
💔💔💔💔💔💔
سلام گایز … خب این پارت اخره خیلی دلم برای این داستان تنگ میشه بریم این پارتو ببینیم …***** لباس عروسمو پوشیدم … میکاپ ارتیستا میکاپم کردن … و بعد میکاپم رفتن بیرون … جلو ایینه خودمو دیدم … یاد حرف خانم یانگ افتادم :… خیلی دوست دارم روز عروسیت تور عروس رو خودم به موهات بزنم … تور عروس رو برداشتم و به سمت موهام بردم و بستمش … اشک از چشمام ریخت … خانم یانگ … هوسوک … یوجین … دوس داشتم شماهاهم باشید اما شما راضی به اومدن نمیشدید چون میخواستید داماد جیمین باشه …. دلم برا جیمینم تنگ شده اما الان دیگه خیلی دیره … رو زمین نشستم … و گریه کردم … در یهو باز شد … مهم نبود کیه … یهو صدای سوبین تو گوشم چرخید : چرا داری گریه میکنی ؟ مردم روز عروسیشون میخندن اون موقع تو ؟ … بهش چپ چپ نگاه کردمو گفتم : بقیه افراد مهم زندگیشون تو عروسیشون هست اما من نه ، بقیع با کسی که دوسش دارن از•دواج میکنن اما من … سوبین دستشو گذاش رو گوشش و گفت : بسسسس کن ! برای دوست داشتن من تلاش کن خب …. من چیکار کنم خب من دوست دارممممم …. سوبین نزدیک اومد و گردنبندو گردن بست … و گفت : نیم ساعت بعد مراسم شروع میشه … بیا … پایین …
داشتم گریه میکردم که صدای تقتق اومد … به پنجره نگاه کردم …. چیییی جیمین ؟؟؟؟ رفتم پنجره رو باز کردمو گفتم : جیمین … هوسوک … یوجین اینجا چیکار میکنید …؟ دوتا پسر هم پایین بود که یه چیز سیاه مثل جوراب کرده بودن سرشون … هوسوک اروم گفت : لباس عروستو بالا بزن وا اروم بیا پایین … کاری که گفت کردمو و از پله ها پایین اومدم … دست جیمینو گرفتمو دوییدم سمت ماشین که یهو یه نفر داد زد : وایساااا وگرنه بد میبینیدددددد …. دیدم سوبین قرمز شده و رگ گردنش زده بیرون … دیدم بابامو مامانم از تالار بیرون دوییدم که بابام داد زد : دختر اح•مق اگه بری دیگه نباید برگردی خونمون … که یهو یکی از پسرا به بابا شلیک کرد … برف خیلی شدید بود … پسره مچمو گرفت و گف : بدو توی ماشین ، اون شلیکیم که به بابات کردیم بیهوش کننده بود … جیمین اومد تو ماشین نشست و هرچقدر ماشینو استارت زد باز نشد … یهو سوبین اومد جلو پنجرم و هی به پنجره میکوبید … از اونیکی در ماشین در اومدیم و جیمین دستو گرفت و توی برف شدیدی که میبارید هر دوتامون میدوییدیم …. پشت سرمو نگاه کردم کسی نبود … اما همچنان صدای داد زدن سوبینو میشنیدم : مینیونگ اگه برنگردی بد میبینی …. ابروی خانوادم یا خودم ؟ معلومه که خودم … من یه بار به دنیا میام و حق انتخاب دارم … من جیمینو انتخاب کردم … همچنان با جیمین توی برف میدوییدیم ….
* بهار سال بعد … لباس سفیدمو دوباره پوشیدم … خوشحال بودم … دفعه ی پیش گفتم که حس خوشبختی نمیکنم اما این بار حسش میکردم … ذوق خاصی درونم بود … این دفعه به فرد دلخواهم میرسیدم … وارد کلیسا شدم … تو قسمت خانواده ی عروس یوجین ، میونگ ، گیون وو و هه این نشسته بودن … داشتم راه میرفتم … و میرفتم سمت جیمین … بلاخره بهش رسیدم … بهترین روز زندگیم بود … بلاخره بدبختیام تموم شد … ( سه سال بعد ) بیدار شدم و دیدم جیمین کنارم نیست … رفتم اتاق سویونگ … دیدم نوزاد چهار ماهم روی شکم جیمین خوابش برده و جیمینم باهاش خوابیده … رفتم کنارش و سر جیمینو رو شونم گذاشتم … سنگینی نگاهی رو روی خودم حس کردم … دیدم جیمین داره با لبخند بهم نگاه میکنه … با انگشتم زدم رو دماغش و گفتم : بدون من با سویونگ خلوت کردی هوم ؟ خندیدو و اروم گفت : پدر دختری بود ( خدا🥲) خندیدم که صدای در اومد … با جیمین رفتیم سمت در و درو باز کردیم ….پ…پ..پدرم بود ! پدرم با گریع ب•غلم کردو گف : اینقدر نامرد شدی که باباتو از یاد بردی …؟ فردا از جیمین جدا میشیو میای پیش خودم … پسش زدمو با لبخند گفتم : سویونگ رو چیکار کنم ؟(: پدرم با تعجب گفت : سویونگ کیه ؟ جیمین با لبخند دستشو دور گردنم انداخت و گفت : دخترمون … پدرم همونطوری که دهنش باز مونده بود تو چشماش اشک حلقه زد … مامانم با ناباوری گفت : م…م… من مامان بزرگ شدم …. توعم …مامان ؟… لبخندی زدموگفتم : ارع … مامان بزرگ شدی …(:
خب اینم از پارت اخر … ببخشید اگه تا اینجا بد شده بود و قشنگ نبود … عذر میخوام (: تا داستانی دیگر خداحافظظظظ (:🩰✨🤍
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عررر عالی بود
خیلی خوب بود حیف تموم شد لاو یو میسویی فایتینگ🖤🖤🙂
تنکس الی جونم (:
عالی بود میسو دلم واسه این داستان تنگ میشه :) 🥺♥️
مرسی از این که حمایتم میکردی (:
خیلی عالی بود خیلی دلم براش تنگ میشه
🥲🫂💜
عرررررر عالییییی بود
🗿🤍
😘
عالی بود
مرسی (:
خیلی عالی بود🎀
گریه ام گرفت😔😭
من خودم سر نوشتن پارت اخر گریم گرف 🥲🤌🏻
عالییی بوددددد خیلی زیاددد😇🥰😍🤩
مرسیییی 🥺🤍✨
فالویی بفالو
فالویی بفالوم