
مرسی که از این داستان حمایت کردین🥺💜💜💜
+ا/ت...تو...با من...ازد**ج میکنی؟؟ با چشم های گرد شدم به لبخند قشنگی که زده بود نگاه کردم، نمیتونستم باور کنم که اون همچین درخواستی ازم داشته. درسته، من و جونگ کوک بی نهایت هم دیگه رو دوست داشتیم، ولی هیچ وقت فکرشم نمیکردم که روزی جونگ کوک ازم بخواد باهاش ازد**ج کنم!! میتونستم ذوق و شوقی که داشت رو حس کنم، منم توی اون حالت بودم، قلبم به شدت میکوبید و باعث شده بود نفس هام رو عمیق تر کنم. پشت سر هم چند بار پلک زدم و به چشم هاش نگاه کردم، با لکنت گفتم: _تو...الان...از من...خواستی که...باهات ازد**ج کنم؟؟! جونگ کوک چند بار سرش رو تکون داد و لبخندش رو پر رنگ تر کرد. زیر لب گفتم: _من خواب نیستم درسته؟؟ بعد بلند تر ادامه دادم: _خواب که نمیبینم؟! واقعیته نه؟!! جونگ کوک نفس عمیقی کشید و گفت: +ببین ا/ت، اگر دوسم نداری و جوابت نه هست بهم بگو، من قبول میکنم، دلم نمیخواد بهت زور بگم، تو میت... انگشت اشارمو بالا آوردم وروی ل**ب هاش گذاشتم تا به حرفش ادامه نده. با تعجب بهم نگاه میکرد و چیزی نمی گفت.
لبخندی زدم و گفتم: _مگه میشه من درخواستت رو رد کنم؟! سرم رو پایین انداختم و با صدای آرومی گفتم: _معلومه که...باهات ازد**ج میکنم! جونگ کوک با صدای بلندی گفت: +جدی میگی؟؟؟ آروم ل**بم رو گاز گرفتم و گفتم: _من جدی گفتم! بلافاصله بعد از این حرف، جونگ کوک من رو به آغو**ش کشید و محکم به خودش فشار داد. با دست هام محکم گرفتمش و خودم رو بین دستاش مخفی کردم. آروم داخل گوشم گفت: +ا/ت...من خیلی دو**ت دارم! من هم با صدای آرومی گفتم: _من هم...خیلی دو*ست دارم. من رو از بغلش بیرون آورد و بهم خیره شد، تک خنده ای کرد و گفت: +راستش...فکر نمیکردم قبول کنی! با تعجب ابرو هام رو بالا دادم و گفتم: _وا...برای چی؟؟ دستش رو پشت سرش برد و گفت: +خب چیزه...با خودم می گفتم شاید...دیگه مثل قبل دو**م نداشته باشی.
با اخم گفتم: _چرا همچین فکری میکردی؟! نفسش رو صدا دار از بین دندون هاش بیرون داد و گفت: +اممم میدونی، بخاطر اون اتفاقاتی که افتاد و من، ناراحتت کردم و... انگشتم رو روی لب**ش گذاشتم و نذاشتم ادامه بده، با لبخند گفتم: _اون برای گذشته ها بود جونگ کوک، در ضمن، مقصر اصلی هم من بودم، دیگه بهش فکر نکن. دستم رو از روی لب**اش برداشت، مثل من لبخند زد و گفت: +ولی من خودمم مقصر بودم. با دلخوری گفتم: _هی، مگه نگفتم دیگه بهش فکر نکن، گفتم تو مقصر نیستی. خندید و گفت: +باشه بانی کوچولو حرص نخور، دیگه فکر نمیکنم. با دستاش صورتم رو قاب کرد و گفت: +یه چیزی بگم؟؟ با کنجکاوی گفتم: _بگو! لبخند ملایمی زد و گفت: +میدونستی زیبا ترین صورت دنیا رو داری؟! نذاشت حرفی بزنم، آروم صورتش رو بهم نزدیک کرد و بعد، ل**هاش رو آروم روی ل**هام گذاشت. ...
