل بود. هیسانگ با لبخند نگاش کرد و گفت: کیک خوشمزه من! کیک رو روی میز گذاشت. درحالی که دستکشاشو درمیاورد، نگاه به کیک گفت: میزارمت همین جا تا خنک بشی! لبخند ریزی زد، گوشیش زنگ خورد. یونگی بود و جواب داد: بله یونگی؟! صدای یونگی: توفو داشتیم؟! هیسانگ به سمت در خروجی رفت و گفت: نه نداریم! صدای یونگی: باشه... کیک خوبه؟! هیسانگ به حیاط رسید و با لبخند گفت: آره گذاشتمش سرد بشه، دارم میام! صدای یونگی: خیلی هم عالی...(جین با داد: آخه کی گوشت رو اینجوری ریز میکنه؟ نامرا با داد: من!) قطع میکنم! هیسانگ با خنده گوشی رو قطع کرد.
چشمش به هاکیو و کوک افتاد. هردو سمت هیسانگ رفتند و کوک پرسید: کجا بودی؟! هیسانگ نفسی تازه کرد و گفت: دنبال توفو میگشتم که نداشتیم....کیک رو هم همینجوری از فر بیرون آوردم! کوک با چشمای برقزده: کیک داریم؟! هیسانگ با لبخند نگاش کرد و گفت: آره... یک کیک شکلاتی خوشمزه! هاکیو سری تکون داد و گفت: غذا کم میخورم تا برای کیک جا داشته باشم! کوک دست هاکیو رو گرفت: منم! باهم خندیدند. هیسانگ بهشون لبخندی زد و وارد خونه شناور شدند. *نامرا با داد: من! جیهوا با خنده به جین گفت: جین چرا اینقدر سخت میگیری؟! بالاخره پخته میشه دیگه! یونگی موبایل رو توی جیب شلوارش گذاشت. درحالی که باربیکیو رو تنظیم میکرد، گفت: نامرا ول کن جینو ..... بیا دنبال زغال ها بگرد باهم آتیش درست کنیم! نامرا اخمی به جین کرد... جین مثل موش بهش اخمی کرد... نامرا اداشو درآورد و سمت آشپزخونه خونه شناور رفت. بقیه تو سکوت به خورد کردن گوشت ها توسط جین نگاه میکردند. هاسو دماغشو بالا کشید و درحال درست کردن مواد گوشت بود که توش باید بخوابه. نگاهی به تهیونگ انداخت و گفت: تندیشو کم کنم؟! تهیونگ نگاهی بهش انداخت و با حرکت سر گفت: اگه بقیه موافقن آره.... اگه نه مشکلی ندارم! جیهوا رو به هاسو گفت: اره کم کن.... باز سس رو خیلی تند درست میکنم هرکی خواست بخوره! هاسو سری تکون داد و مشغول درست کردن شد. جیهوا و ته به هم نگاه کردند و لبخندی زدند. کوک و هاکیو و هیسانگ وارد شدند. هیسانگ با لبخند روی لبش گفت: عجب بویی میاد! نامرا داد زد: یونگی چقدر زغال بیارم؟! یونگی داد زد: همرو بیار! جیمین که داشت موهای دونگمی رو میبافت، با خوشحالی گفت: بوی بولگوگیه دیگه! دونگمی که چهار زانو روی صندلی نشسته بود. دستی به موهاش کشید و نگاه به هیسانگ گفت: سوومی و هوسوک کوشن... بیان که به بحثمون ادامه بدیم! نامرا با زغال ها وارد شد و کنار باربیکیو گذاشت. یونگی با هیجان برگشت و گفت: آرهههه.... بقیه هنوز موندن! دخترا خنده ای کردند. نامجون با تعجب گفت: بقیه چی؟! هاسو درحال همزدن گفت: بحث آشنایی شما با ما دخترا بوده... فعلا سوومی و جیهوا گفتند! نامجون با خنده به نامرا نگاه کرد و گفت: نامرا؟! نامرا زغال هارو توی باربیکیو گذاشت..... با خنده و عصبانیت به نامجون نگاه کرد و گفت: بله؟! یونگی و نامجون به قیافه نامرا خندید. تهیونگ اخم ریزی کرد، گرفت راجب چی حرف میزنن... بعد خنده ای کرد و اشاره به نامرا گفت: نامراااااااا! نامرا با خنده نگاش کرد و به نشانه آره سرشو تکون داد.
