سلام به همگی! راستش خیلی وقت بود که می خواستم یه فیکشن از کتاب و انیمیشن گوژپشت نوتردام بنویسم که یه پایان بندی جدید داشته باشه ، و کاراکتراش رو به طرز عجیب و غریبی تغییر بدم! الان بلاخره بعد از درگیری های کنکور می خوام به این فکر جامه عمل بپوشونم، امیدوارم که با این فیکشن همراه باشید و من رو از نظراتتون بهره مند کنین;)
*فصل اول* روزی بارانی بود. مردم تا جایی که امکان داشت، ترجیح می دادند که به جای فرار از خیس و گلی شدن حین گذر از خیابان ها و کوچه های پاریس، در خانه هایشان، مغازه هایشان یا بار دنجی با یک نوشیدنی مقابلشان روز را سپری کنند. در این میان، دختری جوان با حداکثر سرعتی که موجودی با جثه او می توانست از کف گل آلود کوچه ها و معابر سنگ فرش شده خیابان ها بگذرد، می دوید و بقچه ای به رنگ سفید را محکم در آغوش گرفته بود و سعی داشت با کرباسی که بر سر افکنده بود، آن را تا حد ممکن خشک نگه دارد. همانطور که گام های پر شتابش یکی پس از دیگری بر زمین لیز فرود می آمدند، صدای جیغی گوش خراش مثل صاعقه در گوش هایش پیچید و او را بی اختیار وادار به ایستادن کرد. صدا از کدام جهت می آمد؟ غریزه اش در ذهنش زمزمه کرد:«از راست میومد، همون خیابونی که به میدان کلیسا ختم میشه!» صدای گوشخراش و دردآلود آن فریاد، چیزی نبود که بتواند آن را کنار بگذارد و با همان شتاب راهش را به طرف مغازه پل پیر ادامه بدهد. از روی لباس، برجستگی خنجر پنهان شده در شال کمرش را حس کرد. لمس دوست قدیمی اش همیشه تردید ها را برایش کمرنگ و حتی گاهی نامرئی می کرد. «اشکال نداره، نهایتش دو روز غذا نخوردنه» همانطور که به طرف صدا می دوید این فکر در سرش آمد و در میان سوال های ترسناک درون سرش، او را به تعجب واداشت. آخر این غریزه بقا چه بود که در بغرنج ترین شرایط هم در حال حساب و کتاب میزان ورودی و خروجی بدنش بود؟ هر چه پیش می رفت، صدا نیز بلندتر میشد و او را از اینکه تشخیصش درست بوده مطمئن تر می ساخت. به خیابان مورد نظرش رسید و به داخل آن پیچید. مردمک های لرزانش برای لحظه ای دنبال صاحب آن جیغ های پی در پی گشت و ناگهان، موجودی را حدود پنجاه متر دورتر در حال خزیدن بر گل های کف خیابان دید.«یه زن بارداره!» خوشحال از اینکه نیازی به درگیری با اوباشی که مزاحم دختری جوان شده اند نیست، به سرعتش افزود. تعجبش از این بود که چرا جز یک خانم و دو سه نفر آقا کسی بالای سر زن بخت برگشته نیست! در حالی که مطمئنا جیغ های او تمام ساکنین آن اطراف را از وقوع یک حادثه مطلع کرده بودند. دختر جوان سرانجام بالای سر زن باردار درازکش بر زمین که از درد به خود می پیچید رسید. با یک نظر فهمید که چیزی به زایمان او نمانده. سریع زانو زد و محکم دست های او را گرفت و نگاهی خشم آلود به طرف افرادی که دور و بر او جمع شده بودند، حواله داد: «چرا از رو زمین بلندش نکردید؟ مگه نمی بینید وقت زایمانش نزدیکه؟»
زن میانسال با لحنی ترسیده جواب داد : «کجا می بردیمش؟اینجا خیابونیه که اشراف در اون ساکنن، ما ها هم خدمتکارای عمارت های مختلف این خیابونیم. اگه بدون اجازه اربابمون یه زن فقیر پوشیده از گل که در حال زایمان بود رو می بردیم داخل، میدونی چی به سرمون میومد؟» دختر چیزی نگفت. خوب با اخلاق گند اشراف و بزدلی نوکر های خانه زاد اشنا بود،اما وضعیت زن طوری نبود که بتواند مانند همیشه صرفا آن را در ذهنش تحقیر و ریشخند کند. دخترک تمام توانش را در حنجره اش متمرکز کرد و فریاد کشید :«یعنی هیچ فرد با شرفی پیدا نمیشه که به یه زن توی همچین وضعیتی پناه بده؟» منتظر ماند تا پاسخی دریافت کند، اما خبری نبود! «مگه شما انسان نیستید؟ چطور دارید طوری این منظره رو نگاه می کنید که انگار یه گربه داره برای سرگرمی شما زایمان می کنه؟» وقتی سرش را بلند کرده بود، نگاه هایی سرگرم شده از پشت پنجره های بسته را حس کرده بود. ناگهان صدایی نفس نفس زنان از پشت سرش گفت:«میتونه تا کلیسا بیاد؟» لحظه ای جا خورد و سرش را برگرداند تا ببیند این فرشته نجات کیست و چطور آن قدر به او نزدیک شده که او نفهمیده؟ که با مردی سیاه پوش مواجه شد که شنلی سیاه رنگ علاوه بر پیکرش، چهره اش را نیز تا حدی از نظر پنهان کرده بود، اما دخترک می توانست برق جدی نگاهش را از همان صورت نیمه پوشیده هم احساس کند. فورا سرش را به طرف زن برگرداند: «اگه کمکت کنیم،میتونی تا کلیسا طاقت بیاری و باهامون بیای؟» زن با ناله کلماتی نامفهوم را بر زبان آورد. دردش آنقدر شدید بود که نمی توانست به هیچ چیز فکر کند. دختر که وضع را چنین دید، رو به مرد سیاه پوش کرد:«فکر نکنم بتونه خودش تکون بخوره، اما نمیتونم بچه اش رو اینجا به دنیا بیارم، سطح زمین اونقدر آلوده است که جون هر دوشون بدجور به خطر میفته. باید هر طور که شده با خودمون ببریمش.» زن میانسال با خوشحالی نفس راحتی کشید:« پس تو یه قابله ای؟» دختر جوان با سر تایید کرد و به مرد سیاه پوش خیره شد. مرد پس از چند ثانیه سکوت، سه کتاب از زیر شنلش در آورد و به زن میانسال داد:« اگه ممکنه نگهش دارید، وضعیت که مساعد شد میام و ازتون میگیرمشون.» و بدون اینکه منتظر پاسخ آن زن باشد، بند شنل بلند و ضخیمش را گشود و آن را روی سکوی سنگی کم ارتفاع یکی از خانه ها پهن کرد. دختر سریعا لباس شماسی مرد را تشخیص داد و خیالش آسوده شد،چون با وجود اجازه یک شماس دیگر در ورود به کلیسا مشکلی نداشتند.