(یک سال بعد) _جونگ کوکااااا....آیییی جونگ کوکا بدوووووو. +باشه باشه....اومدم. جونگ کوک خیلی سریع وارد آشپزخونه شد و اومد سمتم، دستکش ها رو سریع دستش کرد و دیگ داغ پر از خوراک گوشت رو ازم گرفت و روی گاز گذاشت. بلافاصله روی زمین نشستم و به دستای سوخته و قرمز شدم نگاه کردم. جونگ کوک بعد از اینکه دیگ رو روی گاز گذاشت، دستکش ها رو درآورد و کنارم نشست، دستاگ رو گرفت و با عصبانیت گفت: +آخه من چند بار بگم حواست رو جمع کن ها؟؟ _ببخشید، حواسم نبود. از جاش بلند شد و یکی یکی کابینتارو گشت، بعد گفت: +این پماد سوختگی کجاست؟! _داخل کشوی کنار ظرف شویی. جونگ کوک بالاخره پماد رو پیدا کرد و بعد اومد پیشم. درش رو باز کرد و کمی ازش رو روی دستام ریخت، وقتی شروع به مالیدنش کرد، جیغم رفت هوا. خیلی درد میکرد، به طرز وحشتناکی میسوخت. جونگ کوک خودش رو بهم نزدیک تر کرد و گفت: +هیشششش بچه آروم، چقدر جیغ میزنی. _خیلی میسوزهههههه. +ایییی کر شدم، باشه باشه صبر کن، الان تموم میشه. بعد از اینکه به هر دو دستم پماد زد، پارچه نازکی رو برداشت و
دور دستام بست، بعد کمک کرد تا بلند شدم و با هم به سمت مبلا رفتیم. وقتی روشون نشستیم، با ناله گفتم: _جونگ کوکا، من الان چیکار کنم؟؟ جونگ کوک بهم خیره شد و گفت: +چیو چیکار کنی؟؟ _دیگه نمیتونم با دستام کار بکنم، همه چیز تلنبار میشه رو هم! جونگ کوک بغلم کرد و گفت: +من اینجا شلغمم؟؟ خب کارارو من انجام میدم! با غر گفتم: _آره، که مثل اون دفعه خونه رو به آتیش بکشی! من رو از بغلش بیرون آورد و بهم خیره شد، چشم هاش رو مظلوم کرد و گفت: +خب من از قصد که این کارو نکردم، اتفاقی بود! لبخند زدم و گفتم: _عزیزم کی گفته از قصد اینکارو کردی، من فقط میگم... جونگ کوک نذاشت حرفم رو ادامه بدم صداش رو هم مظلوم کرد و گفت: +تو رو خدا بزار من کارارو انجام بدم، لطفااااااا. خندیدم و گفتم: _باشه بابا باشه، همه رو تو انجام بده. جونگ کوک از جاش بلند شد و محکم من رو گرفت، از جا بلندم کرد و من رو توی هوا چرخوند. بلند داد زدم:
_واییییییی جونگ کوکییی، بزارم زمیییین، جونگ کوکییییی. جونگ کوک به حرفم گوش نمیداد، من رو توی هوا هی میچرخوند و میخندید. بعد از اینکه کلی خندید، من رو روی مبل گذاشت و گفت: +حالا قراره بریم خوش گذرونی! در حالی که چشم هام رو محکم روی هم گذاشته بودم گفتم: _کجا؟؟! با ذوق گفت: +بریم بیرون شهربازی!! _جونگ کوکا، پس کی غذا بخوریم؟؟ +غذا رو میشه فردا هم خورد، بیا حاضر شیم بریم. دیگه نذاشت مخالفت بکنم و به سمت اتاق رفت. بعد از یه مدت طولانی در حالی که لباسش رو با یه هودی و شلوار جین آبی رنگ عوض کرده و موهاشم درست کرده بود اومد پیشم. کمکم کرد لباسام رو عوض کنم و بعد، موهام رو آروم و خیلی قشنگ بافت و با کش بست، بعد از اینکه هر دو حاضر بودیم، آروم بلندم کرد و با هم از خونه خارج شدیم. بعد از اینکه سوار آسانسور شدیم به مارکینگ رفتیم، ماشینمون رو پیدا کردیم و به سمتش رفتیم. جونگ کوک کمکم کرد و بعد دو تایی سوار شدیم. بعد از اینکه کمر بندامونو بستیم، جونگ کوک نگاه شیطونی بهم کرد و گفت: +آماده خوش گذرونی هستی؟؟!
لبخندی زدم و با هیجان گفتم: _من همیشه آمادم جونگ کوک. +پس میش به سوی شهربازی!! و به سرعت از اونجا خارج شدیم. کل راه رو خوندیم، رقصیدیم، مسخره بازی درآوردیم، جیغ کشیدیم و خوشحالی کردیم، مثل کل این یک سالی که باهاش بودم! هر دفعه هم تا مرز تصادف و خسارت رفتیم و برگشتیم اما برامون درس عبرت نمیشه. زندگی برام شیرین شده بود، یعنی اون برام شیرینش کرده بود، مثل عسل خوشمزه و دل نشین! دیگه از خودم بدم نمیومد، جونگ کوک عشق ورزیدن به خودم رو یاد داده بود، و من خیلی مدیونشم. گاهی اوقات میترسم، از اینکه نتونم زندگی خوبی رو براش بسازم، پس تلاشم رو صد برابر میکنم. حالا من دیگه تنها نیستم، به لطف اون، من الان یه دختر شاد و سر زندم! جیمین، تهیونگ، نامجون، جیهوپ، شوگا و جین هیونگ هوامون رو خیلی دارن. از اینکه اونو کنار خودم دارم خیلی خوشحالم، اون همیشه بغلم میکنه و سعی میکنه من رو شاد نگه داره. داستان زندگی من، همین بود... دفتر خاطرات عزیزم، من تک تک این لحظات رو نوشتم، تا برای همیشه توی قلبم و ذهنم حک بشه، و تو اونا رو برام نگه داری، تا یاد آورد سختی ها و شادی های بعد از اون باشه:)))
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
خستهنباشیシ︎
تستخیلیگودبود/لایکشد
فالو=بک...
ادمینمایلبهپین؟!
اوکی ولی من گریه کردم تو یکی از پارتاااا واقعا گریه کردمممممم فک کردم ا/ت میمیرههههه ( ;∀;)
اوخییییی عزیزمممم:(((
هیییق
قشنگ بوووود ╥﹏╥
میسیییییی
وایییی خیلی قشنگ بوددددد🥺❤✨
عالیی بوددددد
فوق العاده عالییی بوددددد 🥺💕
این چند روز نت نداشتم نمیدونستم پارت اخر رو گذاشتی🥲
مرسی عسلم🥺
اوخی عزیزم اشکال نداره🥺🫂
قربونت🥺🫀
تهش خیلی قشنگ تموم شد🙂🤧👌
مرسی عزیزم🥺🫂
عررررر خیلی خوبببب بودددد
فدات🥺🧡
♡♡♡♡
عالیی بود 😢😢💜💜
🥺🥺🥺🧡🧡
منننن ناظرششش بودممم😐😂
عالییی بودددد خیلیییی 🤧🥺🥺
مرسیییی🥺💜
یه چیز اونور فوق العاده بود
مرسی قشنگم🥺