خب اینم از پات دو یه چالش هم داریم که اگه دوست داشتین انجام بدین🙂
برگشتم و به جسی نگاه کردم. دیدم قاشق مونده تو دهنش و با تعجب زل زده به من... با ترس به سایه اشاره کردم و گفتم(ج...ج...جسی اونو میبینی؟) جسی لقمشو قورت داد و گفت(سایه منه دیگه!) با تعجب به سایه نگاه کردم. واقعا سایه جسی بود؟ یهو دست سایه با یه قاشق تو دستش اومد بالا و جسی گفت(نگاه) دیدم جسی داره دستشو با قاشق تکون میده. ای بابا این که سایه جسیه! منم خل شدم ها! نشستم با خیال راحت صبحانمو خوردم. بعد این که صبحانه جسی هم تموم شد یهو یادم افتاد که امروز کلاس داریم! هینی کشیدم که جسی گفت(یا خدا چیه چی شد باز؟) گفتم(کلاسمون) یهو جسی داد و قال کنان گفت(وای یا خدا بد بخت شدیم رفت بیچاره شدیم بدو بدو الان دیرمون میشه وای وای چرا زود تر نگفتی اخه ای خدا از دست تو...) وای این دختر چقد غر میزنه! گفتم(خیل خب پاشو زود حاضر شو بریم) خودم رفتم تو اتاق و یه هودی مشکی و شلوار جین تنگ پوشیدم. کیفمو برداشتم و رفتم بیرون. دیدم جسی حاضر و اماده وایساده جلو من. با یه هودی سفید و شلوار سیاه. این دختر چه لباسای قشنگی میپوشه!گفتم(بریم؟) گفت(بزن بریم) رفتیم سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم سمت دانشگاه
وقتی رسیدیم من پیاده شدم و جسی رفت تا ماشینو پارک کنه. وقتی رفتم داخل ساختمون اول از همه کای جلوم سبز شد. سیریش ترین پسر دانشگاه که از همون اول گیر داده به من کای گفت(سلام لیا خوبی؟) با بی حالی گفتم(سلام مرسی) کای اومد یه چیزی بگه که جسی اومد و گفت(لیا کجایی چهار ساعته دارم دنبالت میگردم؟) گفتم(اها باشه الان میام) بعد به کای گفتم(ببخشید باید برم بای) کای هم که قشنگ ضد حال خورده بود گفت(بای) بعد رفتیم تو کلاس. تقریبا همه اومده بودن فقط لامیا که همیشه غایب بود نیومده. من موندم این دختر چه طوری میخواد بره ترم بعد؟! بعد استاد آستون جیغ جیغ کنان اومد و گفت(سلام سلام سلام به دانشجو های عزیز!) بعد کیفشو گذاشت رو میز و گفت(خب برگه ها اماده میخوام امتحان بگیرم!!!) یهو جیغ و داد بچه ها در اومد(نه استاد توروخدا ما اماده نیستیم... استاد نگفته بودین امتحان میگیرین... استاد جلسه بعد بگیرین و.....) منم جزوشون بودم هیچوقت از امتحان خوشم نمیومد! البته خیلی خوب تقلب میکنم هیج استادی تا حالا نتونسته مچمو بگیره😂 حتی آترسیک که سختگیر ترین استاد دانشگاهه😌 خلاصه برگه هارو پخش کرد و شروع کردیم به دادن امتحان...
همین طور مشغول بودم که احساس کردم جسی داره علامت میده... سرمو اوردم بالا و دیدم بله جسی خانم داره عدد 12 نشون میده. رفتم سراغ سوال 12 وای خدا سخت ترین سوال امتحان. یکم فکر کردم تا شاید چیزی به ذهنم بیاد. ولی نه! هیچ جوابی براش نداشتم! یکم یگه فکر کردم شاید چیزی فهمیدم. اما نفهمیدم. میخواستم به جسی بگم پیدا نکردم که یهو یه صدایی تو گوشم گفت(چهار) یا خدا این چه صدایی بود؟! یه نگاه به دور و اطراف کردم ولی همه سرشون تو برگه هاشون بود. پس این صدای کی بود؟ ولش کن شاید توهم زدم. دوباره شروع کردم به فکر کردن که دوباره صدا گفت(چهار) دوباره سرمو بلند کردم اما بازم همه سرا تو برگه هاشون بود. ای بابا باز خیالاتی شدم! دوباره سرمو کردم تو برگه...