تهیونگ خندید و جیمین درحال بافتن موهای دونگمی گفت: چرا اینقدر نامرا نامرا میکنین؟! کوک کنار دونگمی نشست، به موهای بافته شده دونگمی نگاه کرد و گفت: موقعی که نامرا به خاطر نامجون میخواست روزای اول اخراج بشه.... راجب اون حرف میزنن! دخترا با تعجب به کوک نگاه کردند و یکصدا گفتند: چییییی؟! جیهوا رو به نامرا گفت: واقعا؟! نامرا درحالی که شعلهپخش کن رو روشن میکرد، گفت: آره تقریبا! بعد روی زغال ها گرفت. نامجون با خنده و حرکت دست گفت: اونجوری که فکر میکنین نیست بخدا...! هاکیو گلوشو صاف کرد و گفت: پس چگونه است؟! نامرا خواست بحث رو عوض کنه و با کنجکاوی گفت: راستی جیهوا.... (جیهوا نگاش کرد) تهیونگ چجوری ازت خواستگاری کرد؟! تهیونگ لبخندی روی لباش نشست و به جیهوا نگاه کرد. سوومی و هوسوک وارد شدند و سوومی با خوشحالی گفت: سلاممممم! بقیه جوابشو دادند. هوسوک خوابآلود دور میز دور زد و کنار نامجون نشست. نامجون گفت: خواب بودی؟! هوسوک با لبخند نگاش کرد، مالشی به چشماش داد و گفت: آره! هاسو و جین گوشت و موادی که هاسو درست کرده بود رو باهم قاطی میکردند. سوومی کنارشون ایستاد و به ظرف نگاه کرد. خطاب به بقیه گفت: بحث چیه؟! جیمین موهای دونگمی رو با کش بست و گفت: خواستگاری! سوومی با تعجب به جیمین نگاه کرد و گفت: کی از کی؟! جیمین رو به سوومی کرد و گفت: هوسوک از تو! هوسوک از همه جا بی خبر با تعجب گفت: چی؟! بقیه بهش خندیدند. سوومی کنارش نشست، قضیه رو واسش توضیح داد. هوسوک با خنده به بقیه نگاه کرد و گفت: عااااا... بحثتون این بوده! تهیونگ توی فکر بود، یکدفعه گفت: روزی که خواستگاری کردم.... همه به ته نگاه کردند. تهیونگ با لبخند به دریاچه نگاه میکرد و ادامه داد: ماه آگوست بود...(به جیهوا نگاه کرد) روز هالووین! جیهوا خندید و گفت: آره! نگاه به بقیه کرد و با هیجان گفت: اون شب واقعا برام خاطره انگیز بود.... هم ترسناک بود و هم رمانتیک! جین درحالی که کاسه به دست به سمت آشپزخونه میرفت گفت: صبر کنین من بیام! یونگی درحال باد زدن زغال ها بود، روبه نامرا گفت: برو بشین خودم باد میزنم! نامرا لبخندی بهش زد. صندلی خالی کنار نامجون پیدا نکرد. دماغشو بالا کشید و سمت هاکیو رفت و کنارش نشست.
