سلام چطورین بچه ها شاید به مدت یک هفته تو تستچی نیام
از زبان تهیونگ:جونگ کوک وقتی از ماشین پیاده شد سرجاش خشک شد رد نگاهشو گرفتم و رسیدم به سانا دوست جویی واقعا که براش متاسفم تا یه دختر میبینه از خودش بی خود میشه اخم کردم و گفتم:کجارو نگاه میکنی؟ ..از هپروت بیرون اومدو لبخند زد و اومد سمت دوست جویی (چرا تا میخوام بنویسم جویی ا.ت تو ذهنم میاد؟)دستشو دراز کرد جلو سانا و باهاش دست داد :جونگ کوک هستم دوست تهیونگ افتخار آشنایی رو با چه کسی دارم ..سانا لبخندعمیقی زدو گفت: کیم هیسانا هستم خوشبختم...:خوشبختم سنیوریتا...نگاه منو و جویی رو این دونفر بود که داشتن با چشماشون بهم دل و قلوه میدادن جویی یه سرفه کرد که حواس اون دوتا بهش جمع شد =خب دیگه دیروقته بریم خونه ..جونگ کوک سرشو خواروندو گفت:آه بله ببخشید______توی ماشین بودیم جونگ کوک مارو عقب نشوند نمیدونم میخواد با اون دختره حرف بزنه یا میخواد ما باهم باشیم ...از زبان جویی: خسته شده بودم سرمو به شیشه تکیه داده بودم و چشمامو بستم سنگینی نگاهی رو روی خودم حس میکردم ولی سعی میکردم توجه نکنم شب بود دوست تهیونگ سیستم گرمایشی روشن کرده بودو جایمنم نرم و گرم و راحت بود پس میتونستم راحت بگیرم و بخوابم تا وقتی که میرسیم
...سرمو چرخوندم و دیدم که تهیونگ داره منو نگاه میکنه تا دید من برگشتم سریع نگاهشو دزدید و سرشو اونطرف کرد من از پسرا متنفرم و اگه مامانم مجبورم نمیکرد هیچوقت رازی نمیشدم که ازدواج کنم ما خانواده سطح پایینی هستیم و اگه همین فست فودی رو نداشتیم باید شب تو کوچه میخوابیدیم حس میکنم خانوادم دارند منو میفروشن چون قبل از اینکه حتی من بدونم کسی تو دنیا به اسم تهیونگ وجود داره اگه بفهمم خانواده کیم پولی به مامان و بابا دادن دیگه از زندگی دست میکشم چون من وسیله ای نیستم که فروخته بشم امیدوارم زود تر ازدواج کنم بعد از اون هم جدا میشم و میتونم از سئول برگردم دگو و بتونم وی پای خودم وایستم و اون جوز که دوست دارم زندگی کنم...از شیشه به ماشین هایی که از کنار ما رد میشدند نگاه میکردم که حس کردم چیزی رو شونم سنگینی میکنه سرمو چرخوندم و دیدم تهیونگ خوابش برده و سرشو روی شونه من گذاشته اون حتی توی خواب هم جذاب هست ای کاش یه جوز دیگه باهم آشنا میشدیم و مجبور نبودیم ازدواج کنیم تا از خانواده هامون راحت بشیم اگه جای درست و تو شرایط خوبی باهات آشنا میشدم مطمئنا ع.شقت میشدم
_____توی کافه نشسته بودم و منتظر سانا بودم با صدای باز شدن در نگاهم سمت در رفت سانا برام دست تکون دادو سمتم اومد سریع روی صندلی نشست جرعه ای از قهوه مو نوشیدم و گفتم:خب چیکارم داشتی که گفتی سریع خودمو برسونم اینجا...لبخندی زدو سرشو نزدیک کرد تند گفت:تهیونگ بهم پیشنهاد ا.دواج داده ...چشمام درشت شد کل قهوه رو تف کردم تو صورتش اخمی کردو دستمال برداشت و صورتشو پاک کرد به زور گفتم:چ.چی ؟ :بهم گفت که از من خوشش میاد منم سریع جواب بله دادم اونم سریع یه حلقه دستم کرد...