(دارم میگم چهار بنویس!) دوباره اون صدا بود! دیگه مطمئن بودم که واقعیه! با وحشت سرمو بلند کردم که استاد آستون گفت(مشکلی هست عزیزم؟!) گفتم(نه) گفت(پس بنویس) گفتم (چشم) و شروع کردم به نوشتن. جسی سرشو به معنی چی شده تکون داد که گفتم(هیچی) بعد با انگشتام 4 نشون دادم اونم اوکی داد و نوشت. بعد این که وقت امتحان تموم شد آستون گفت(برگه ها بالا) و همه برگشونو دادن بالا و اونم برگه هارو گرفت. فکر کنم گند زدم😂 اخه هیچی نخونده بودم. وقت کلاس هم تموم شد و همه رفتیم بیرون. یهو کای جلوم سبز شد و گفت(امتحانو چه طور دادی؟) گفتم(کای ولم کن حوصله ندارم) و از کنارش رد شدم. پسره ایکبیری فکر کرده کیه البته تقصیر خودمه که از اول بهش رو دادم...
رفتم دستشویی دست و صورتمو شستم. وقتی به اینه نگاه کردم قلبم ریخت! به جای من تو اینه یه سایه بود!!! این سایه کیه؟ با تته پته پرسیدم(ت.ت.تو همون سا.ا.یه ای؟) هیچی نگفت. دوباره پرسیدم(تو همون سایه ای؟) بازم هیچی نگفت. اینبار داد زدم(تو همون سایه ای؟) که یهو در دستشویی باز شد. برگشتم و دیدم جسیه. جسی گفت(چی شده لیا چرا داد میزنی؟) گفتم(جسی) گفت(جانم چی شده چرا داد میزنی؟) گفتم(س.سایه) جسی زیر لب یه چیزی گفت که نفهمیدم. اما فکر کنم گفت دنیل اما مطمعن نیستم. جسی گفت(چیزی نیست حتما توهم زدی) گفتم(اما... اما دیدمش!) دوباره گفت(لابد خیالاتی شدی چیز مهمی نیست!) خواستم داد بزنم و بگم که دیدمش که یهو...
اینه دستشویی شکست. بعد سرم گیج رفت و آخرین صدایی که شنیدم صدای جسی بود که گفت(میکشمت دنیل!) و بعد چشمام سیاهی رفت و دیگه نفهمیدم چی شد... وقتی بیدار شدم دیدم تو یه اتاقم رو یه تخت. اما این اتاقو نمیشناختم. بلند شدم و نشستم. یهو یه صدا گفت(چه عجب بیدار شدی!) همون صدا بود! همونی که جوابا رو بهم داد! احساس کردم ضریان قلبم وایساد! برگشتم که ببینم کیه و با چیزی که دیدم وحشت کردم. چشماش کاملا سیاه بود یا خدا این دیگه چیه؟ جنه؟شیطانه؟ اهریمنه؟ با ترس گفتم(تو دیگه کی هستی؟) همون طور که بهم زل زده بود گفت(دنیل) دنیل. این اسمو قبلا کجا شنیدم؟ تو فکر بودم که یهو یکی اومد تو و داد و قال کنان گفت(وای دنیل از دست تو! اخه کی بهت گفت این کارو بکنی هان؟ مگه نمیدونی که ما دیگه از این کارا نمیکنیم؟! میدونی چقد...) با دیدنش از تعجب داشتم شاخ در میاوردم اون...
جک بود!! جک اینجا چی کار میکرد؟پیش این موجود عجیب غریب! جک وقتی منو دید ساکت شد. بعد گفت(اِ لیا... میدونم الان خیلی شکه شدی ولی باید یه چیزیو برات توضی...) یهو یه دختر اومد و گفت(جک... دنیل... شاهزاده داره میاد!) یهو همه تو یه خط صاف وایسادن و یکم بعد یه دختر جیغ جیغ کنان اومد تو(دنیل میکشمت این چه کاری بود که کردی؟ هان؟ کی بهت این اجازه رو داده بود که یه انسانو بترسونی؟ ها؟ تا الان بخاطر پدرم کاری به کارت نداشتم وگرنه پوست کلتو میکندم! پسره بی فکر!) دیگه رسما شاخ در اورده بودم! اونم...
