سلام بچه ها ببخشید که انقدر دیر شد من اومدم سفر و خب نمیتونم استراحت کنم انقدر که میریم اینور و اونور امیدوارم که خوشتون بیاد
جیمین : از اسطبل اومدم بیرون و راه افتادم به سمت خونه ، چقدر که دلم برای تختم تنگ شده بود واقعا تنهایی به ادم فشار میاره ، کاشکی اون اتفاق تلخ اون روز نمی یوفتاد که الان اونا هم پیشم بودن درست فکر میکنید اون شب تولد جیمین بود ، خودش رفت و یک کیک کوچولو خرید و برای خودش کادو خرید و رفت خونه وقتی رسید خونه یک نودل درست کرد و کیک و تودل را خورد و خوابید فلش بک به کودکیه جیمین :
پدر و مادر جیمین اصلا باهم نمی ساختن و هروز دعوا میکردن ، خیلی وقت ها تا یک ماه باهم حرف نمیزدند و جیمین طفلک این وسط قربانی میشد کار مادر و پدر جیمین به دادگاه و طلا.ق کشیده شد دقیقا تو روز تولد جیمین مادر و پدرش از هم جدا شدند و حتی هیچکس یادش نبود که اون روز تولد جیمینه ، جیمین همیشه به خودش میگه شاید دلیل جدایی مامان و بابا متولد شدن من بوده که همچین روزی از هم جدا شدند او همیشه اخرین حرف مادرش را به یاد دارد و با به یاد اوردن ان حرف چشمانش بارانی میشوند مادر جیمین : جیمین تلاش کن خوب بزرگ شی به علاقت برس و مواظب سلامتیت باش ، مادر برای تغییر جو گفت : مادر جون را اذیت نکنیا و مادرش جیمین را با چشمان بارانی و بغلی باز تا بغلش کند تنها گذاشت. بخاطر همین جیمین هیچ وقت تو روز تولدش خوشحالی نمیکنه و جشن نمیگیره
صبح از زبان یوری : صبح با سردرد وحشتناکی بیدار شدم نمیتوانستم برم دستشویی تا صورتم را بشورم بعد از کلی تلاش و جون.کندن به دستشویی رسیدم و صورتم را شستم خنک شدم و سرم بهتر شد امروز شنبه بود و تعطیل بودیم رفتم و صبحان درست کردم ، تا غذا اماده میشد با موبایلم بازی میکردم
صبح از زبان یوری : صبح با سردرد وحشتناکی بیدار شدم نمیتوانستم برم دستشویی تا صورتم را بشورم بعد از کلی تلاش و جون.کندن به دستشویی رسیدم و صورتم را شستم خنک شدم و سرم بهتر شد امروز شنبه بود و تعطیل بودیم رفتم و صبحان درست کردم ، تا غذا اماده میشد با موبایلم بازی میکردم
ببخشید بچه ها یکم داستان غمگین شد قول میدم پارت های بعدی خوشحال کننده باشه مواظب خودتون باشید عزیزای من
نظرات بازدیدکنندگان (1)