صلیب آویخته به زنجیری در گردنش را از زیر جامه سیاهش بیرون کشید و در میان دستان بهم گره خورده اش فشرد. زمزمه های آرام اش در جیغ های زن در حال زایمان محو شد. مدتی در همان حال سپری شد.. ناگهان صدای گریه نوزاد در راهروی کلیسا پیچید. مرد نفس راحتی کشید و احساسات دگرگونش را دوباره نظم داد. یکی از زنانی که در طول راه برای کمک به آنها پیوسته بودند، از اتاق بیرون آمد. «بخیر گذشت!هم مادر و هم بچه سالمن. مریم مقدس بهتون برکت بده که نگذاشتید یه مادر بی پناه بمونه جناب فرولو.»
مرد با شنیدن اسمش، سرش را به آرامی تکان داد: «بر شما نیز چنین باد، ولی من صرفا وسیله ای بودم در دستان قادر متعال و صاحب این دیر، نه بیشتر.» یکی دیگر از زنان نیز بیرون آمد. تشتی پر از پارچه های خون آلود به دست داشت. سرخی تیره فام خون نگاه فرولو را به خود جذب کرد. اینکه چرا خداوند لحظه تولد آدمیان را با درد و رنج این چنین آمیخته ساخته همچنان برایش معمایی بود لاینحل، که قطعا پاسخی داشت، اما پاسخی که فرولو، بزرگ شماسان کلیسای نوتردام، یکی از باشکوه ترین کلیساهای فرانسه در سده پانزدهم، آن را نمی دانست؛ در عین حال حقیقتی که نزد اکثر مردمی که هر روز با او در ارتباط بودند، در نزد او به گناهانشان اعتراف می کردند، الهیات و فلسفه و علوم مختلف می آموختند، در مورد اهدای نذر هایشان از او پرس و جو می کردند، پس از دعاهایش آمین می گفتند، او را به دیده احترام می نگریستند و ابهت مومنانه اش را می ستودند، پوشیده بود، این بود که ایمان او بیشتر از دانسته هایش، از همین ندانسته هایش نشات می گرفت. او به شوق یافتن پاسخ هزاران پرسشی که همچون هاله ای سنگین او را احاطه کرده بودند، زنده بود، و از به دوش کشیدن این بار طاقت فرسا لذتی وصف ناشدنی می برد، چون این سوالات بودند که ذهن و قلب و هویتش را تشکیل می دادند و بدون آنها، مانند بوته خاری خشک و بی ریشه، بنیانش بر فنا بود. زن که متوجه نگاه معماگونه فرولو به پارچه های آغشته در خون شده بود، حدس زد که رئیس شماسان احتمالا نگران تمیز باقی ماندن کلیسا باشد و ابدا حدس نزد که او اکنون در حال سر و کله زدن با اسفینکس رویاهایش است. لبخندی زد و همچنان که کمی به نشانه احترام خم میشد گفت: «نگران تمیزی اتاق نباشید عالیجناب! خیلی زود همه چیز رو جمع و جور می کنیم و پاک و پاکیزه تحویلتون میدیم. به لطف مدیریت خوب اون مادموازل جوون خیلی چیزی برای تمیز کردن باقی نمونده.»
فرولو پس از یکی دو ثانیه سکوت که صرف بازگشت از افکارش به زمان حال شد، با همان نگاه آرام و لحن جدی یکنواختش پاسخ داد: «لطفا اولویت خودتون رو روی سلامتی مادر و فرزند قرار بدید و نظافت مکان رو به عهده خادمین کلیسا بگذارید. تا همینجا هم به اندازه کافی در این امر خیر شریک بودید و به خودتون سختی وارد کردید.» زن که به خاطر مورد تعریف رئیس شماسان قرار گرفتن برق افتخار در چشمانش سوسو می زد، می خواست تشکری غرا انجام بدهد که کسی از پشت سرش او را صدا زد: «ببخشید مادام، امکانش هست من به جای شما تشت رو ببرم و شما مواظب مادر و بچه باشید؟» توجه هر سه به دختر جوان که بخش قابل توجهی از لباس هایش خونی بود جلب شد. دختر جوان با دیدن چهره نگران زن تشت به دست لبخندی زد و به طرفش گام برداشت: «از بابت مامان و بچه خیالتون راحت! هم وضعیت مادر رو راست و ریست کردم و هم بچه رو شستشو دادم و کهنه گرفتم. جایی برای نگرانی نیست..» مردمک چشمان زن از تعجب گشاد شد: «ناف رو با چی بریدی؟ من داشتم می رفتم برات یه وسیله جور کنم!» چشمان دخترک حالت زیرکانه تری به خود گرفتند: «خب.. یه مامای حرفه ای همیشه وسایل کار قابل حملش همراشه!» و چاقوی جیبی کوچکی به رنگ نقره را که در دست چپ مشت شده اش از نظرها پنهان مانده بود به آنها نشان داد.