جسی بود!!! جسی با اینا بود؟ پیش این جنا؟ شاهزادشونه؟ دهنم از تعجب باز مونده بود. جسی وقتی غر غراش تموم شد یهو رو به من کرد و گفت(اِ لیا بیداری... ببین... میدونم باید خیلی وقت پیش بهت میگفتم... اما فرصت نشده بود... ما... یعنی هممون... مردمان سایه هستیم... یا همون اجنه!!) من فقط با تعجب زل زده بودم به جسی. این همون جسی بود؟ جسی بامزه و شوخ طبع خودم؟ اصلا باورم نمیشه! جسی ادامه داد(اون سایه هایی که میدیدی... در واقع دنیل بودن... چند بار سعی کردم جلوشو بگیرم ولی اون خیلی لجبازه. اینم بگم که قراره مجازات بشی جناب دنیل به خاطر ترسوندن انسان ها) دنیل گفت(برام مهم نیست) جسی گفت(برای پدرت که مهمه) یهو دنیل...
داد زد(برای اون که اصلا مهم نیست! حتی اگه من بمیرمم براش مهم نیست! تازه خو...) یهو جسی داد زد(بس کن دنیل!) دنیل به شکل سه سایه در اومد و رفت تو دیوار. عجب! جسی با عصبانیت سرشو تکون داد و گفت(از دست این پسرای...) دیگه حرفشو ادامه نداد. همه ساکت بودن. خسته شدم و گفتم(هیچکی نمیخواد چیزی بگه؟ نه به چند دقیقه پیش نه به الان!) همه حتی دنیل خندیدن. خودمم خندم گرفت! به جسی گفتم(جسی تو جدی جدی شاهزاده ای؟) جسی به سر و وضعش اشاره کرد و گفت(نمیبینی؟) راست میگفت. الان یه لباس بلند طلایی پوشیده بود که خیلی بهش میومد. میخواستم یه چیزی بگم ولی یهو یکی اومد تو...
خب دیگه این پارت هم تموم شد. فقط تا یادم نرفته چالشو بگم: به نظرتون کی اومد
نتیجه 1
تستچی جان مادرت زود تر منتشرش کن🥺 ممنون که خوندی☺
نتیجه 2
تستچی جان مادرت زود تر منتشرش کن🥺 ممنون که خوندی🙂
نتیجه 3
تستچی جان مادرت زود تر منتشرش کن🥺 ممنون که خوندی🙂
نتیجه 4
تستچی جان مادرت زود تر منتشرش کن🥺 ممنون که خوندی🙂
عرررر بالاخره امد
اه اصلا انگار دنیا رو بهم دادن خیلی خوبه
ولی یهو همه اجنه شدن 😂😂😂 یعنی هر چیزی به ذهنم امد بجز این که دوستاش اجنه ان 👌👌👌👌 عالیییییییییی😘😘😘😘😘
😂😂
ممنون
وااااوووو چه عجب اومد(دستت دردنکنه تستچی😂✨)
اونقد نیومد نیومد که یباره دوتا پارت با هم اومد😂
عجب
البته هنوز نخوندمشون
*وی نخونده شروع کرد به کامنت گذاشتن🙄😂
خب استاد پس من برم بخونم
با اجازه😂🚶✋
ممنون به سلامت😂
امیدوارم لذت ببری
عالی بود والا تستچی جان تعجب کردم منتشر کردی 😫
چالش :یا مامان جسی هست یا بابای جسی
اره واقعا
افرسن درست حدس زدی
ای خدا بالاخره منتشر شد🥺
خدا شکرت😭😂
تبریک میگم یوسف✋🏻😃
چه عجب تستچی جان بالاخره تایید کردی🙄
پارت سه رو نگاهی خوندم
چالش: بابای جسی بود
ای بابا همه هم که فهمیدت😂
ممنون
فووووووووووووووففففففففففففففف بالاخره😴
خیلی عالی بود ممنون😊
اتفاقی جواب چالش رو تو پارت 3 خوندم😁🤭
چالش: بابای جسی بود
اره واقعا ممنون
عالی بود
خوشحالم که بالاخره اومد
به نظر من بابای جسی بود
از کجا فهمیدی😐
عالی بود
ممنون
خیلی عالی بود من خیلی منتظر بودم💙 چالش : وقتی پارت سوم منتشر شد من جمله اول رو خوندم ... بابای جسی بود😂
به داستان جدید من هم سر بزنید
ای کلک خوندی😂
ممنون چشم
عالیییییی
چالش:بابای جسی😁😁😁😑
ای بابا همه خوندن که😐
ممنون🙂