هاسو درحال مرتب کردن صندلی ها بود. یک صندلی رو سمت نامجون انداخت، گفت: اینو بزاز برای یونگی نزدیکشی! نامجون صندلی رو کنار یونگی گذاشت و گفت: هیونگ صندلی! یونگی درحال باد زدن: مرسی! جین بهشون ملحق شد و با هیجان گفت: من اومدممم! روی صندلی خالی کنار هاسو نشست. تهیونگ و یونگی فقط ایستاده بودند. تهیونگ گلوشو صاف کرد و گفت: تو میگی جیهوا یا من؟! جیهوا سرشو بالا گرفت به ته نگاه کرد و گفت: اول بیا بشین بعد تو بگو! تهیونگ سرفه آرومی کرد و کنار جیهوا نشست. سکوتی بود، که صدای تق تق زغال ها شروع شد. همه به باربیکیو نگاه کردند و یونگی ازش دور شد و گفت: آرام... نپری روی من! هیسانگ با حرکت دست: درشو ببند، بشین! یونگی آروم در رو بست و کنار صندلیش نشست. تهیونگ نفس تازه کرد و لبخندی زد. هاکیو اعصابش خورد شد و دادی زد و گفت: بابا چرا اینقدر لفت میدی تو پسر؟! کوک و نامرا که کنارش نشسته بودند از ترس عقب رفتند. بقیه خندیدند و جیهوا با حرکت دست و خنده گفت: بزارین من بگم... تهیونگ تا مرور خاطرات کنه طول میکشه! تهیونگ با خنده به زمین نگاه کرد. جیهوا گلوشو صاف کرد و گفت: شب قرار بود بریم رستوران ولی تهیونگ پیشنهاد داده بود بریم آبنبات جمع کنیم! بقیه خندیدند. تهیونگ به بقیه نگاه کرد و گفت: خواستم خاص باشه! نامرا با لبخند نگاش کرد و گفت: اتفاقا قشنگه! هیسانگ حرفشو تایید کرد...! جیهوا ادامه داد: بعد از اینکه آبنبات جمع کردیم... باهم رفتیم اتاق وحشت! لبخندی به لبای همشون اومد، جیهوا نفس عمیقی کشید و با هیجان گفت: خیلی ترسناک بود. هوسوک خندید و گفت: اعع از اینجا به بعدش رو میدونم! همه به هوسوک نگاه کردن و سوومی با کنجکاوی گفت: از کجا میدونی؟! هوسوک چند تا سرفه کرد و گفت: تهیونگ واسم تعریف کرد....! تهیونگ نگاه به هوسوک گفت: آره به هوسوک هیونگ گفته بودم میخوام چیکار کنم.... اومدم براش تعریف کردم. یونگی سری تکون داد و گفت: خب؟! جیهوا خنده ای کرد و گفت: تهیونگ نقشه ریخته بود که توی همون اتاق وحشت ازم خواستگاری کنه...! جین خندید و گفت: حتما خودشو زامبی کرده، از اینکه میترسیدی به زور بله رو گرفته ازت! تهیونگ با تعجب به جین نگاه کرد و گفت: دقیقا همین کارو کردم!
بقیه با تعجب خندیدند. جین با تعجب گفت: جدی؟!(خندید) از خودم در آوردم! جیهوا آهی کشید و گفت: اره دیگه با ترس بله رو ازم گرفت و اینکه همونجا ازم خواستگاری کرد. نامجون نگاه به میز گفت: چه هیجان انگیز بود.... خوشم اومد! یونگی با هیجان گفت: حتما خیلی ترسیده بودی نه؟! جیهوا با خنده و هیجان: خیلیییییی! تهیونگ خندید و نگاه به بقیه گفت: کلا روزی واسش ساختم که هیچوقت فراموش نکنه! در سکوت همه لبخندی زدند. یونگی یکدفعه گفت: حالا سوومی و هوسوک! هردو به یونگی نگاه کردند، هوسوک چند ضربه ای به صورتش زد تا خواب از سرش بپره.....! سوومی گلوشو صاف کرد و گفت: از ما.... هوسوک پرید وسط حرفش، نگاه به سوومی گفت: واستا من میگم! سوومی با حرکت دست: چشم! به صندلی تکیه داد و به تهیونگ که کنارش نشسته بود چشم تو چشم شدند و خندیدند. هوسوک گلوشو صاف کرد. خیره به میز با احساس گفت: از ما...... نامرا تکخنده بلندی کرد، بقیه نگاش کردند. هوسوک هم خندید. نامجون گفت: چرا خندیدی؟! نامرا با خنده، به تهیونگ اشاره کرد و گفت: داشت ادای ته رو در میاورد! هوسوک با خنده به تهیونگ نگاه کرد. ته نگاه به نامرا لبخندش بزرگتر شد و با هوسوک چشم تو چشم شد. اینبار هاسو اعصابش خورد شد و گفت: میشه زودتر بگین ناموسا..... اینجا کلی آدم در انتظار هستن! هوسوک باخنده و حرکت دست گفت: از ما ساده بود....