قطره ی اشکی از چشمم پایین اومد سانا خم شدو اشکم و پاک کرد:لازم نیست اشک زوق بریزی عزیزم الان هم بهم دادو گفت داره میاد اینجا...بغض ام رو قورت داد کیفم و از رو صندلی کناریم برداشتم و بلند شدم ما قراره ۲ هفته دیگه ازدواج کنیم بعد اون دوست صمیمی من رو انتخاب کرده من ع.شق اون نیستم ولی این کار اصلا درست نیست=مبارک باشه عزیزم من کار دارم بعدا باهم حرف میزنیم فعلا... اون منو تهیونگ رو باهم دیده بود واقعا چطور میتونه باخنده بهم بگه داشتم از میز دور میشدم که صدای خروس دراومد و یهو در کافه باز شدو تهیونگ با ی دسته گل صورتی وارد شد سانا سریع رفت سمتش و ب.لش کرد.ل.شون رو نزدیک هم کردند که همو ب.و سن که یهو......:این لعنتی رو خفه کنن از خواب شیرینم بیدار کرد ...از خواب پریدم اشک تمام صورتم و پوشونده بود به نفس زدن افتاده بودم دستی به صورتم کشیدم و نفس عمیق کشیدم سرمو بالا کردم و دیدم دونسنگم داره بهم چشم غره میره آب دهنم و قورت دادم=چیه؟ ...پاهاشو به زمین کوبید و گفت:از خواب بیدارم کردی گوشی این بدبختو جواب بده که خودشو کشت بس زنگ زد
از اتاق بیرون رفت نگاه کردم به گوشیم تهیونگ داشت زنگ میزد موبایل رو برداشتم و نزدیک گوشم کردم =الو سلام بله..تهیونگ نفس میزد_وای حالت خوبه ۱۰ بار برات زنگ زدم نگران شدم الانم تو راه خونتونم ..تند جواب دادم=چی خونه ما چرا_چرا نداره نگرانتم حالت خوبه=آ.اره ببخشید خواب بودم _باشه بیا دم در ..دستی به سرم کشیدم و گفتم:چرا اول صبح اومدی _صبح کجا هست ساعت ۱ هست=چی یک وای ..اصلا یادم نبود که داداشم تا ساعت سه میخوابه یه لحظه من آماده بشم میام _باشه منتظرم .....از زبان تهیونگ:دیشب که جونگ کوک منو رسوند خونه دیدم که جویی پیشم نیست و اونم گفت که من خوابم برده بوده وقتی تو تخت بودم و اینستام و چک میکردم جونگ کوک برام یه عکس فرستاد سر من رو شونه جویی بود و سر اونم رو سر من و خوابیده بودیم این عکس برای من خاص بود خیلی خاص امروز صبح وقتی دیدم جواب نمیده خیلی نگرانش شدم و سریع سوار ماشین شدم تا بیام و ببینم حالش خوبه ....وقتی که دیدمش خیالم راحت شد توی ماشین نشسته بودیم و داشتیم میرفتیم رستوران من آدم عجیبی شدم خیلی عجیب شدم قبلا ها به جز رفتن سد قرار اصلا از خونه پامو بیرون نمیزاشتم هیچوقت با یک دختر وقت نمیگذروندم همیشه تو خونه بودم و کتاب میخوندم اهنگ های کلاسیک گوش میدادم و پیانو مینواختم ولی الان ...من اصلا خودمو نمیشناسم... ادامه نتیجه
من پارت جدید موخوام😭😭😭😭😭
الیانا ژونم😻😻😻
نمیخوای پارت بعدو بزاری؟؟
فسیل شدیم
الان یه پارت نسبتا طولانی گذاشتم تو برسی
خداروشکر
سعی کن با همین روند داستان رو ادامه بدی چون واقعا کم کم به خودش جذابیت میگیره
اون یکی داستانت رو فردا جک میکنم بهت میگم انا سعی کن توصیف رو بیشتر کنی ....
خیلی ممنون که وقت گذاشتی
عالییییییی مثل همیشه منتظرم برای پارت بعدیییییی🤩💃
ممنون
بعدی😐
هوووویسسسس اومد 💃🏻💃🏻💃🏻💃🏻💃🏻داشت یادم میرفت داستان😐
یه هفتهه 🥲دلم برات تنگ میشه 🥲
ولی برگشتی باید جبران کنیا 🥲