
امیدوارم ♡•°به وقت دلتنگی°•♡ رو دوست داشته باشین😁❤ سعی میکنم پارتا رو زود به زود بزارم براتون🤍
از زبان آسو: (تق تق تق) آسو: بیا تو. آیو: داشتی کتاب میخوندی؟ آسو: هوم. آیو: مزاحم شدم؟ آسو:(تک خندهای زدمو گفتم) نه خیر! آسو: کارم داشتی؟ آیو: نه، حوصلم سر رفته بود گفتم بیام پیشت. آیو: خب اگه دوست داری یکی از کتابا رو بردار بخون، امممم من پیشنهاد.. پرید وسط حرفمو گفت: من مثل تو خیلی علاقه به کتاب ندارم.با حالت شیطون ادامه داد: پاشو بریم تو حیاط یه چرخی بزنیم، ببینیم چیکار کنیم. آسو:آخه.. اومد کتابمو بستو بلندم کرد،آیو: پاشو دیگه، پاشو وقت واسه کتاب خوندن هست
از زبان کوک: داشتم تو گوشیم میچرخیدم یه دفعه یکی پیشم نشست. هوسوک: کجایی بچه؟ سرمو بالا آوردمو با قیافه پر انرژیو لبخند قشنگش مواجه شدم. کوک: بازم گفتی بچه؟ هوسوک:هووووممم.. کوک: حیف حوصلم نمیکشه وگرنه.. پرید وسط حرفم هوسوک: وگرنه چی؟ هوم؟ میدونی چندمین وگرنه ایه که داری بهم میگی؟ لبخندش کمرنگ شد و ادامه داد: پس کی عمل میکنی بهشون بچه؟ رو لبم لبخند اومد که بیشتر شبیه تلخند بود!
پر انرژی گفتم: راااس میگی، و پریدم رو سر و کلهش و حسابی اذیتش کردم و صدای جیغاش رفت بالا😂 هوسوک: حالا نمیخواد همهشو یه جا خالی کنی بچهههه کوک:(خندیدمو گفتم) تو که هنوز بچه بچه میکنی😂 داشتیم سر به سر هم میذاشتیم که با صدای نامجون برگشتیم سمتش.. نامجون: (کلافه گفت) چه خبره؟ هوسوک: جنگ جهانی😂 و سه تایی خندیدیم. نامجون اومد بزور بینمون نشست و یه دستشو انداخت گردن منو یه دستشو انداخت گردن هوسوک و سرامونو بهم نزدیک کرد
شیطنتم گل کرده بود که با این کار نامجون یه آرامش قشنگ اومد به وجودم. نامجون: خوشحالین خونه رو گذاشتین رو سرتون؟😂 هوسوک: خیلییی😂 نامجون: حقم داری😂🙂 که یه صدا از پشت گفت: گشنمه! شوگا بود:گشنمه، خیلی گشنمه، جین نمیذاره چیزی بخورم. هوسوک: چرا؟ شوگا: میگه اول باید همه چی آماده شه، همه بیان بعد😕 جین: هی هی هی، داشتی ناخونک میزدی. هوسوک خندید و گفت: تو که میدونی جین چقدر رو غذاهاش حساسه😂 جین: خیله خب پاشین بیاین نهار بخوریممم... همه دور میز جمع بودیم جز تهیونگ. جین: تهیونگ نیومد؟ کوک: خوابیده. جیمین:شوگا کم بود حالا تهیونگم اضافه شد.تبریک میگم شوگا، یه پایه خواب پیدا کردی😂
از زبان هوسوک: حرف تهیونگ که شد چهره کوک بهم ریخت، حرفی نزد، شوخی نکرد، فقط چشماشو دوخته بود به غذا که گفت: میرم صداش کنم. و رفت. همه ساکت بودیم. نامجون: بخورید بچه ها، چیزی نیست.. از زبان کوک: رفتم پیش تهیونگ. کوک:تهیونگ؟تهیونگ؟ زودتر از چیزی که فکرشو میکردم بیدار شد. تهیونگ:هوم؟ کوک: بیا بریم نهار بخوریم، بقیه منتظرن. تهیونگ: گشنم.. نذاشتم حرفشو کامل کنه،دستشو گرفتمو گفتم: پاشو دیگههه. یه دستشو گرفته بودمو میاوردمش و با یه دست دیگهش چشماشو می مالوند. رفتیمو کنار خودم نشوندمش. یه طرفش من بودم، یه طرفش جین.. جین دستشو کشید به موهای تهیونگ و یه کم از بهم ریختگی درشون آورد و با شیطنت گفت: دیر تر اومده بودی یونگی غذاتو خورده بود😂 خندیدیمو نگاهامون رفت سمت شوگا که مثل پیشی داشت نگامون میکرد😂
اینم از اولین پارت ♡•°به وقت دلتنگی°•♡ کم کم داستان جذاب و ماجراها شروع میشه😁 ممنون میشم حمایت کنید تا مشتاق تر پارتای بعدیو بزارم🙂🤍
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی بود
این عالیه
ممنوووون♡
عالی بود
ممنون:)
گشادیم میاد بخونم حالم بده انشالله بعدا میخونمش
چرا؟چیشده؟
کلم داره میترکه
عزیزم♡
زود خوب شی:)♡
واییییی خیلی قشنگ بود. میگما شاید پروعی باشه ولی میتونی شیپ بنگتن هم اضافه کنی؟؟؟
دارم پارت دو رو هم میزارم😁فقط یه کم طولانیه داستان.. طولانی دوست دارین؟😂
شیپ بنگتن؟🤔 چطوری منظورته🤔
ارههههه
پارت سوم امروز گذاشته شد:)
وایب قشنگی داشت!)
مثل تو:)
لاوت مهربون🌝🧋💕
:)♡♡♡
هی;
زیر24ساعتبکمیدم.
واگهمیشهبهدوتاتستمسربزن..هیهی))
اگهمایلی..پینمیکنی؟ممنونم-
عالیییییییییییییییییییییییییییییییی
مرسییی🥰💛