(گلوشو صاف کرد) میدونستم سوومی از چیزها و کارای ساده خوشش میاد به خاطر همین به یک مهمونی شام رفتیم.... ازش خواستگاری کردم و اونم قبول کرد. سوومی با لبخند به ریکشن های بقیه نگاه کرد و جیمین گفت: هرچیزی سادس قشنگه! هوسوک یک بار دست زد؛ به جیمین اشاره کرد و گفت: دقیقا! یونگی سمت باربیکیو رفت و گفت: گوشتارو بیارین! دونگمی بلند شد و گفت: من میرم! دوان دوان رفت و جیهوا با خوشحالی داد زد و گفت: اوووو، موهات چقدر قشنگه! دونگمی سریع بوس واسه جیهوا فرستاد و داخل آشپزخونه رفت. هاکیو نگاه به جیمین گفت: خیلی خوب بافتی! جیمین لبخندی بهش زد. کوک نگاه به هاکیو گفت: میخوای از تورو هم ببافم؟! نامرا با لبخند بهشون نگاه میکرد. هاکیو موهاشو باز کرد و گفت: آره...! نامرا لبخندش بزرگتر شد. بلند شد و به کوک گفت: بیا اینجا بشین که پشت به بقیه نباشی! کوک با لبخند بلند شد، سرجای نامرا نشست و گفت: ممنون نونا! نامرا لبخندی بهش زد.
یونگی نگاه به بقیه کرد و گفت: بعدی کیه؟! هاسو دستشو بلند کرد و گفت: من بگم؟! جین ضربه ای به پاهای هاسو زد و داد زد: دونگمی بیا نوبت مایه! دونگمی باظرف توی دستش وارد شد و سمت یونگی رفت. یونگی ظرف رو گرفت و گفت: مرسی برو بشین! دونگمی لبخندی بهش زد و بین نامرا و جیمین نشست. هاسو گلوشو صاف کرد و گفت: خبببب.... تهیونگ یکدفعه گفت: داستان هیجانی مامان هاسو شروع میشود! بقیه خندیدند. هاسو خندید و گفت: خانواده جین با خانواده من باهم دوست بودند و توی یک مهمونی مارو دعوت کردند. جیمین با خنده: اوه.... باحال شد باحال شد! هاسو باخنده نگاش کرد و ادامه داد: زیاد به مهمونیشون میرفتیم ولی جین بهخاطر مشغله کاری هیچوقت نبود توی مهمونی ها...(حالت مرموزانه و کیوت) ولی یک ششششششبببب! جین با خنده و حالت شاکی گفت: هاسو چرا اینجوری تعریف میکنی؟! یونگی درحالی که گوشت هارو کبابی میکرد گفت: برعکس قشنگه! نامجون و هوسوک حرفشو تایید کردند. هاسو نفس عمیقی کشید و گفت: یک شب جین هم اومده بود....(با چشمای گرد بههمه نگاه کرد) باز فکر نکنین مثل مراسم های باکلاس بوده... آقایون کتشلوار پوشیدن، خانوما هم لباس شب، مشکی و براق! همه یجورایی پکر شدند. جیهوا به صندلی تکیه داد و گفت: منی که توی ذهنم رقصیدنتون هم تصور کردم! هاکیو اخمی کرد و دستی به موهاش کشید و گفت: کوک آروم تر! کوک قیافش شبیه خرگوش شد و گفت: ببخشید! سوومی با خنده اشاره به جیهوا: تو دیگه خیلی رویایی بودی! نامجون که دست به سینه نشسته بود؛ گفت: پس چجوری بوده؟! هاسو نگاه به نامجون: لب ساحل... مهمونی شبانه ساده و با ماهیگیری و آتیش و گیتار! جین نگاه به بقیه: با گیتار زدن من هاسو شیفته من شد! هاسو ضربه ای به شونه جین زد و گفت: نخیر، همون اول دیدمت شیفتت شدم! جین چشماش گرد شد و گفت: جدی؟! (به خودش افتخار کرد، دست زد) کیه که شیفته ورلد واید هندسام نشه! همه به حرکت جین خندیدند. هاسو با لبخند نگاش میکرد، نفس عمیقی کشید. نگاه به گوشت هایی که داشت توسط یونگی سرخ میشد گفت: خب... اون شب واقعا برام خاطره انگیز بود.
