سلامممم خب این اولین رمانم داخل تستچیه.یه بار دیگه هم گذاشتمش امیدوارم این بار پخش بشه.
جشن تموم شده بود.یه سال دیگه هم داخل هاگوارتز شروع شد و باز من که نمیتونم با کسی کنار بیام.به سمت خوابگاه اسلیترین براه افتادم.یه سری وسائل ضروری رو از داخل چمدون بیرون اوردم و بعدش رفتم بخوابم.روی تخت ولو شدم و سعی کردم بخوابم.خواب به چشمم نمیومد.داشتم به این چند سال فکر میکردم.پدرو مادرم هردو داخل گریفیندور بودن.پس چرا من داخل اسلیترین بودم؟اونم وقتی هیچ کدوم از اسلیترینی ها منو داخل گروه خودشون قبول ندارن...
کم کم چشمام گرم شد و خوابم برد.صبح از خواب بیدار شدم.دیرم شده بود. سریع وسائلمو جمع کردم و به سمت راه رو دویدم که خوردم به یه نفر و خوردم زمین.بعضی از وسائلشو مه افتاده بود با عجله بهش دادم و گفتم:ببخشید..من عجله داشتم. گفت ایرادی نداره.نگاهیی بهم انداخت و گفت:تو رو تاحالا ندیدم... گفتم:ولی من تورو دیدم...تو باید هری پاتر باشی..(چیه نکنه انتظار داشتی دریکو باشه؟) نگاهی به نشان روی ردام انداخت و گفت:پس داخل اسلیترین... به جمله آخرش بیتوجهی کردم و گفتم:من ا/ت هستم...بهتر نیست بریم سر کلاس؟
وارد کلاس شدیم. میتونستم صدای بچه های اسلیترین رو که داشتن به خاطر اومدنم به کلاس با هری مسخرم میکردن رو بشنوم.زنگ اول رو که پشت سر گذاشتیم هری من رو برد تا به دوستاش هرمیون و رون معرفی کنه.از رفتارشون مشخص بود که بهم مشکوکن.زنگ بعد با هاگرید کلاس داشتیم.داشتم یه نگاهی به کتاب درس میکردم که صدای دعوا شنیدم.اسلیترینی ها دربرابر گریفیندیری ها ایستاده بودن
یه پسر مو بلوند جلو وایساده بود و داشت خطاب به هری و رون هرمیون چرت و پرت میگفت. پسررو دیده بودمش.بهش گفتم:چطور به خودت اجازه میدی همچین حرفایی بزنی؟ گفت:تو بهتره ساکت بشی گندزاده گفنم:پس تو باید خیلی احمق باشی که به یه اصیل زاده اینو میگی بچه های اسلیترین متعجب بهم خیره شده بودن.تاحالا تو روی کسی واینستاده بودم. اون پسره و دوستاش که هنوز داخل شک بودن سعی کردن خودشونو جمع کنن و صدایی در آوردن مثله:WooHOoohO هرمیون گفت:بیاید بریم ولشون کنید.
خب تا اینجا بسه...
لایک و کامنت یادتون نره و امیدوارم دوست داشته باشید:)
خواستم بگم گروه ها جدا سر کلاس میرن
به جز
معجون سازی و جانور شناسی
اها...مرسی
خواهش 💚