مرد رو به افراد حاضر کرد و گفت:«لطفا کمک کنید که بگذاریمش روی شنل، اینطوری میتونیم هر کدوم یه گوشه اش رو بگیریم و تا کلیسا ببریمش.» دختر جوان سریعا دست به کار شد و دست راست زن را روی شانه هایش انداخت و دست چپش را به دور کمر آن زن حلقه کرد، به طوری که بتواند تکیه گاهی برای او باشد، و در همان حال به دو مردی که سعی در کمک داشتند توضیح داد که باید چطور او را بلند کنند که آسیبی به او نرسد. شماس نیز به کمک آنها آمد و با دقت به دستور های دختر جوان عمل می کرد. پس از تقلاهای فراوان، زن به کلیسا منتقل شد و کار دختر جوان تازه شروع شد. آماده شدن آبجوش و پارچه و تشت به دستور مرد شماس در کوتاه ترین زمان ممکن انجام شد، و قابله کم سن و سال با زبر دستی مشغول به کاری شد که بارها انجام داده بود. آرام کردن مادر، ماساژ های خاص و راهنمایی کردن اطرافیان که وسایل را چگونه آماده کنند.. مرد شماس در خارج از اتاق، مقداری دورتر در راهرو قدم میزد. چه صبح عجیبی را گذرانده بود. برای گرفتن کتاب هایی که سفارش داده بود غرفه آرام و ساکتش را ترک کرده بود، اما یک ساعت بعد در یکی از راهرو های فرعی کلیسا انتظار به دنیا آمدن نوزادی را می کشید. تا از درست انجام دادن ماموریتش مطمئن نمی شد، نمی توانست از بازگشت به زندگی نسبتا آرامش در میان کتاب ها لذت ببرد. چهره هایی را که در این حادثه عجیب از نظر گذرانده بود در ذهنش مجسم کرد. در میان آنها قیافه مصمم و نگاه متعجبی که هنوز اثری از خشم در آنها دیده میشد از همه جالب تر بود.
پیش خودش اعتراف کرد که اگر قدرت فریاد آن دختر او را از دو خیابان آن طرف به میان آن اتفاق نکشیده بود هرگز فکر نمی کرد که زنی بتواند چنان صدای قدرتمند و طنین اندازی داشته باشد. یعنی می توانست از پس گرفتن زایمان برآید؟ بهتر نبود که خادمی را به دنبال قابله ای با تجربه بفرستد؟ اگر بلایی بر سر آن زن می آمد، مسئولیت شایعات و کاهش اعتبار کلیسا در میان مردم بر عهده او بود..اما لحن مطمئن و قدرتمند آن دختر در نظر او بر جوانی اش غلبه داشت و این به مرد اندکی امیدواری می بخشید، و گذشته از آن، دیگر برای انجام اقدامی جایگزین زمان نبود، و دیگر کاری به جز دعا از او بر نمی آمد؛ صلیب آویخته به زنجیری در گردنش را از زیر جامه سیاهش بیرون کشید و در میان دستان بهم گره خورده اش فشرد و زمزمه های آرامش در جیغ های زن در حال زایمان محو شد؛ مدتی گذشت..سر انجام صدای جیغ های زن آرام گرفت و به جای آن صدای گریه نوزاد در راهروی کلیسا پیچید. مرد نفس راحتی کشید و احساسات دگرگونش را دوباره نظم داد. یکی از زنانی که در طول راه برای کمک به آنها پیوسته بودند، از اتاق بیرون آمد. «بخیر گذشت!هم مادر و هم بچه سالمن. مریم مقدس بهتون برکت بده که نگذاشتید یه مادر بی پناه بمونه جناب فرولو.» مرد با شنیدن اسمش، سرش را به ارامی تکان داد: «بر شما نیز چنین باد، ولی من صرفا وسیله ای بودم در دستان قادر متعال و صاحب این دیر، نه بیشتر.» یکی دیگر از زنان نیز بیرون آمد. تشتی پر از پارچه های خون آلود به دست داشت.
بانو💍؟
عالیییییییییی
عالی