جین آروم شد و عاشقانه به هاسو نگاه کرد. هاسو دستی به صورتش کشید، نگاه به بقیه گفت: اون شب هیچوقت از ذهنم پاک نشد، بعد اون شب...هرشب، شب مهمونی رو توی ذهنم مرور میکردم... مخصوصا جین... اون اصلا از ذهنم بیرون نرفت. هاکیو نگاهش به جین افتاد. طوری که به هاسو نگاه میکرد، باعث شد لبخندی بزنه و به نامرا بگه که به جین نگاه بکنه! هیسانگ لباشو خیس کرد و گفت: تو چی جین؟! همه به جین نگاه کردند. هاسو تا چهره جین رو دید، با لبخند نگاش کرد و گفت: هوم؟! تو چی؟! جین چشماشو به هم فشرد، آرنجاشو روی پاهاش گذاشت و خیره به زمین گفت: آره منم خوشم میومد از هاسو....(نگاه به هاسو) یجورایی حسامون یکی بوده پس! هاسو با تعجب جلوی دهنش رو گرفت و نگاه به بقیه گفت: میدونین بهم چی گفته؟!... گفته بود دفعه اولی که دیدمت ازت خوشم نیومد! کوک درحال بافتن موهای هاکیو با لهجه بوسانی گفت: با این حرف جینهیونگ رو بهتر بشناسیم! بقیه خنده ای کردند، جین حالت شاکی رو به هاسو گفت: بابا با خودم گفتم شاید این حسه گذری باشه! هوسوک اخم ریزی کرد و گفت: وقتی حس تازهای از عشق رو تجربه کردی... بدون که عاشق شدی! یونگی در باربیکیو رو بست و گفت: پاشین پاشین.... میز رو آماده کنین! جیمین با هیجان بلند شد و گفت: غذا غذااااا! بقیه شروع کردند به تمیزکاری و هیسانگ سس مخصوص تند رو درست کرد.
تا 400 تایی شدنم بک مدم
ادمین پین؟
𝗪𝗵𝗲𝗻 𝘁𝗵𝗲 𝗴𝗼𝗶𝗻𝗴 𝗴𝗲𝘁𝘀 𝘁𝗼𝘂𝗴𝗵, 𝘁𝗵𝗲 𝘁𝗼𝘂𝗴𝗵
𝗴𝗲𝘁 𝗴𝗼𝗶𝗻𝗴🦋
♡ - ♡ ♡ - ♡ ♡ - ♡ -♡ -♡ -♡ - ♡ - ♡ - ♡ - ♡
های 🍓 🐚
زیاد وقتتو نمیگیرم پس یه سر به صفحم بزن و اگه از تستام خوشت اومد فنم شو 🤍 🌴
اگه دوست داری با من بیشتر اشنا شی یه سر به بیوم بزن ✨ 🌼
فرصت؟
نمیتونم باور کنم...
تو هنوز تو تستچی ای؟
من با داستان اتفاق که خودت و خواهرت مینوشتین زندگی کردم
از همون دوسال پیش وایمیسادم هر پارت منتشر شه..
وای وای خیلی خوشحالم خیلی قلمتون قویه..
الان من این همه اکلیل رو چجوری جمع کنم؟! عزیزم مرسی از حرفات و حمایتت💜
واقعا واسم باارزش بود🧡🧡
یجورایی عذاب وجدان هم کردم 🥲🙂🫂💙
جین تو داستان خیلی موده😂💙
عالی بووود:)
تو واقعیت هم موده🥲😂😂💙 ممنوننن❤️