بلاخره زن حاضر شد تشت را به او واگذارد و به جای او پست مراقبت را بر عهده بگیرد؛ اما با اشاره فرولو، سریعا خادمی جلو آمد و تشت را گرفت. فرولو چشم به دختر گلگون شده از لکه های خون دوخت. آرامشی که در چهره این بانوی نسبتا عجیب دیده میشد، ناخودآگاه فرولو را به تحسین وا می داشت: «شما، مادموازل..»دختر با همان لحن جدی و محترمانه اش، جمله او را کامل کرد: «اسمرالدا هستم، عالیجناب» یکی از ابروهای فرولو ،به طرزی نامحسوس کمی بالا رفت. اسم آشنایی نبود، اما احتمالا باید معنایش چیزی در معنای زمرد یا یاقوتی مشابه می بود... با این حال، به طور معمول یک شهروند پاریسی چنین اسمی را برای دخترش انتخاب نمی کرد. سر و وضع دخترک که هیچ هماهنگی ای با مد شهر نداشت، حدس او را مبنی بر کولی یا خارجی بودن این دختر تقویت می کرد. تمایل داشت بیشتر او را بررسی کند، اما لب های رنگ پریده و گودی های زیر چشم اسمرالدا او را بر آن داشت که این کار را به زمانی دیگر موکول کند و همزمان با اشاره به خادم تشت درد دست، با لحنی ملایم ادامه دهد: «مادموازل اسمرالدا، ایشون شما رو به محل مناسب شست و شو راهنمایی می کنن، و بعد هم خادمی دیگه برای شما لباس جدید و غذا خواهند آورد، و بعد از اینکه غذا رو صرف کردید، خودم شخصا با شما در همین مکان ملاقاتی خواهم داشت تا در مورد وضعیت زن بیچاره از شما مشورت بگیرم، اما قبلش ازتون می خوام که گفت و گویی با اون زن داشته باشید تا ببینیم وضعیت خانوادگی و مالی اش در چه حده... البته بخش آخر زمانی اتفاق میفته که شما عجله ای برای رفتن یا مشکل دیگه ای نداشته باشید. » نگاه جدی و دقیق دختر حتی برای لحظه ای از چشمان فرولو برگرفته نشد. برایش جالب بود که این مرد چگونه انقدر سریع برای همه چیز برنامه ریزی می کند و از پوشاک جدید تا سر و سامان دادن به آن زن را در برنامه اش گنجانده. جالبناک بودن قضیه او را برآن داشت تا با وجود اینکه می دانست غرغر های رئیس کولیان موقع بازگشت در انتظار اوست، موافقت خود را اعلام کند، اما عزت نفسش نگذاشت با اینکه از صبح به جز ورقی تست قهوه ای مانده چیزی نخورده بود، بخش غذا خوردن را هم قبول کند: «برنامتون حساب شده و دقیقه عالیجناب، اما لطفا بخش غذا رو حذف کنید، اگه امکانش بود لباس رو هم نمی پذیرفتم تا رسیدگی به اون خانم و فرزندش سریعتر انجام بشه، اما به این حالت گشتن ممکنه باعث شیوع بیماری بشه و نمیشه ریسکش رو پذیرفت...»
فرولو اینبار لبخندی کمرنگ بر لبانش نشاند، چون پیش بینی چنین چیزی را کرده بود:«بانوی جوان، در هر حال زمان این فرایند کمتر از این نمیشه، چون من همین الان باید برای رسیدگی به سایر وظایفم کلیسا رو ترک کنم، و شما حتی اگه خیلی زود لباس عوض کردن رو تموم کنید، باز هم باید مدتی در انتظار بمونید تا من برگردم، و از اونجایی که فرد وظیفه شناسی به نظر میاید، باید تاکید کنم که برای ادامه این همکاری لازمه که قوتتون رو حفظ کنید و بعد از این همه تنش، برای عملکرد بهتر خودتون هم که شده مقداری غذا میل کنید، و بابتش مطمئنا هیچ دینی به هیچ کس نخواهید داشت، چون ما همه خدمتگذار و جزئی از اراده اوییم.» و صلیب کشید. دخترک که از اینکه کشیش انقدر راحت نه تنها افکارش را پیش بینی کرده بود، بلکه برای سخنان احتمالی اش پاسخ هایی آماده کرده بود کمی دلخور شد. از قابل پیش بینی بودن خوشش نمی آمد. آموخته بود که در طبیعت وحش، موجودی که قابل پیش بینی باشد، شکار شدنش حتمی است.. اما خب، دلیلی نداشت که به این احساسات بها بدهد، حداقل فعلا. فرولو بعد از اینکه دریافت اسمرالدا دیگر مخالفتی ندارد، پس از بدرود گفتن او را با خادم تنها گذاشت، و خادم قوی هیکل و مهربان کلیسا او را راهنمایی کرد.
عالی بود
پروفایلت عکس لوکاسه؟ 😭✨
آره
بانو💍؟
بسیار عالی و فوق العاده بود
خسته نباشی ✨
از همین تریبون سپاسگزاری بی کران خود را اعلام میدارم💐✨
🤍🤍🤍
عالی بودددد😭💘🧚♀🌟
خوشحالم که مورد پسندتون واقع شد بانو💕